امروز : سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۶ - 2017 June 27
۲۲:۰۸
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 52594
تاریخ انتشار: ۲ مهر ۱۳۹۲ - ساعت ۱۴:۰۳
تعداد بازدید: 133
به گزارش خبرنگار تئاتر فارس، این روزها یوسف فخرایی نویسنده، پژوهشگر و مدرس ادبیات نمایشی در بستر بیماری و در سکوت کامل به سر می‌برد،‌ در همین رابطه ...

به گزارش خبرنگار تئاتر فارس، این روزها یوسف فخرایی نویسنده، پژوهشگر و مدرس ادبیات نمایشی در بستر بیماری و در سکوت کامل به سر می‌برد،‌ در همین رابطه نصرالله قادری نویسنده و کارگردان تئاتر یادداشتی را نوشته است که به شرح زیر است:
به نام خداوند قلم، زیبایی و عشق

نکوداشت هنرمند تنها و نجیب استاد یوسف فخرایی
آنجا غبار نیست گلی رسته در سراب!

«از سر تقلید در این «گفتار» نباید نگریست! این حدیث را دردی می‌باید! زنهار!

گوش فرا کار دارید که «صیاد» پس استاد است و شب و روز در پی ما می‌آید».
 
پرنده معصوم و کوچک من! آفتاب که رفت پرواز کن. شب را تنها ممان، تاریکی را بی من ممان، من آنجا بر تو بیمناکم که با شب تنها نمانی، با دیو شب تنها نمانی، دیو شب بی‌رحم است. یوسف من، می‌دانم که دردی بس سنگین بر سینه و جان لطیف و مجروحت افتاده و راه نفس را بر تو بسته است. می‌دانم که نابرادران تو را به چند سکه سیاه فروخته‌اند. می‌دانم که پیراهنت به خون آلوده‌اند که وانمود کنند تو را گرگ دریده است، درحالی‌که دستانشان سرخ است و چشم‌هایشان خنجر و خنجرهاشان خونی؛ اما نگاه کن هنوز «یعقوب» منتظر توست و «بنیامین» در فراغ تو تنها مانده است. یوسف من، تو معلمی و من نیک می‌دانم که معلم بودن و تا مقام معلمی ارتقا یافتن دیگر در ذهن‌ها و احساس‌های ما یادآور هیچ‌گونه مجاهدت‌های سترگ، فداکاری‌های عظیم، از خودگذشتگی‌های خالصانه و عاشقانه زیستن‌های اصیل نیست. امروزه کاسبکاران بر کرسی معلمی تکیه زده‌اند. اما بچه‌های مدرسه در اول مهر، دانشجویان در کلاس بی‌تو، غمزده منتظر تو نشسته‌اند. تو آنجا چه می‌کنی؟ تو بی ما در حکیم‌خانه از بهر چه خفته‌ای؟ چه دردی به جان داری که لخته‌لخته خون از جگرت در طشت می‌ریزد و تو حتی ناله نمی‌کنی؟ بی‌وفا چرا با ما حرف نمی‌زنی؟ ما می‌دانیم که «شَه» سواران با تو چه کردند. اما اشک‌های شوق ما را چرا از یاد برده‌ای؟ یوسف من، که فخر معلمی است آنکه بر تخت بیمارستان است. نای حرف زدن ندارد. او معلمی است که نویسنده است، نویسنده‌ای پژوهشگر بی‌ادا و ادعا در گوشه‌ای از خطه گیلان در خلوتش بر چلیپای قلم، فقط می‌نویسد. مدت‌ها بود که دیگر به دانشگاه نمی‌آمد. می‌گفت: حال خوشی ندارم! و ناگهان خبر رسید که ناخوشی بی‌داد کرده و او را فرو انداخته است. چون ادا و ادعا ندارد ماننده‌ شمع می‌سوزد و آب می‌شود و ما نابرادران حتی حالی هم از او نمی‌پرسیم. ما یوسف را فروخته‌ایم. هیچ جار و جنجالی نیست. کسی گلریزان نمی‌کند. کسی به فریادش نمی‌رسد. او سال‌هاست که تنهاست و دم بر نمی‌آورد و ما نرم‌نرمک در عصر دود و آهن و سرب از یادش برده‌ایم. ما او را «تنها» گذاشته‌ایم و او می‌داند که تنهایی «بی‌کسی» است و «جدایی»، «بی‌اویی»! و طبیعی است که در آنجا آدمی به «یاس» می‌رسد و در اینجا به «عشق»! ما او را تنها گذاشتیم تا مأیوس می‌شود و او از ما «جدا» شد تا به عشق برسد. من هنوز فریادها و ناله‌ها و نجواهایش را می‌شنوم که در خلوت شب می‌گوید:

«اگر تنهاترین تنهاها شوم، باز خدا هست، او جانشین همه نداشته‌هاست. نفرین و آفرین‌ها بی‌ثمر است. اگر تمامی خلق گرگ‌های هار شوند و از آسمان، هول و کینه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسیب‌ناپذیر من هستی. ای پناهگاه ابدی! تو می‌توانی جانشین همه بی‌پناهی‌ها شوی».

از وقتی که از ما جدا شد گروه ادبیات نمایشی دانشگاه تنکابن خورشیدی را از دست داد و نرم‌نرمک با رفتن دیگران خاموش شد. من سال‌هاست که می‌شناسمش از هنگامه‌ای که دانشجو بود و من افتخار معلمی‌اش را داشتم تا زمانی که معلم راهنمایش بودم در رساله «سیاوش»، تا وقتی که «وقت» بود و به‌عنوان همکار افتخار معلمی در کنارش را داشتم، تا وقتی که «وقت» بود! و اینک افسوس. ما مرده‌پرستان مرده‌خوار منتظر نشسته‌ایم تا پرواز کند و عزا بگیریم و از گوشتش بخوریم و برای خود نامی بیندوزیم. امروز باید کاری کرد. فردا دیر است. او سایل نیست. اما ما که آدمیم! او آرام است. اما ما که دوست‌دار او هستیم ناآرامیم. متأسفانه دوستان او هم مثل خودش «جدا» افتاده‌اند و کاری نمی‌توانند کرد. آی آدم‌ها! آی آنهایی که می‌توانید کاری کنید، یوسف ما در چاه است. سیاوش مظلوم من گرفتار شده است. معلم خوب و مهربان و نازنینی که هنوز بوی آدمیت می‌دهد بیمار است. حکیمی حاذق خبر کنید. بچه‌های مدرسه منتظرند. یوسف من، گل ما پرپر نشوی که بلبلانی در باز شدن غنچه لبخند تو زبان به سرود باز کرده‌اند. شمع ما خاموش نگردی که چشمانی در پرتو پیوند تو به دیدن آمده‌اند. ساقه گلبن بهار ما نشکنی که دل‌هایی در رویش امیدوار تو دل‌بسته‌اند. آفتاب ما غروب نکنی که شاخه‌های آفتاب‌گردان به جستجوی تو سربرداشته‌اند. تو بهتر از هر کس می‌دانی که از من و ما پابرهنگانی که هم درد تو‌ایم کاری جز دعا برنمی‌آید. ما به او پناه برده‌ایم. به گریه‌های شبانه در خلوت و سلامت تو را از او طلب می‌کنیم. یوسف من! این منم، پیری تنها که داغ به دل دارم به قاعده آسمان و چون کاری نمی‌توانم کرد قلم بر سینه سیمین لوح می‌زنم تا سرخ شود، تا ناله‌ام را کسی بشنود. آیا کسی هست؟ آیا فریادرسی هست؟ آی متولیان هنر تئاتر، آی مسئولین آموزش عالی، آی مدیران آموزش و پرورش، آی نویسندگان، پژوهشگران، هنرمندان، دانشجویان، دانش‌آموزان؛ فریاد دردمندانه مرا بشنوید. «یوسف فخرایی» فخر معلمی حال خوشی ندارد. کاری کنید. فردا دیر است. یوسف من! یوسف ما! ای نازنین برخیز، ما منتظریم.
والسلام
  انتهای پیام/
برچسب ها:
آخرین اخبار
پربازدید ها