امروز : چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶ - 2017 June 28
۱۹:۴۶
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 54192
تاریخ انتشار: ۶ مهر ۱۳۹۲ - ساعت ۱۲:۱۰
تعداد بازدید: 147
مرحوم حجت الاسلام والمسلمین دکتر علی ابوالحسنی (منذر)* شکل گیری اصطلاح منورالفکر یا منورالعقل از لحاظ تاریخی فراز و فرود زیادی در غرب داشته است. ...

مرحوم حجت الاسلام والمسلمین دکتر علی ابوالحسنی (منذر)*

شکل گیری اصطلاح منورالفکر یا منورالعقل از لحاظ تاریخی فراز و فرود زیادی در غرب داشته است. با گذر زمان و در دوره ی مشروطه این تعبیر که خاستگاهی کاملاً واراداتی و ترجمه ای دارد در ذهن و زبان برخی از افراد به ویزه فرنگ رفتگان رایج گردید. در این گفتار، تلاش خواهد گردید تا با بررسی ای تاریخی به کالبدشکافی مفهوم روشنفکری در غرب و نسبت آن با اصطلاحات مشابه اش، به چرایی شکل گیری روشنفکری در جامعه ی غربی پرداخته شود. 

نتایج بررسی های تحلیلی در خصوص نحوه ی پیدایش این مفهوم گویای یک واقعیت تلخ است و آن اینکه جوهره و عصاره ی پیدایش روشنفکری در غرب، مخالفت با عنصر دین و ایمان می باشد. خاستگاه روشنفکری در غرب به تدریج فضایی را ایجاد کرد که انسان به جای خداوند نشست و تنها خداوند پشت ویترین، خداوند خوبی معرفی گردید. مطالبی که در این مجال عرضه می شود مربوط به سخنرانی ای است که سابقاً در کانون اندیشه ی جوان ایراد شده است.

در دوران قاجار ـ تقریبا اواسط دوران قاجار و زمان ناصرالدین شاه ـ ما برای نخستین بار در ادبیات اجتماعی ـ سیاسی ایران در آثار افرادی که نوعاً فراماسون بوده و در غرب تحصیل کرده یا نگاهشان به غرب است، مواجه می شویم با تعبیر منورالفکر یا منورالعقل، متناسب با ادبیات آن روز. امّا چه قبل از اسلام و چه بعد از اسلام ما مطلقاً تعبیر منورالفکر یا منورالعقل را نداشتیم. در ادبیات آن روز، برای نخستین بار در آثار افرادی نظیر میرزا ملکم خان، میرزا فتحعلی آخوندزاده و میرزا آقاخان کرمانی با این تعبیر روبرو می شویم که البته این تعبیر، جعل و ابداع خود اینها نیست.

یک تعبیر وارداتی و یک ترجمه ی اروپایی است به فارسی و بعد شایع می شود. در دوران پهلوی اول و دیکتاتوری رضاخان، این تعبیر به عنوان پرروش افکار مطرح می شود و کلاس هایی گذاشته می شود و سخنرانی هایی و کانونی تأسیس می شود به عنوان کانون پرورش افکار و بعد از شهریور بیست، تعبیر منورالفکر و منورالعقل جای خودش را می دهد به روشنفکر. و دیگر همه جا پر می شود از روشنفکر. روشنفکر و انتلکتوئل، لزوماً و عیناً منورالفکر و منورالعقل نیست. اما یک نسبتی در ریشه و باطن و پایه ی آن با منورالفکر و منورالعقل وجود دارد که ظاهراً مرحوم جلال آل احمد به تفات این دو توجه نکرده است. روشنفکر دقیقاً معادل منورالفکر و منورالعقل نیست.

