امروز : چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 6
۰۱:۵۲
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 51836
تاریخ انتشار: ۱ مهر ۱۳۹۲ - ساعت ۱۰:۰۳
تعداد بازدید: 73
به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات باشگاه خبری فارس «توانا»، چاپ هفتم کتاب «دیدم که جانم می‌رود» نوشته «حمید داوود آبادی» از سوی مؤسسه سرلشکر شهید حاج ...

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات باشگاه خبری فارس «توانا»، چاپ هفتم کتاب «دیدم که جانم می‌رود» نوشته «حمید داوود آبادی» از سوی مؤسسه سرلشکر شهید حاج احمد کاظمی منتشر و روانه بازار نشر شد.

کتاب «دیدم که جانم می‌رود» دربردارنده 273 صفحه است که مضمون آن حاوی خاطرات، تصاویر و اسناد شهید مصطفی کاظم‌زاده، توسط همرزم وی حمید داودآبادی به نگارش درآمده و به سلیقه و همت جوانان نسل امروز و با مشارکت مؤسسه «سرلشکر شهید احمد کاظمی» نجف آباد در 5000 نسخه و با قیمت 7500 تومان وارد بازار کتاب شد.

این کتاب دارای بیش از چهل بخش نظیر «تولد»، «برخورد اول»، «پول تو جیبی»، «عکس‌های قشنگ امام»، «حزب‌الله شرق تهران»، «جعل‌نامه»، «عبور از میدان مین»، «گنده لات در جبهه»، «ثاقب و ثابت»، «نوشتن وصیت‌نامه»، «اولین وداع سخت» و «می‌خوای مسلمون بشی؟» است.

گفتنی است، کتابی که عنوان «دیدم که جانم می‌رود» نام گرفت و رسیدن آن به چاپ هفتم طی یکسال نشان داد که ماجراهای این رفاقت سه ساله ظرفیت بالایی برای دیده و خوانده شدن داشته است.

مصطفی و حمید در سال 58 با هم آشنا می‌شوند و این رفاقت تا 22 مهر سال 61 ادامه پیدا می کند. آنها با آن سن و سال کم در چادر وحدت جلوی دانشگاه تهران با منافقین بحث می‌کنند، با هم به هر طریقی شده رضایت خانواده‌ها را برای رفتن به جبهه جلب می‌کنند، با هم در گیلان غرب همسنگر می‌شوند و با هم… نه، دیگر با هم نه؛ این بار مصطفی شهید می‌شود و حمید می‌ماند. ساعت شانزده و چهل و پنج دقیقه‌ی روز 22 مهرماه سال 61 در سومار.

اتفاقاً بیست سال بعد در همان ساعت و همان روز ولی نه در سومار که در گلزار شهدای بهشت زهرای تهران، بر سر مزار شهید کاظم‌زاده دوباره حمید و مصطفی همراه با خانواده‌هایشان جمع می‌شوند. البته این بار برای رونمایی از کتاب خاطرات این دو دوست. ابتکار رونمایی از کتاب در همان ساعت و روز شهادت شهید کاظم‌زاده یکی دیگر از جذابیت‌های «دیدم که جانم می‌رود» بود که توسط مؤسسه شهید کاظمی و همزمان با سی امین سالگرد شهادت شهید مصطفی کاظم‌زاده در روز شنبه 22 مهر ماه 1391 در بهشت زهرا قطعه 26 ردیف 94 شماره 9 ساعت 16:45 همزمان با لحظه شهادت این شهید با حضور خانواده و دوستان شهید رونمایی شد.
 



رونمایی کتاب شهید مصطفی کاظم‌زاده در بهشت‌زهرا

 
اگرچه داودآبادی در این کتاب خاطرات خود و رفیق شهیدش را بیان کرده است اما با خواندن آن می‌توان به حال و هوای جبهه و رابطه برادرانه رزمندگان با هم پی برد.

داودآبادی درباره دلیل انتخاب این نام برای کتاب‌اش می‌گوید: «چون شهید کاظم‌‌زاده برای من جان و روح بود و تنها شهیدی بود که من یک ماه قبل از شهادت، جلوی خود او، تا لحظه‌ جان دادن‌اش، برایش گریه می‌کردم که از صبح خودش گفت من امروز بعد ازظهر شهید می‌شوم. خیلی داستان مفصل و زیبایی دارد. این که می‌گویم داستان، نه به معنای خیالی چون تمام‌اش خاطره است، نه رویا است نه تخیل است. خاطره و اتفاقی است که بین من و آن شهید رخ داده است.»




