امروز : دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 5
۰۴:۰۹
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 54191
تاریخ انتشار: ۶ مهر ۱۳۹۲ - ساعت ۱۲:۱۰
تعداد بازدید: 100
بخش دوم و پایانی رابطۀ نفس و زمان همان‌گونه که در مقدمه ذکر شد، استخراج نظریۀ اخلاقی مولوی از آثار وی امر دشواریاب است و این مجالِ محدود، ...

بخش دوم و پایانی

رابطۀ نفس و زمان

همان‌گونه که در مقدمه ذکر شد، استخراج نظریۀ اخلاقی مولوی از آثار وی امر دشواریاب است و این مجالِ محدود، فرصت و حوصلۀ پرداختن به این مهم را از ما سلب می‌کند. اکنون برآنیم تا با تحلیل رابطۀ نفس و زمان، پرتویی بر گره‌گاه‌ها و نقاط تلاقی این‌دو بیفکنیم تا بتوانیم الگویی کلان برای اطفای رذایل اخلاقی ارائه دهیم.

در الگوی اخلاق اسلامی، تمامی رذایل اخلاقی با دامنه‌ها و تعاریف گوناگون به نفس امّاره نسبت داده می‌شوند. از نگاه مولوی، غذای نفس امّاره و منشأ حیات وی «تخم غرض»هایی است که در ذهن انسان می‌کارد. نفس امّاره با تحریک کمال‌طلبی انسان و سوءاستفاده از «جهل» وی به آینده، کمال موردنظر خود را به ذهن تزریق می‌کند و همه تلاش‌های وی در جهت ترغیب انسان برای دستیابی به کمال مزبور است. بنابراین «حیات نفس امّاره در گرو سوءاستفاده از کمال‌طلبی غریزی انسان در سایة جهل وی به آینده است»:
ز انکارت بروید پرده‌هایی
  مکن در کار آن دلبر تو انکار
چو گرگی می‌نمودی روی یوسف

  چو آن پردة غرض می‌گشت اظهار
ز جان آدمی زاید حسدها
  مَلَک باش و به آدم مُلک بسپار
غذای نفس، تخم آن غرض‌هاست

  چو کاریدی، بروید آن به‌ناچار
نزاید گرگ، لطف روی یوسف
  و نی طاووس زاید بیضۀ مار
به طرّاری ربود این عمرها را

  به پس‌فردا و فردا نفس طرّار
همه عمرت هم امروزست لاغیر
  تو مشنو وعدۀ این طبع عیار
کمر بگشا ز هستی و کمربند
  به خدمت تا رهی ز این نفس اغیار
چو تو خر بنده باشی نفس خود را
  به حلقۀ نازنینان باشی بس خوار
اگر خواهی عطای رایگانی

  ز عالم‌های باقی ملک بسیار
چنان جامی که ویرانی هوش است
  ز شمس حق و دین بستان و هش دار
  (مولوی، 1381: ب 9 به بعد)

مولانا کشتگاه غذای نفس و اغراض نفسانی را «فردا و پس‌فرداهایی» می‌داند که از میدان آگاهی شخص خارج‌اند و الگوی پیشنهادی وی برای رهایی از شرّ نفس «کمر گشودن از هستی» یا «بی‌هشی» است. وی «اکنون‌زی» بودن را مانع زمان‌اندیشی و فریب خوردن انسان از وعده‌های نفس عیار می‌داند. «وعده» کیفیتی احتمالی با چاشنی زمانی است که در آیندۀ ممکن به‌ثمر می‌نشیند. مولانا «ویرانی هوش» یا «نیستی» را داروی رهایی از شرّ نفس معرفی می‌کند. اکنون‌زی‌بودن موجب گستردگی بازۀ زمانی حال و تنگ شدن بازه‌های زمانی گذشته و آینده خواهد شد و تنگ شدن این بازه‌های زمانی به‌معنای در تنگنا نگه داشتن نفس یا مسدود کردن تدریجی مجرای تغذیه وی است.