این یکی ترجمه ی انتلکتوئل است، آن دیگری ترجمهafkularer به آلمانی یا eclaire به فرانسوی. خوب این تعبیر منورالفکر و منورالعقل از کجا می آید؟ مسلّم است از خارج، ما وقتی که به برخاستگاه اصلی این تعبیر بر می گردیم، به اروپا می رسیم و قرن هیجدهم که به آن قرن انوار(روشنایی ها و روشن شدگان) می گویند. اروپایی ها برای دوران مختلف تاریخ شان عنوان و اسم خاص می گذارند.

مثلاً قرون ماقبل رنسانس، یعنی قرون ماقبل قرن پانزده- شانزده را عصر ایمان و دوران ظلمت می گویند؛ دوران قرون وسطی که دوران حاکمیت کاتولیسیسم بر اروپا یعنی حاکمیت و ولایت پاپ بر شئون و مقدرات اجتماعی، سیاسی، فکری، فرهنگی اروپاست. اما رنسانس نقطه ی پایانی است بر قرون وسطی و عصر ایمان و دوران ظلمات. ظلمت که پایان می یابد جایش چه می آید؟ نور و روشنایی، قرن هیجدهم را قرن انوار می گویند. روشنفکر نسبتی در باطن با منورالفکر دارد اما دو چیز است. روشنفکر معادل انتلکتوئل است که در حقیقت بیشتر از ادبیات مارکسیسم گرفته شده. جماعت هوشمندان، فهیمان، که مسئولیت اجتماعی- سیاسی احساس می کنند و مثلاً موضع اپوزیسیون دارند. اما منورالفکر، عالَمش عالَم دیگری است؛ در حقیقت متعلق قرن هیجدهم است.

قرن انوار در مقابل قرون وسطی (عصر ایمان). ویژگی قرون وسطی حاکمیت دین در قالب کاتولیسیسم است. یعنی قانون کاتولیک، مظهر مطلق و کامل دین و دینداری شناخته می شود. در حالی که از نظر ما چنین نیست و دین می تواند مظهر دیگر و کامل تری داشته باشد که از نظر ما اسلام است. ولی برای اروپایی، مسیحیت مظهر کامل دین و دینداری است. لذا وقتی که به مسیحیت پشت می کند در حقیقت نه به شاخه و مظهری از دین بلکه به مظهریت تام و تمام دین یعنی به کلیت دین پشت می کند. می دانید مسیحیت چند دسته است: یکی کاتولیک، یکی ارتدوکس، یکی پروتستان. (اینها بحث های مفصلی دارد که واردش نمی شویم) کاتولیسیسم در اروپا مظهر مطلق دین و دینداری است.

قرون وسطی دوران حاکمیت کاتولیسیسم است بر زندگی فردی و اجتماعی بشر. پاپ وقتی که غضب کرد بر سلطان آلمان ها (از سلاطین درجه ی اول اروپا) او ناچار شد برای رضایت پاپ بیاید به روم و چند روز او را معطلش کرد تا او را به حضور بپذیرد. رنسانس یعنی چه؟ باززایی، باززایش، تجدید حیات. حالا اروپایی با رنسانس وارد دوره ی جدیدی می شود که پشت می کند به عصر ایمان و با این پشت کردن وارد قرن انوار می شود این انوار که جمع نور است در مقابل تاریکی است.

ظلمت در اینجا چیست؟ و نورانیت چیست؟ ظلمت آن دورانی است که از آن گذشته ایم و عبور کرده و پشت سر گذاشتیم، یعنی در واقع دوران حاکمیت ایمان، می شود ظلمت. وقتی که حاکمیت ایمان می شود ظلمت، عصر ایمان می شود دوران ظلمت، دوران نور و روشنایی چه دورانی است؟ دوران کنار گذاشتن دین و پشت کردن به حاکمیت کاتولیسیسم، منتهی کاتولیسیسم به عنوان مظهر مطلق دین. ما هم کاتولیسیسم را نفی می کنیم اما در جهت گرایش به اسلام دین برتر. اما آن وقتی که غرب کاتولیسیسم را کنار می گذارد نمی خواهد به سمت یکی دیگر از ادیان وحیانی و ابراهیمی برود می خواهد به طرف لادینی برود. یعنی کنار گذاشتن سیطره ی دین بر مقدرات بشر. این جوهر رنسانس است.

