امروز : چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۶ - 2017 July 26
۰۷:۳۳
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 52052
تاریخ انتشار: ۱ مهر ۱۳۹۲ - ساعت ۱۵:۰۲
تعداد بازدید: 65
تازه از خانه بیرون آمده بودند که تاکسی علی آقا وارد کوچه شد؛ احمد و میثم هم تو تاکسی بودند؛ مادر سعید با علی آقا احوال پرسی کرد و توی این فاصله، سعید ...

تازه از خانه بیرون آمده بودند که تاکسی علی آقا وارد کوچه شد؛ احمد و میثم هم تو تاکسی بودند؛ مادر سعید با علی آقا احوال پرسی کرد و توی این فاصله، سعید عقب خودرو کنار دوستان دیگرش نشست؛ میثم داشت تلفن همراه جدیدی را که خریده بود نشان احمد می‌داد و از کارایی آن تعریف می‌کرد.

سعید در حالی که متعجب به تلفن همراه میثم چشم دوخته بود، گفت: «آوردن تلفن همراه تو مدرسه ممنوعه!»

میثم با تبسمی پاسخ داد: «وای ترسیدم! من پارسال هم موبایل داشتم، آقای صادقی هم اصلا نفهمید».

احمد هم در حالی که داشت تلفن همراه میثم را وارسی می کرد، گفته‌های او را تکمیل کرد: «خیلی از بچه‌ها تو مدرسه موبایل دارند، آقای صادقی مگه چند تا رو گرفته؛ تازه بعدش هم پس می ده فقط سختیش کمی نصیحت شنیدنه!»

جمله احمد هنوز تمام نشده بود که علی آقا جلوی خانه پدرام و پرهام، ایستاد و رو به سعید کرد و گفت: «عموجان، آقا سعید، بیا جلو که دوستانت عقب بشینند».

سعید با گفتن «چشم» از ماشین پیاده شد و جایش را به پدرام و پرهام داد که هنوز داشتند با مادرشان صحبت می کردند؛ سعید روی صندلی جلو نشست و به سرعت کمربندش را بست و در همان لحظه پدرام و پرهام سلام کردند و داخل خودرو کنار احمد و میثم جاگرفتند.

تاکسی علی آقا دیگه تکمیل شده بود و با کمی سرعت راه مدرسه را در پیش گرفت اما ناگهان سر یک پیچ منتهی به خیابان اصلی، پیرزنی وارد خیابان شد؛ علی آقا ترمز کرد و تاکسی با تکان شدیدی درست چند میلی‌متر مانده به پیرزن متوقف شد.

تکان خودرو به حدی زیاد بود که بچه‌ها به سمت صندلی جلو افتادند و فریادشان بلند شد و ناگهان چیزی از پنجره عقب خودرو به بیرون پرتاب شد و بدون هیچ وقفه‌ای، درِ عقب تاکسی باز شد و میثم به وسط خیابان پرید.

همه این اتفاقات شاید تو چند لحظه گذشت و صدای ترمز شدیدتری و همزمان با آن فریاد میثم، همه را میخکوب کرد.

علی آقا در حالی که «حضرت عباس» را مدد می‌گرفت از ماشین به سرعت بیرون آمد و به سمت میثم دوید که وسط خیابان نشسته بود و مثل باران بهاری گریه می‌کرد.

چندین نفر هم از اطراف به سمت صحنه تصادف دویدند و لحظه‌ای بعد میثم و علی‌آقا پشت جمعیتی که برای کمک و تماشا آمده بودند، گم شدند.

بچه‌ها هنوز تو شوک بودند و چیزی نمی‌گفتند؛ تکان شدیدی که به آنها وارد شده بود و از سویی تصادف میثم، حال آنها را به کلی گرفته بود.

سعید در حالی که هنوز از شدت حادثه دستانش می‌لرزید، کمی برای بازکردن کمربند خودرو به دردسر افتاد و در نهایت با کمک پدرام، آن را باز کرد و از ماشین بیرون آمد و خودش را از بین جمعیت به کنار میثم رساند که هنوز گریه‌اش قطع نشده بود.

راننده خودرویی که با میثم تصادف کرده بود،عصبی به نظر می‌آمد: «آخه بچه، وسط خیابون برای چی پریدی؟»

علی‌آقا، میثم را با راننده خودرو سوار ماشین کردند؛ نگاه علی ‌آقا جلوی درِ خودرو درست لحظه‌ای که داشت عرق پیشانی‌اش را پاک می‌کرد، به سعید افتاد: «سعید جان بیا پیش میثم باش، من با ماشینم دنبالتان می‌آیم». بدون هیچ حرفی، سوار ماشین شد و کنار میثم که دستانش را مشت کرده بود و فقط گریه می‌کرد، نشست.