بنابراین بهترین الگو برای خلع سلاح نفس، تنگ کردن عرصه‌های زمانی آینده و گذشته، یعنی دو بازۀ زمانی است که کشتگاه اغراض نفسانی و مزرعۀ رذایل اخلاقی‌ هستند؛ زیرا نفس فقط در یک عالم زمان‌مند که دارای اعتبارات زمانی آینده، گذشته و حال است، فعلیت می‌یابد و درصورتی‌که آن را با یک واقعیت زمانی (زمان حال) مواجه کنیم، خودبه‌خود در قوّه و کمون باقی مانده، فعلیت نمی‌یابد. مولوی در سراسر مثنوی و دیگر آثارش برخوردی تند و نامهربان با نفس دارد و مخاطب را به تأخیر در اجابت خواسته‌های آن دعوت می‌کند:
نفس فرعونی است هان سیرش مکن
  تا نیآرد یاد از آن کفر کهن
  (مولوی، 1389: د 4 / ب 3621)

نفس در مثنوی ماهیتی اژدهاگونه، فریب‌کار و ناشکیبا دارد که در صورت مهار نشدن، عالَمی را به کام خود می‌کشد و این به‌دلیل سیری‌ناپذیری ذاتی وی است؛ مؤلفه‌ای که انحراف از معیارِ میل مفرط انسان به کمال شمرده می‌شود:
نفست اژدرهاست او کی مرده است

  از غم بی‌آلتی افسرده است
کرمک است آن اژدها از دست فقر

  پشه‌ای گردد ز جاه و مال صقر
اژدها را دار در برف فراق
  هین مکش او را به خورشید عراق

  (همان: د 3 / ب 1053، 1056 و 1057)
*  *  *
نفس را تسبیح و مصحف در یمین
  خنجر و شمشیر اندر آستین
مصحف و سالوس او باور مکن
  خویش با او همسِر و همسَر مکن
  (همان: ب 2555 ـ 2554)
*  *  *
نفس سوفسطایی آمد می‌زنش
  کش زدن سازد نه حجّت گفتنش
  (همان: د 2 / ب 3500)
*  *  *
او چو فرعون است در قحط آن‌چنان

  پیش موسی سر نهد لابه‌کنان
چون‌که مستغنی شد، او طاغی شود
  خر چو بار انداخت، اسکیزه زند
  (همان: د 4 / ب 3627 ـ 3626)

وی در این ابیات، ضمن معرفی ویژگی‌های ماهوی نفس، راهکارهای مواجهه با آن را بیان کرده و بیشتر به عدم زمینه‌سازی برای جلوگیری از بروز فعلیت‌های آن توصیه نموده است.

در ابیات زیر از «صبر» به‌ ابزار مهارکنندۀ نفس یاد شده است؛ ابزاری که خوی شکمبارگی و ناشکیبایی را از وی گرفته، آن را نحیف نگه می‌دارد. صبر فرآیندی است که از پرش‌های زمانی نفس به آینده جلوگیری می‌کند و آن را مقید به «حال» نگه می‌دارد؛ چنان‌که «توکل» تصفیۀ ذهن از سیطرۀ افکار و دغدغه‌های آینده‌محور است. تمام تلاش مولوی در برخورد با نفس، تنگ کردن عرصه‌های زمانی بر وی است:
این بُوَد خوی لئیمان دنی
  بد کند با تو چو نیکویی کنی
نفس را زین صبر می‌کن مُنحنیش
  که لئیم است و نسازد نیکوییش
با لئیمی چون کنی قهر و جفا

  بنده‌ای گردد ترا بس باوفا
  (همان: د 3 / ب 2981 ـ 2979)
*  *  *
ای برادر صبر کن بر درد نیش
  تا رهی از نیش نفس گبر خویش
گر همی خواهی که بفروزی چو روز
  هستی همچون شب خود را بسوز

هستی‌ات در هست آن هستی‌نواز
  همچو مس در کیمیا اندر گداز
در من و ما سخت کرده ستی دو دست
  هست این جمله خرابی از دو هست
(همان: د 1 / ب 3002، 3012 ـ 3010)
*  *  *
دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست
  کاو به دریاها نگردد کم و کاست

 (همان: د 1 / ب 3002، 3012 ـ 3010)

براساس تفکر مولوی، مهار این هیولای سرکش در رهایی از هستی یا هویت زمانی است:
کمر بگشا ز هستی و کمربند
  به خدمت تا رهی زین نفس اغیار

رهایی از هستی یا «خود» نیز همان‌گونه که گفته شد، مستلزم پاک شدن ذهن و روان از گره‌های زمانی یا پیش‌گره‌های ماضی و پس‌گره‌های مستقبل است؛ موانعی که شخص را در هویت زمانی‌اش محبوس می‌کنند. اکنون‌زی‌بودن موجب فراخ شدن تدریجی زمان حال تا کرانه‌های حداکثری آن خواهد شد؛ تا جایی‌ که شخص بر کل زمان احاطه پیدا می‌کند و تمام زوایای پنهان آن بر او آشکار خواهد شد:

پرسید پسر علا که «خوشی چه باشد؟»

گفتم «این ساعت، حضور شما!» مَغلَطه زدم.