رنسانس یعنی چه؟ یعنی تجدید حیات. این کلمه ی تجدید حیات چه چیزی را نشان می دهد؟ یک حیات نخستین را. چرا؟ چون تجدید حیات است. تجدید حیات چه وقت صورت می گیرد؟ در چه فرضی ما تجدید حیات داریم؟ در صورتی که حیات نخستین داشته باشیم. اگر حیات نخستین وجود داشته باشد امکان تجدید حیات هست؟ نه؟ چرا؟ باید بر این حیات مرگ عارض بشود تا در مرحله ی بعد بشود حیات نخستین را تجدید کرد. پس خود کلمه ی رنسانس حاکی از سه دوره در تاریخ حیات فکری ـ اجتماعی ـ سیاسی غرب است.

بعضی می روند دوران معادلش در تاریخ اسلام را می گویند قرون وسطی، ما قرون وسطی نداریم، قرون وسطی مال آنهاست. حیاتی بوده که بر این حیات، مرگ عارض می شود اما زمانی بعد، آن حیات مرده دوباره احیا ء می شود. ما در تاریخ اسلام این را نداشته ایم لذا قرون وسطی نداریم. این حیات نخستین چه زمانی است و چگونه از بین رفت تا اروپایی در دوره ی رنسانس در مقام احیای آن برآید. تعبیری داریم به نام وسطی. خود وسطی یعنی میانه. بین دو چیز. قرون وسطی زمانی معنا پیدا می کند که ما یک دوره ی قدیم داشته باشیم و یک دوره ی جدید. این هم سه مرتبه است و این منطبق بر آن است.

دوران قدیم زمانی است که آن حیات نخستین جریان دارد و بعد بر آن حیات نخستین، مرگ عارض شد. بعد آن حیات مرده، دوباره احیا شد و قرون جدید یا دوران جدید شکل گرفت. آن حیات نخستین، دوران تمدن باشکوه یونان و رم باستان بود. آیینی که حاکم هست بر دوران یونان و رم باستان، در حقیقت آیین شرک است. می دانید انواع و اقسام الهه ها وجود داشت در تفکر یونان و رم باستان. خدای باران، خدای صلح، خدای کین، خدای عشق و .... در رأس همه ی اینها زئوس قرار داشت یا تئوس، که خدای خدایان شرک یونان باستان بود.

این، پایه ی تفکر و اندیشه ی یونان و رم باستان را می ساخت. مسیحیت که آمد (مسیحیت یک دین وحیانی و یک دین توحیدی است اینکه آمیخته ی شرک شد بحث دیگری است، ولی در بنیانش ادیان الهی همه شان موحدند) این آمد و خط قرمز بر روی آیین شرک آمیز قرون وسطی کشید و دوره ی جدیدی را درتاریخ غرب رقم زد و در این دوران آیین مسیحیت جای شرک یونان و روم باستان را گرفت. پس آن اندیشه ضربه خورد و نیمه جان شد و دوره ی جدیدی نقش خودش را بر در و دیوار اروپا زد که همان مسیحیت و در قالب کاتولیک و کاتولیسیسم بود.

رنسانس، تجدید حیات نخستین است یعنی بازگشت به فرهنگ و تمدن یونان و روم باستان. باززایش و بازتولید فرهنگ و تمدنی که با ظهور و سلطه ی مسیحیت از دور خارج شد. اما غرب بعد از رنسانس با غرب دوران یونان و روم باستان یک تفاوت مهم داشت و آن تفاوت این است. شکی نیست که فرهنگ یونان و روم باستان، فرهنگ شرک آلود بود. خدایان گوناگون و در رأس همه تئوس یا زئوس. در این فرهنگ شرک آمیز اصالت و محوریت از آنِ خدایان است یا از آنِ انسان؟ از آنِ خدایان. اصالت مال خدایان است.