شهید مصطفی کاظم زاده در 9 شهریورماه 1344 در محله شاهپور متولد شد. این کتاب به زندگینامه، آشنایی، آشنایی با امام، عضویت در حزب الله شرق تهران، حضور در جبهه و آشنایی با رزمندگان دفاع مقدس، عملیات رمضان، وصیت نامه خوانی، تشییع و شهادت و ... به همراه آلبوم تصاویر و اسناد منتشر شده در مطبوعات کشور در هنگام شهادت وی می پردازد.

کسانی که کتاب‌های قبلی «حمید داودآبادی» را خوانده باشند، حتماً می‌توانند حدس بزنند که با چه متنی روبه‌رو خواهند شد؛ متنی پر از بخش‌های جذاب و خواندنی که همراه با راوی می‌توان خندید و گریه کرد. تجربه روبه‌رو شدن با دفاع مقدس از پنجره رفاقت دو رزمنده نوجوان را از دست ندهید.

کتاب «دیدم که جانم می‌رود» را مؤسسه شهید احمد کاظمی در 320 صفحه و با قیمت 7500 تومان وارد بازار نشر کرده است.
 



 
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: داخل سنگر کنار یکدیگر دراز کشیدیم. سقف آنقدر کوتاه بود که حتی نمی‌شد به راحتی نشست. شروع کرد به خنده و با خوشحالی گفت: امروز من میرم.

گفتم: اول بگو ببینم این مسخره بازی چیه که از صبح درآوردی؟ مگه تو نبودی که همش می‌گفتی بیا عکس بگیریم، ولی حالا که من می‌گم عکس بگیریم، حضرتعالی ناز می‌کنی؟ که چی من رو جلوی بچه‌ها ضایع کردی؟.

یک دفعه پرید و صورتم را بوسید و با خنده گفت: اصلاً ناراحت نشو، فکرش هم نکن. من امروز بعداز ظهر می‌خوام برم!.

تعجبم بیشتر شد، گفتم: خوب کی می‌خوای تشریف ببری؟ با همان شادی دست‌هایش را به هم مالید و گفت: من…امروز شهید می‌شم!.

فکر کردم این هم از همان شوخی‌های جبهه‌ای است که برای همدیگر ناز می‌کردیم. در حالی که سعی می‌کردم بخندم، گفتم: از این شوخی‌های بی‌مزه نکن که اصلاً خوشم نمی‌آد، اونم درباره تو.

ولی شوخی نمی‌کرد. اگر می‌خواست شوخی کند با قهقهه و خنده همراه بود، حالا چهره‌اش جدی جدی بود. سعی کردم با چند شوخی مسئله را تمام کنم و حرف را به موضوعات دیگر بکشانم، که گفت: حمید جون دیگه از شوخی گذشته، می‌خوام باهات خداحافطی کنم. اشک از دیده‌گانش جاری شد با پشت دست اشک‌های مروارید گونه‌اش را پاک کردم و او شروع کرد به توصیه درباره امام…چه کار باید می‌کردم؟.

اصلاً چه کار می‌توانستم بکنم؟ مصطفی داشت می‌رفت؛ تنهای تنها. من اما نمی‌خواستم بروم. اصلاً اهل رفتن نبودم. نه می‌خواستم خودم بروم و نه می‌خواستم مصطفی برود. تازه او را کشف کرده بودم. اصلاً اینکه کسی با او رفیق شود آزارم می‌داد. می‌خواستم مال من باشد فقط و فقط، حالا او داشت می‌رفت او داشت می‌شد رفیق نیمه راه.

من که می‌ماندم! من که اصلاً اهل رفتن نبودم. جایم خوب بود. تازه داشتم جای خودم را در دنیا پیدا و اثبات می‌کردم. یک آن خود خواهی همه وجودم را گرفت. به من ربطی نداشت که مصطفی به چه رسیده و چه خواهد شد. مهم برای من این بود که ماندن مصطفی، برای من خیلی مهم و با ارزش‌تر بود تا رفتن‌اش. حالا باید چه طوری او را از رفتن منصرف می‌کردم؟.

بدون شک دست خودش بود. مگر نه این که من نخواستم بروم و نرفتم؟! پس اگر او هم از ته دل به خدا التماس می‌کرد که نرود، حتماً می‌توانست دل خدا را به دست بیاورد.

پس باید کاری می‌کردم که نگاه و خواست مصطفی عوض شود. باید با خواست و تمایل او، نظر خدا را هم بر می‌گرداندم!.

بر اساس این گزارش، علاقه‌مندان برای تهیه کتاب «دیدم که جانم می‌رود» تألیف «حمید داوودآبادی» می‌توانند با شماره تلفن 6 الی 37840844 - 025 تماسل حاصل کرده و یا به وب سایت www.manvaketab.ir مراجعه کنند.
انتهای پیام/و
برچسب ها:
آخرین اخبار