بانگ می‌زند که «إن‌شاءالله، بهشتی باشم!»

گفتتم «باری، پیش من إن‌شاءالله نیست. مرا دیر است که تمام معلوم شده است و از معلوم گذشته است و «حال» شده است.» (شمس تبریزی، 1384: 81)

در حیوانات به‌دلیل عدم هویت زمانی یا وجود هویت زمانی نافربه ـ علی‌رغم خرد کمتر نسبت‌به انسان ـ حواسِ اشتدادیافته و گسترده‌تری دیده می‌شود که حاصل آن گستردگی بیشتر زمان برای آنها نسبت‌به انسان است. به همین دلیل، آنها یا دست‌کم برخی از آنها دارای زمان حال گسترده‌تری نسبت‌به انسان هستند. آنها از برخی حوادث نیامده مانند زلزله و سیل، زودتر از انسان آگاه می‌شوند و حتی برخی از آنها طیف‌های وسیع‌تری از رنگ‌ها و انوار را حس می‌کنند. به‌عبارت روشن‌تر، آنها به‌دلیل عدم بهره‌مندی از «خود» یا هویت زمانی و مراجعات ذهنی کمتری به آینده و گذشته، دارای تمرکزی بیشتر، حواسی قوی‌تر و درنتیجه آگاهی بیشتر از آینده‌ هستند.

مولوی در ابیاتی، تنگی فهم عوام یا انقباض آگاهی آنها را حاصل تکثیر و تقسیم ذهن آنها بر آرزوها و نتیجة دل‌بستگی به مال و ثروت یا «طِمّ و رِم» می‌داند. دل‌بستگی به طِمّ و رِم و آرزوها، ذهن را در زمان توزیع کرده، مانع تمرکز شخص می‌شود و هویت منقبضِ زمانی حاصل از این تقسیم ذهنی از انبساط آگاهی وی جلوگیری می‌کند:
در خور فهم عوام این گفته شد
  از سخن باقی آن بنهفته شد
زرّ عقلت ریزه است‌ای متهم
  بر قراضه مُهر سکه چون نهم
عقل تو قسمت شده بر صد مهم
  بر هزاران آرزو و طِمّ ورِم
جمع باید کرد اجزاء را به عشق
  تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق
(مولوی، 1389: د 4 / ب 3289 ـ 3286)

بنابراین از نگاه مولوی «تکثر ذهنی حاصل از آرزوخویی غفلت‌زاست و وحدت حواس انبساط آگاهی را در پی دارد». ازاین‌رو «برای تمرکز بر زمان حال، رقیق کردن و کاهش دامنة آرزوها ضروری به نظر می‌رسد». کم کردن دامنة آرزوها با توجه به چاشنی زمانی آنها به‌معنای انقباض بازۀ زمانی آینده و موجب تصفیۀ روان از هواهای نفسانی است:
باد در مردم هوا و آرزوست
  چون هوا بگذاشتی پیغام هوست
  (همان: د 1 / ب 1101)
*  *  *
با هوا و آرزو کم باش دوست

  چون یضِلُّک عَن‌سَبیلِ‌الله اوست
  (همان: ب 2957)

با این وصف، به نسبت تصفیۀ ذهن از زمان و نحیف شدن هویت زمانی، احاطۀ شخص به زمان بیشتر می‌شود و زمان برای وی دامنه‌دارتر خواهد شد:
آنچه در ده سال خواهد آمدن
  این زمان بیند به چشم خویشتن
همچنین هر کس به اندازۀ نظر
  غیبت و مستقبل ببیند خیر و شر
چون‌که سدّ پیش و سدّ پس نماند
  شد گزاره چشم و لوح غیب خواند
چون نظر پس کرد تا بدوِ وجود
  ماجرا و آغازِ هستی رو نمود
پس ز پس می‌بیند او تا اصلِ اصل

  پیش می‌بیند عیان تا روز فصل
  (همان: د 4 / ب 2908 ـ 2902)

این روند به «بی‌هُشی» تدریجی نفس می‌انجامد؛ زیرا تخریب «خود» که هویت مطلوب نفس است، به‌معنای قطع شاهرگ حیات وی یا خشکاندن مزارع زمانی آینده و گذشته است و خشکاندن کشتگاه اغراض نفسانی، موجب پاک شدن صفحۀ روان از رذایل اخلاقی است. پس همان‌گونه که اشاره شد، خلع سلاح نفس در گرو نگه داشتن وی در زمان حال است؛ چراکه نفس فقط در یک فضای دارای اعتبارات زمانی گذشته و آینده فعلیت می‌یابد.