آنها هستند که حکومت را تعیین می کنند. آنها هستند که حکم شان و فرمان شان مطاع است و انسان مأمور و محکوم به اطاعت بود.هر چند در فرهنگ یونان باستان انسان با خدایان نزاع دارد و می کوشد که شانه اش از زیر بار اطاعت خدایان بردارد. اما در عین حال و در نهایت امر، اصالت مال خدایان است. نزاع وجود دارد. انسان رقیب خدایان است.–آن افسانه ی سیزیف همین بوده سیزیف به خاطر کمکی که به انسان می کند و آتش پرومته را در خدمت وی قرار می دهد، مورد غضب واقع می شود و محکوم می شود به شکنجه ی ابدی؛ سنگ بزرگی را هر روز می برد بالای کوه و دوباره آن را پرت می کند پایین. ـ رقابت و کشمکشی بین انسان و خدایان قرار دارد اما انسان از دایره ی اطاعت خدایان بیرون نمی رود.

اروپای بعد از رنسانس، به فرهنگ شرک آمیز یونان باستان برمی گردد با این تفاوت که انسان از زیر بار اطاعت و فرمان خدایان خودش را آزاد می کند. اینجا دیگر اصالت از آنِ انسان است نه خدا. البته انسان بنده ی خداست هر کاری بکند از دایره ی بندگی نمی تواند خارج بشود. پس اینکه ما می گوییم چیست. این در پندار وهمانی بشر مصیبت زده است و خیال و پندار شیطانی اوست که این قضایا را می سازد والا-لایمکن الفرار من حکومتک- بنابراین یک طوری توهم پیش می آید خودش را آزاد می داند.

در تفکر غرب جدید بعد از رنسانس، خدا فرع بر انسان است، انسان اصل و محور است و خدا بر گِرد این محور قرار دارد. شنیده اید این کلمه را که فلان اندیشمند اروپایی و غربی گفته: اگر خدا نباشد هم خدا را باید ساخت. چرا؟ چون ما برای آرامش روانی نیاز به ایمان به خدا داریم. این به خدا ایمان پیدا می کند، ولی این ایمان به خدا به خاطر آرامش نفس انسان است. این خدا و خداشناسی فرع بر خودشناسی و خودخواهی و خودبنیادی بشر است.

لذا بعد دیگری می آید می گوید: آقا! من آرامش نفسانی و روانی را برای شما تأمین می کنم خیلی بیشتر از آنچه که از طریق ایمان به خدا به شما داده می شود. چگونه؟ آقا! فلان داروی مخدر کولاک می کند. بسیار خوب (خدا را) می گذاریمش کنار - ما دنبال آرامش روانی هستیم-شما داروی خوب نشان بده به ما، استفاده می کنیم. حال انکه ادیان ابراهیمی می گویند ایمان به خدا و خداشناسی و خداپرستی است که حقیقت حقایق بوده و اصالت ازآن الله متعال است. قرن هیجدهم قرن انوار بود، قرن منورالفکران و منورالعقلان بود. این عقل و فکر، منور به چه نوری است؟ برای این باید آن عصر ظلمت و ویژگی اش را بگوییم.

منور به نور بی ایمانی است. دین را پشت سر گذاشته و به سمت معبر علم رفته آن هم نه علمی که قبل از رنسانس گفته می شد، علم جدید به اصطلاح سیاسی گر. علمی که به دنبال کسب قدرت، سیطره بر طبیعت و استفاده ی مادی از مواهب طبیعی است. اصلاً نگاهش به طبیعت، نگاه آدم حریص،گرسنه و قحطی زده ای است که بگذارندش مثلا در اتاقی که پُر از غذا، این هیچ چیز نمی بینید جز آنچه که خوردنی و هضم کردنی است.