راننده که عصبی تر از قبل به نظر می‌آمد، ماشین را از بین جمعیت حرکت داد و فرمان را به سمت بیمارستان پیچاند: «اول ماه ببین چه دردسری برامون درست کردی؟»

میثم همچنان در سکوت، گریه می کرد و حرفی نمی‌زد؛ سعید که از این حالت میثم ترسیده و به کلی منقلب شده بود، کمی به خودش جرأت داد و گفت: «جاییت درد می‌کنه؟» و پاسخی جز گریه نشنید.

یک ربع بعد راننده جلوی درِ بیمارستان نگه داشت و به سرعت پیاده شد و میثم را به داخل بیمارستان برد؛ سعید که به دنبالشان ‌می‌دوید که پشت درِ اورژانس متوقف شد.

دقایقی بعد علی آقا هم رسید؛ دستپاچه به نظر می‌آمد و بدون اینکه حرفی بزند یک‌راست داخل اورژانس رفت.

لحظات برای سعید به کندی می‌گذشت که صدای خنده‌ای از داخل اورژانس توجهش را جلب کرد؛ کنجکاوی کودکانه او را به داخل کشاند و دیدن خنده پزشکان و پرستاران به همراه علی‌آقا و راننده خودرویی که با میثم تصادف کرده بود، او را متعجب کرد.

چشمانش به دنبال میثم می‌گشت و او را نشسته روی تخت یافت که کف دستانش باز بود و تکه‌های له‌ شده تلفن همراه خودنمایی می‌کردند.

راننده خودرو در حالی که از خنده، اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: «مطمئن بودم بهش نخوردم ولی از بس گریه کرد، داشت باورم می‌شد که تصادف کردم».

در میان خنده آنها، پدر و مادر میثم هم سراسیمه سر رسیدند و شگفت‌زده به پزشکان و پرستاران خندان خیره شدند؛ آنچه مسلم بود حادثه تصادف به خیر گذشته بود اما میثم با دیدن پدر و مادرش به سرعت تکه‌های له شده تلفن همراه را پشتش قایم کرد و دوباره زیر گریه زد؛ یکی از پرستاران از سعید خواست که بیرون از اورژانس منتظر بماند و او بدون حرفی روی نیمکت جلوی اورژانس منتظر نشست.

دیگه همه متوجه شده بودند که ناراحتی و گریه میثم از درد تصادف نیست بلکه تلفن همراه تصادف کرده بود و آنجا بود که مشخص شد، تلفن همراه برای پدر میثم بود نه خود میثم.

در هر حال تا دکتر چند آزمایش از میثم بگیرد و مطمئن شود که حالش خوب است، کمی طول کشید و تو این مدت علی آقا هنوز نگران بود و تا از بابت سلامتی میثم خیالش راحت نشد، بیمارستان را ترک نکرد.

احمد، پدرام و پرهام نیز دو ساعتی می‌شد که تو بیمارستان کنار سعید نشسته بودند و در سکوت هیچ حرفی نمی‌زدند؛ هنوز نگران بودند و کسی هم به آنها حرفی نمی‌زد.

علی‌آقا جواب آزمایش‌ها را که شنید، خیالش راحت شد و تازه متوجه 4 پسری شد که باید به مدرسه می‌رساند؛ آنها فقط نگران سلامتی دوستشان بودند که هنوز از وضعیت او اطلاعی نداشتند.

پدر میثم خبر سلامتی پسرش را به 4 همکلاسی‌اش داد و گفت: «اگر میثم بدون اجازه من موبایلمو بر نمی‌داشت، الان این اتفاقات نمی‌افتاد، حالا هم باید با هم به مدرسه برویم تا برای مدیر و ناظمتان جریان را تعریف کنم و امروز غیبت نخورید».

میثم با خودروی پدرش به مدرسه آمد چرا که رویش نمی‌شد، با دوستانش صحبت کند؛ بچه‌ها هم سوار ماشین علی آقا شدند.

وقتی به مدرسه رسیدند زنگ آخر بود و تا پدر میثم با مدیر و ناظم صحبت کند و آنها سرکلاس برسند، تقریباً کلاس تمام شد.

آن روز بچه‌ها به روی میثم نیاوردند که چه اشتباهی مرتکب شده است اما آقای صادقی ناظم مدرسه از میثم خواست که در مضرات استفاده از تلفن همراه در مدرسه، روزنامه دیواری تهیه کند تا روی دیوار مدرسه نصب شود و دیگر هیچ دانش‌آموزی به خاطر حمل و استفاده نامناسب از تلفن همراه در مدرسه، آسیب نبیند.
به قلم مریم عابدینی
انتهای پیام/
برچسب ها:
آخرین اخبار