در آیات «و نفس‌ٍ و ماسوّئها فأ‌َلهَمَها فُجورَها و تَقوئها قَد أ‌َفلَحَ من زکها و قَد خابَ مَن دسّها» (شمس / 10 ـ 7) تقدم فجور بر تقوا مؤید این نکته است که رذایل اخلاقی در انسان به نسبت فضایل و تقوا بروز اوّلی دارند و فضایل نفسانی معمولاً پس از تزکیۀ نفس از رذایل جلوه‌گر می‌شوند. نکته دیگر اینکه در این آیات فقط به تزکیۀ نفس از رذایل اخلاقی دستور داده شده است؛ گو اینکه فضایل و تقوا زمینۀ اصلی و اوّلی نفس انسان‌ هستند که غبار فجور بر آنها نشسته است.

در قرآن، اولین لغزش انسانی پس از هبوط زمانی و زمینی به «نفس» قابیل نسبت داده شده است؛ (مائده / 30) همان‌گونه که اولین اغوای شیطان برای انسان پس از جسمانیت و به‌دنبال آن زمان‌مند شدن او صورت گرفته است. (حجر / 39 ـ 26) نفس و شیطان در مثنوی همزاد یکدیگر معرفی شده‌اند:
نفس و شیطان هر دو یک تن بوده‌اند

  در دو صورت خویش را بنموده‌اند
  (همان: د 3 / ب 4053)

این‌دو از مجرای تولید آرزو و وعده، اقدام به فریب انسان می‌کنند:

یعِدُهُم و یمَنّیهم و ما یعِدُهُم الشَّیطانُ الاّ غُرُواً. (نساء / 120)

به آنها وعده می‌دهد و به آرزوشان می‌افکند و شیطان آنها را جز به فریب وعده نمی‌دهد.

«آرزوخویی» و «وعده‌پذیری» دو عامل عمدۀ زمان‌اندیشی در انسان و مولود میل افراطی وی به کمال‌ هستند. شیطان در اولین اقدام علیه آدم و حوا برای ترغیب آنها به تناول «میوۀ ممنوعۀ بهشتی» یا «گندم جنّت»، خوردن آن را موجب نیل به کمالات فرشته‌خویی و جاودانگی معرفی می‌کند:

فَوَسَوسَ لَهُمَا الشَّیطانُ لِیُبدِی لَهُما ماوَری عَنهُما مِن سَوءتهِما و قَالَ ما نَهَاکُمَا رَبُّکما عَن هذِهِ الشَّجَرَة إ‌ِلاّ أ‌َن تَکوُنا مَلَکین‌ِ أ‌َو تَکونا مِنَ الخالِدینَ. (اعراف / 20)

پس شیطان آن دو را وسوسه کرد، تا شرمگاهشان را که از آنها پوشیده بود، در نظرشان آشکار کند و گفت پروردگارتان شما را از این درخت منع کرد تا مباد از فرشتگان یا جاویدانان شوید.
چون شود از رنج و علّت دل سلیم
  طعم کذب و راست را باشد علیم
حرص آدم چون سوی گندم فزود
  از دل آدم سلیمی را ربود
پس دروغ و عشوه‌ات را گوش کرد
  غرّه گشت و زهر قاتل نوش کرد
کژدم از گندم ندانست آن نَفَس

  می‌پرد تمییز از مست هوس
خلق مست آرزویند و هوا
  ز آن پذیرایند دستان تو را
هر که خود را از هوا خو باز کرد
  چشم خود را آشنای راز کرد
  (همان: د 2 / ب 2743 ـ 2738)

«حرص» و «هوس» دو شاخص نفسانی هستند که ریشه در میل شدید انسان به کمال دارند یا به‌تعبیری انحراف از معیار این میل بشمار می‌روند و در این ابیات، مجرای ضربه‌پذیری انسان از شیطان قلمداد شده‌اند. ازطرفی به‌دلیل نفرت شدید انسان از نقص و فقر که لازمۀ میل فراوان به کمال است، وعده‌پذیری وی از نفس و شیطان تشدید می‌شود:

أ‌َلشَّیطانُ یعدِکم الفَقرَ و یأمُرُکم بالفَحشاءِ. (بقره / 268)

شیطان شما به فقر وعده داده و به کارهای زشت وا می‌دارد.