نگاهش نگاه حریصانه است نگاهش از جنس نگاه سعدی نیست که: تنگ چشمان نظر به میوه کنند ما تماشاچیان بستانیم. حالا البته اگر ما گرسنه باشیم همه چیز می توانیم بخوریم. اما این غیر از این است مثلا یک بساز بفروشی وارد یک خانه ی قدیمی خیلی عتیقه و جالب می شود. من و شما هم وارد می شویم. من و شما نگاه می کنیم به منبت کاری ها و کاشی کاری ها و صناعت شگفت هنری و مواردی از این قبیل. او نگاهش چگونه است؟ نگاهش به در و دیوار، نگاه بساز بفروشی است؛یک چیزی بفروشیم بکوبیم برجی چند طبقه درست کنیم.

نگاه قرن جدید به عالم و آدم، همین طور است. لذا امپریالیسم در ذات نگاهش هست. امپریالیسم چیزی نیست که از این تفکر حاکم بر فرهنگ و تمدن غرب قابل تفکیک و تجزیه باشد. این تفکر معطوف به نگاه غارتگرانه، همه چیز را تحت سلطه ی خود درآوردن و از آن تمتع مادی گرفتن است. این خرد و راسیونالی که منور به انوار قرن هیجدهم هست، خرد و راسیونال گسسته از دین و وحی است، می خواهد روی پای خودش بایستد و زندگی اش را رقم بزند. این عقل، عقل خودبنیاد است.

عقل خویش کار است. با وحی کاری ندارد. این آزادی ای که انسانِ رنسانس زده دنبالش هست این آزادی همان چیزی است که از آن تعبیر می کنند به لیبرالیزم یا لیبرالیته، در حقیقت آزادی از قید و بند دین است. اروپایی ها برای آزادی تعابیر دیگری هم دارند اما از ماده ی لیبرالیسم، آزادی را استخراج کردند. لیبرالیسم در فرهنگ نامه های اروپایی، آزادی فحشا است. آزادی و گسستن بندهایی که اخلاقی است، فرو پاشاندن انتظامات اخلاقی ای است که ادیان بر دست و پای بشر زدند.

در حالی که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) می فرماید: المومن ملجم، مومن لجام زده است؛ دستش، چشمش، گوشش، فکرش، ذهنش، همه اش مهار شده است. تقوی یعنی چه؟ حکمت یعنی چه؟ روزه برای چیست؟ یعنی به تقوی برسید و کنترل نفس کنید اما برعکس، در سوی مقابل، لیبرالیسم می خواهد همه ی این قید و بندها را بردارد. قرن هیجدهم قرن انوار است و در عین حال قرن دموکراسی است، قرن ناسیونالیسم و نیز قرن لیبرالیسم است. اینها همه با هم نسبت دارند.

دموکراسی در اصل یک تعبیر یونانی است. دموس+ کراسی یا کریتیا. کریتیا یعنی حاکمیت، دموس یعنی چه؟ یعنی مردم. برای اینکه ما دقیقاً بفهمیم حکومت مردم چیست؟ تُعرف الاشیاء باضدادها، هر چیزی به ضد آن شناخته می شود. دموکراسی در مقابل تئوکراسی است. تئوس+ کریتیا. تئوس خدای خدایان یونان باستان است. کریتیا هم یعنی حاکمیت. امر دایر است که خداوند حاکم بر سرنوشت بشر باشد یا مردم در مقابل خدا، حاکم بر سرنوشت خویش باشند. دموکراسی نقطه ی مقابل تئوکراسی است.

حاکمیت مردم بر سرنوشتشان در مقابل حاکمیت الله. البته تئوس خدای خدایان شرک یونان باستان است. بله ما هم قبول نداریم ولی دموکراسی در مقابل تئوکراسی، ساخته و پرداخته شده است. لذا در ذاتش نفی حاکمیت الهی نهفته است. حالا ما بیاییم برای دموکراسی معانی دیگری بسازیم و دست ببریم و تصرف بکنیم آن یک بحث دیگری است. لذا اگر غرب می آید در ترکیه و الجزایر در مقابل نمایندگان مسلمان منتخب مردم می ایستد و قواعد را به هم می زند، خلاف دموکراسی عمل نکرده، این عین دموکراسی است.