آن‌چنان کز فقر می‌ترسند خلق
  زیر آب شور رفته تا به حلق
جمله‌شان از خوف غم در عین غم
  درپی هستی فتاده در عدم
  (همان: د 3 / ب 2205 و 2207)

همان‌گونه که پیش از این اشاره شد، نفس و شیطان با سوءاستفاده از کمال‌طلبی انسان و جهل وی به آینده، از مجرای «آرزوخویی» و «وعده‌پذیری» به او ضربه می‌زنند. بنابراین بهترین الگو برای مبارزه با نفس و اطفای آتش رذایل اخلاقی، توسعه دادن زمان حال در پرتو کاهش دامنۀ آرزوها و دل‌بستگی‌ها خواهد بود. همه دستورات اخلاقی ـ عرفانی در جهت تنگ کردن عرصه‌های زمانی گذشته و آینده و به‌منظور خشکاندن کشتگاه رذایل نفسانی وضع شده‌اند. در رأس این توصیه‌ها امر به «صبر» و «توکل» قرار دارد تا اینکه ذهن از سیطرة زمان‌اندیشی و پرش‌های فکری تصفیه شود؛ همان‌گونه که کاهش آرزوها از انتشار ذهن در زمان جلوگیری کرده، مایه انبساط زمان حال در انسان‌ها می‌شود:

إ‌ِنَّ أ‌َخوَفَ ما أ‌َخافُ عَلى اُمَّتی الهوى و طُولُ الأمَل‌ِ. (نهج‌الفصاحه: 24)

ترسناک‌ترین چیزی که نسبت به امتم از آن می‌ترسم، هوا و هوس و بلندی آرزوست.

أ‌َشرَفُ الغِنى ترک المُنى. (نهج‌البلاغه: 810)

شریف‌ترین بی‌نیازی ترک آرزوست.

قرآن فقط کسانی را که بر خدا توکل می‌کنند، از آسیب و چیرگی شیطان مصون می‌داند. این افراد در مقایسه با دیگران اکنون‌زی‌تر هستند؛ چراکه دغدغه‌های ذهنی مربوط به امور آینده در آنها به کمترین مقدار تقلیل یافته است. به همین جهت، از آسیب «وعده‌پذیری» و «آرزوخویی» که مجرای نفوذ شیطان و نفس امّاره‌ هستند، مصون خواهند ماند:

فَإذا قَرَأتَ القُرآنَ فَاستَعِذ باللهِ مِن الشَّیطن‌ِ الرَّجیم‌ِ. إنَّهُ لَیسَ لَهُ سُلطانٌ عَلَى الَّذینَ آمَنُوا و عَلى رَبهم یتَوَکّلُون. (نحل / 99 ـ 98)

به هنگام تلاوت قرآن از شر شیطان به خدا پناه بیاور. که شیطان بر کسانی که به خدا توکل می‌کنند، تسلط ندارد.

با مختصات هولناکی که مولوی از نفس امّاره ترسیم می‌کند، مهار آن از عهده و ارادۀ انسان خارج به‌نظر می‌رسد:
کشتن این، کار عقل و هوش نیست
  شیر باطن سُخرۀ خرگوش نیست
دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست
  کاو به دریاها نگردد کم و کاست
(مولوی، 1389: د 1 / ب 1375 ـ 1374)
*  *  *
این قدم حق را بود کاو را کشد
  غیر حق خود کی کمان او کشد
(همان: ب 1383)

سختی مهار نفس در آن است که فجور و مشتهیاتِ سوء نفسانی، واقعیت مکنون و تکوینی نفس انسان است و بروز اوّلی آنها به‌علت آسان‌یابی و لذت‌بخشی، کنترل آنها را بسیار مشکل می‌کند. این قوا در انسان قابل انعدام نیستند و فقط باید از فعلیت آنها جلوگیری کرد. مولوی در دستورات اخلاقی خود بیشتر از عدم زمینه‌سازی برای بروز فعلیت نفس سخن می‌راند تا از کشتن آن. درنتیجه نفس را فقط باید بی‌هُش و خمود نگه داشت. مولانا داروی بی‌هُشی‌زای نفس و اکسیر زمان‌زدای ‌ذهن را عشق می‌داند:
آتش عشق است کاندر نی فتاد
  جوشش عشق است کاندر می فتاد
آتش است این بانگ نای و نیست باد
  هر که این آتش ندارد، نیست باد
  (همان: ب 10 ـ 9)

معراج‌انگاری عشق

وی در دفتر اول، عشق را بدون تعریف رها کرده، فقط از ویژگی‌های هیجان‌زای آن سخن می‌گوید. هرگاه وی پا در رکاب عشق می‌نهد، عنان قلم را از دست می‌دهد و برخلاف سیاق غالب مثنوی، درگیر شوریدگی طوفان‌زای عشق می‌شود:
علت عاشق ز علت‌ها جداست
  عشق اُصطُرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
  عاقبت ما را بدان سر رهبر است
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
  چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشن‌گر است

  لیک عشق بی‌زبان روشن‌تر است
چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت

  چون به عشق آمد، قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
  شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
آفتاب آمد دلیل آفتاب
  گر دلیلت باید از وی رو متاب
  (همان: ب 115 ـ 110)

مولوی درگیر تعریف عشق و تحلیل مؤلفه‌های مفهومی آن نمی‌شود؛ چراکه عشق پدیده‌ای تجربی است که از بند حروف و واژه می‌گریزد. برخلاف این تعریف‌گریزی، آثار او پر از کارکردهای مثبت این پدیده است:
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
  او ز حرص و عیب کلّی پاک شد
  (همان: ب 22)

جالینوس عشق، طبیب جمله علت‌هاست و افلاطون عشق، دانای تمام اسرار خدا:
علت عاشق ز علت‌ها جداست
  عشق اُصطُرلاب اسرار خداست
  (همان: ب 110)

مولوی عشق را «پوزبند وسوسه» می‌داند و این تعبیر ویژه حکایت از آن دارد که وسوسه در انسان تکوینی بوده، قابل انعدام نیست و پوزة نفس فقط با مهار عشق بسته می‌شود:
پوزبند وسوسه عشق است و بس

  ورنه کی وسواس را بسته‌ست کس
  (همان: د 5 / ب 3230)

وی اجزای توزیع‌شدۀ عقل و هوش در زمان را فقط تحت فرآیند عشق قابل جمع شدن می‌داند:
هوش را توزیع کردی بر جهات

  می نیرزد تَرّه‌ای آن تُرهات
آب هُش را می‌کشد هر بیخ خار
  آب هوشت چون رسد سوی ثِمار
  (همان: ب 1085 ـ 1084)
*  *  *
عقل تو قسمت شده بر صد مهم
  بر هزاران آرزو و طِمّ و رِم
جمع باید کرد اجزا را به عشق
  تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق
  (همان: د 4 / ب 3289 ـ 3288)

عشق با هر کیفیتی ـ چه زمینی و رنگی و چه آسمانی و بی‌رنگ ـ دغدغه‌های شخص را مفرد می‌کند. در فرآیند عشق، سرعت سیر زمان در ذهن تغییر می‌کند. هرچه تمرکز انسان بر امری زیادتر باشد، گذشت زمان را روان‌تر احساس خواهد کرد. مولوی روی آوردن به شغل را برای رهایی از هستی یا زمان‌زدایی ذهن مؤثر می‌داند:
می‌گریزند از خودی در بیخودی
  یا به مستی یا به شغل ای مُهتدی
 (همان: د 6 / ب 227)

هنگام اشتغال، به‌دلیل بریدن از دغدغه‌های زمانی و مجتمع شدن در «حال»، گذشت زمان روان‌تر به‌نظر می‌رسد؛ در حالی‌ که هنگام بیکاری، زمان برای شخص کندتر سپری می‌شود. چاشنی لذت نیز می‌تواند در ادراک شخص از گذشت زمان مؤثر باشد؛ هرچه چاشنی لذت در امری بیشتر باشد، زمان بر شخص روان‌تر خواهد گذشت.

برای نمونه، گذشت نود دقیقه‌ای یک کلاس درس ممکن است برای دانش‌آموزی که به آن درس علاقه‌مند نیست، بسیار کند و ناهموار احساس شود؛ حال آنکه تماشای یک بازی نود دقیقه‌ای فوتبال برای وی به مراتب سریع‌تر و روان‌تر به نظر خواهد رسید. این امر حکایت از آن دارد که ادراک ما از گذشت زمان در اثر تمرکز حواس و لذت‌بخشی امور نوسان‌پذیر است.