چون دموکراسی در مقابل تئوکراسی است. دموکراسی که به تئوکراسی منجر بشود این برخلاف جوهر دموکراسی عمل کرده است و البته این پارادوکس و تناقض در ذات دموکراسی وجود دارد. این مفهوم متناقض آمیز و پارادوکسیکال است. دموکراسی در اصل وضعش به مفهوم الحادی و ضددینی در حقیقت ضد ولایت دینی است. غرب لزوماً خدا را انکار نمی کند بلکه نادیده می گیرد. حالا کاری ندارند خدا هست و در آرامش مصنوعی از آن استفاده می کنند، منتهی نادیده می گیرند و بنای سرنوشت اجتماعی اشان را با نادیده گرفتن خداوند و مرام انبیاء پیاده می کنند.

خدا آنجا پشت ویترین، خدای خوبی هم هست، خدا کاری نداشته باشد با سیاست و اگر داخل کار بشود قلم پای وی خورد می شود. در بند اول اعلامیه حقوق بشر که می گوید بشر آزادی مذهبی دارد این آزادی مذهبی (ظاهرا می گوید آزادی مذهبی. چیز بدی نیست) اما این آزادی مذهبی در برابرش چیست؟ در برابر ولایت دینی است. یعنی من آزادم تو حق نداری این مقررات را به عنوان مقررات حکومت اسلامی بر من تحمیل کنی.

خوب حکومت اسلامی مثل هر حکومتی یک سری مقرراتی دارد. مثلا حجاب خانم ها.لذا اگر این مقررات بشکند دیگر از حکومت اسلامی خبری نیست. لذا غربی ها هم باید محجبه باشند. حالا حجاب به شکل خودشان، حق ندارند خودآرایی بکنند بیایند بیرون. می گوید من مسیحی هستم. درست است مسیحی هستی. اما همان حکومت اسلامی که تضمین کرده امنیت مالی و جانی و آبرویی تو را، برای حفظ کیان و انسجام موجودیتش، یک سری مقرراتی را وضع کرده است.

چنانچه اداره ی راهنمایی و رانندگی برای امنیت رفت و آمد، مقرراتی تنظیم کرده است. رئیس جمهورش هم باید این مقررات را رعایت کند و الّا به هم می ریزد. دیگر نه نظامی خواهیم داشت و نه چیزی. حکومت اسلامی مقرراتی دارد و شئونی. آزادی ای که ماده ی اول حقوق بشر می گوید نفی این مقررات است. و حالا اینجا مغلطه هایی که رخ داده، اشتباهاتی رخ داده، یک بحث های مفصلی هست.

بزرگ ترین اشتباه اروپا این است که دنبال آزادی است، خوب است، ما هم دنبال آزادی هستیم اما او خدای متعال را غیر، فرض کرده و به عنوان آزادی از غیر و بیگانه، بند بندگی حق را از دست و پای خودش باز کرده است. در حالی که خدا غیر نیست. خدا همه چیز ما هست. ما مثل ماهی در دریای نعمات او غرق هستیم. یک لحظه اگر نظر از ما بردارد، یک لحظه نظر از این جهان برگیرد، جمله ی کون و مکان به هم می ریزد چه چیزی است که خدا را غیر فرض کرده که حالا آزادی را با رهایی از قید بندگی {تعریف می کند}.

این مطلب برگرفته از یکی از سخنرانی های مرحوم ابوالحسنی در کانون اندیشه ی جوان است.

*نویسنده، تاریخ نگار و استاد فقیه حوزه علمیه .

منبع: فصلنامه تخصصی علوم انسانی اسلامی صدرا
انتهای متن/
برچسب ها:
آخرین اخبار
پربازدید ها