در عشق به‌دلیل چاشنی بالای لذت و تمرکز زیاد، سیر زمان بسیار روان‌تر از معمول است؛ به‌طوری‌که تمام دغدغه‌های زمانی مربوط به گذشته و آینده از ذهن محو می‌شوند. به‌عبارتی دیگر، گره‌های زمانی که مختصات «خود» را شکل می‌دهند، در سایۀ عشق گشوده خواهند شد:
عشق و سودا چون‌که پر بودش بدن

  می‌نبودش چاره از بیخود شدن
  (همان: د 4 / ب 1536)

پس«عشق پالایندۀ ذهن از زمان است»:
ناگهان اندر دویدم پیش وی
  بانگ بر زد مستِ عشق او که هی

هیچ می‌دانی چه خون‌ریز است او

  چون تویی را زهره کی بوده است کی
شِکران در عشق او بگداختند
  سر بریده ناله کن مانند نی
پاک کن رگ‌های خود در عشق او
  تا نبرّد تیغ او پایت ز پِی
(مولوی، 1381: غزل 2914، ابیات 4 ـ 1)

عشق رگ و پی انسان را از گره‌های زمانی پاک می‌کند؛ تاجایی‌که هویت زمانی او برطرف شده، به فنا یا «نیستی» نائل می‌شود.

اما کارکرد حداکثری عشق را باید در نی‌نامه یا گزاره‌های پایة مثنوی جستجو کرد:
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
  کوه در رقص آمد و چالاک شد
(مولوی، 1389: د 1 / ب 25)

مولوی در این بیت از عشق به‌مثابه عامل معراج کیهانی نام می‌برد. معراج فرآیندی است که بسته به ظرفیت‌های روحی افراد متفاوت است؛ چنان‌که معراج رسول اکرم’ با معراج حضرت یونس× تفاوت ماهوی دارد. با این همه، رهایی از قید زمان و هویت زمانی، شرط مشترک و لازم برای انواع معراج است: (بنگرید به: امام خمینی، 1386: 159 ـ 158)
گفت پیغمبر که معراج مرا
  نیست بر معراج یونس اجتبا
آنِ من بر چرخ و آنِ او نشیب
  ز آنکه قرب حق برون است از حسیب
قرب نه بالا نه پستی رفتن است
  قرب حق از حبس هستی رستن است
(مولوی، 1389: د 3 / ب 4514 ـ 4513)

معراج در پرتو «رستن از قید هستی» که قرائت دیگری از «نیستی» است، صورت می‌پذیرد:
در صف معراجیان گر بیستی
  چون بُراقت برکشاند نیستی
خوش براقی گشت خنگ نیستی
  سوی هستی آردت گر بیستی
(همان: د 4 / ب 552 و 555)

این پدیده، مستلزم فراتر رفتن از زمان و مکان است:
لامکانی که در او نور خداست
  ماضی و مستقبل و حال از کجاست
ماضـی و مستقـبلش نسبت به توست

  هر دو یـک چـیزند پنـداری که دوست
(همان: د 3 / ب 1152 ـ 1151)

تجربۀ معراج و ورود به پسامکان  با توجه به مختصات فرازمانی آن، منوط به داشتن هویتی غیرزمانی است که در پرتو اکسیر زمان‌زدای عشق حاصل می‌شود. مولوی عبور از حصار زمان را ـ تحت شرایط خاصِ «نیستی» و از طریق «تجاویف» یا حفره‌ها و چاله‌های آسمان برین ـ مختص به «عاشقان» می‌داند:
لیس لِلجنّ و لا لِلإنس أن
  ینفُذُوا من حبس أقطار الزَّمَن
لا نفوذ الاّ بسلطانِ الهُدی
  من تجاویفِ السّموات العُلی
لا هُدی الا بسلطانٍ یقی
  من حراس الشهب روحَ المتقی
هیچ کس را تا نگردد او فنا
  نیست ره در بارگاه کبریا
چیـست معـراج فلــک ایــن نیستـی

  عــاشقــان را مــذهب و دیـن نیستـی
  (همان: د 6 / ب 233 ـ 229)

ادراک چنین فضای بی‌زمانی از ظرفیت ذهنی ـ روانی افراد زمان‌اندیش خارج است و هویتی منبسط و بی‌گره را طلب می‌کند. مولوی شرط ورود به «تجاویف» یا حفره‌های کیهانی و خروج از عالم ماده را ـ که لازمۀ معراج آسمانی است ـ نیستی می‌داند. ازاین‌رو گذر از زمان و عالم ماده از طاقت افراد زمان‌اندیش فراتر است و ذهنی فارغ از زمان می‌طلبد. زمانِ حال این افراد از نگاه مولوی پنجاه هزار بار گسترده‌تر از زمان حال افراد دیگر است:
گرچه زاهد را بود روزی شگرف
  کی بود یک روز او خمسین الف
قــدر هــر روزی ز عمــر مــرد کـار

  باشــد از ســال جهــان پنجــه هـزار
  (همان: د 5 / ب 2182 ـ 2181)
نتیجه

الگوی کلان اخلاقی مولوی در کمترین حدود آن، رهایی از «خود» و رنج‌های آمیخته به آن را درپی دارد و در کارکرد بیشینه‌اش، تجربۀ معراج و گذر از زمان را درپی خواهد داشت. رهایی از «خود» در دامنۀ عشق تسریع می‌شود. «خود» هویت زمانی انسان و محصول ذهن زمان‌اندیش وی است. این هویت، مختصاتی محدود بین گره‌های زمانی ماضی و مستقبل بوده، حیات نفس در گرو وجود این هویت و زمان‌اندیشی معطوف به گذشته و آینده است.

ازاین‌رو انقباض این گستره‌های زمانی سبب جلوگیری از فعلیت یافتن نفس و درپی آن موجب خشکاندن تخم رذایل اخلاقی می‌شود. گریز از «خود» و هویت زمانی، کاری سخت و جان‌فرساست؛ اما در دامنۀ عشق، کمترین هزینۀ ذهنی ـ روانی را دربردارد؛ زیرا در فرآیند عشق، مختصات زمانی ذهن تغییر کرده، «خود» به‌شدت رقیق و نحیف می‌شود؛ به‌طوری‌که گذشتن از خود و «ایثار»، خوی آسان نفس خواهد شد. ایثار پربسامدترین شاخص در رفتار عاشقان است.

بنابراین آتش عشق از نگاه مولوی، زدایندۀ گره‌های زمانی ذهن و نوشداروی تمام زخم‌های ذهنی ـ روانی انسان است. از دید وی «بی‌خودی» یا رستن از هویت زمانی، لازمِ بی‌واسطۀ عشق است؛ چراکه عقل جزئی که تدبیرات «خود» و رخنه‌پوشی هویت زمانی را برعهده ‌دارد، در «سودای عشق» رنگ خواهد باخت. نیل به «بی‌هشی» علی‌رغم زحمت‌زایی نسبی، لذت‌بخش‌ترین فرآوردۀ روانی است و می‌توان تصور کرد که در کیفیت «لاخودی» هیچ رنجی برای انسان باقی نمی‌ماند و فراغت کامل از اندوه که آرزوی تکوینی نفس است، برای وی حاصل خواهد شد.
منابع و مآخذ
1. قرآن کریم.
2. نهج‌البلاغه.
3. ابن‌مسکویه، ابوعلی، 1961م، تهذیب الأخلاق و تطهیر الأعراق، بیروت، دارالمکتبة الحیاة و قم، بیدار، 1410ق.

4. اخوان الصفاء، 1405 ه‍.ق، الرسائل، قم، مرکز النشر.

5. امام خمینی، سید روح الله، 1386، مصباح الهدایه الی الخلافه و الولایه، تهران، مؤسسة تنظیم و نشر آثار امام خمینی.

6. جمعی از نویسندگان، 1385، کتاب‌شناخت اخلاق اسلامی، قم، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، چ اول.

7. حافظ، شمس‌الدین محمد، 1380، دیوان حافظ با شرح عرفانی، تهران، حافظ نوین.

8. الرازی، ابوبکر محمدبن زکریا، الطب الروحانی، در: الرازی، رسائل فلسفیة.

9. شمس تبریزی، محمد بن علی، 1384، مقالات شمس، تهران، مرکز.

10. فرامرز قراملکی، احد، 1390، «چالش رازی و مولوی در عشق و دوستی»، پژوهشنامه عرفان، ش5، ص 136 ـ 115.

11. مولوی، جلال‌الدین محمدبن محمد، 1381، کلیات شمس تبریزی، مطابق با نسخه تصحیح شده بدیع‌الزمان فروزانفر، تهران، پیمان.

12. ـــــــــــــــ ، 1389، مثنوی معنوی، به اهتمام رینولد نیکلسون، تهران، نشر ثالث.

13. ـــــــــــــــ ، 1383، مقالات مولانا (فیه مافیه)، تهران، نشر مرکز.

14. میرزایی، علی‌اکبر، 1387، نهج‌الفصاحه، قم، چاف.
منبع: فصلنامه اخلاق - شماره 14
انتهای متن/
برچسب ها:
آخرین اخبار