امروز : شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۶ - 2017 April 29
۱۸:۰۸
ادموند
کمک مالی
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 54684
تاریخ انتشار: ۷ مهر ۱۳۹۲ - ساعت ۱۲:۱۰
تعداد بازدید: 77
خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ در سال‌های تحصیل خوانده‌ بودم که یکی از بزرگان در حوزه شعر سپید فارسی ...

خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ در سال‌های تحصیل خوانده‌ بودم که یکی از بزرگان در حوزه شعر سپید فارسی اوست. و باز هم در کتاب فارسی دوم دبیرستان دیده بودم که آثار او عبارتند از؛ سرود رگبار، عبور، در سایه‌سار نخل ولایت، فصل سرخ مردن، تا ناکجا، چمن‌ لاله، خط خون، دست‌چین ... و دقیقاً یادم هست که آن‌ سال‌ها هرچه شهر خودمان و شهرهای اطراف را گشتم، نتوانستم کتابی از «سیدعلی موسوی گرمارودی» بیابم. برای من که «در سایه‌سار نخل ولایت» را خیلی دوست داشتم و تکه‌های پرجوش و خروشش را از بر کرده بودم، هر شعر تازه‌ای که از گرمارودی به دستم می‌رسید شوق‌انگیز بود.
*‌
در شهرمان فردی به نام استاد جلال‌‌الدین جنیدی هست که از زمره شاگردان آل‌احمد در دوره دبیرستان به شمار می‌رود. روزی او را دیدم و صحبت از گرمارودی شد و تکه‌های معطری از این شاعر سپید سرای مذهبی را که حفظ بودم را خواندم؛

«در احد/ که گلبوسه زخم‌ها تنت را دشت شقایق کرده بود/ مگر از کدام باده مهر مست بودی/ که با تازیانه هشتاد زخم، بر خود حد زدی؟»

استاد جلال که با حرکات صورت، تحسینش را مضاعف می‌کرد، عطشم به عنوان یک علاقه‌‌مند به ادبیات، به خصوص شعر نو را دو چندان می‌کرد. و من با ولعی آغشته به شوق ادامه می‌دادم؛

«دری که به باغ نیش ما گشوده‌ای/ هزار بار خیبری‌تر است/ مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو/ شعر سپید من، روسیاه ماند/ که در فضای تو به بی‌وزنی افتاد/ هرچند، کلام از تو وزن می‌گیرد/ وسعت تو را چگونه در سخن ننگ مایه گنجانم؟/ تو را در کدام نقطه باید به پایان بُرد؟/ تو را که چون معنی نقطه مطلقی ...»

من نمی‌دانستم که استاد جلال، در ورامین کتاب فروشی جمع و جوری دارد، همین که داشت از شعر معاصر و جلال آل احمد و ... سخن می‌راند، به من اشاره‌ای کرد که من در کتابخانه‌ام (کتاب‌فروشی‌ام) «سرود رگبار» گرمارودی را دارم. روز دیگری برای تهیه کتاب مذکور به نزد استاد رفتم. سرود رگبار را گرفتم. استاد با این کارش آبی‌ بر آتش علاقه‌ام ریخته بود. از آن روز است که با شعرهای شنیدنی گرمارودی زندگی می‌کنم. البته شرح جان‌سوز یافتن کتاب‌های دکتر گرمارودی و دست‌یابی به «دست‌چین» ایشان هم باشد برای بعد که حقیقتاً از شرح و تفصیل آن عاجزم!

چند روز پیش آقای رضا اسماعیلی - که همیشه در تکاپوی شناساندن شاعران انقلاب اسلامی است - استاد گرمارودی را به سازمان رسانه‌ای اوج آورد و من استاد را در آن جا دیدم. در نمازخانه اوج - استاد در اوج بود و ما هم چون شاگردی که عطش شنیدن حرف‌های او را دارد، با تحیر و تعجب به لب‌هایی که از آن‌ها «خط خون»، «حماسه درخت»، «محبوبه شب» و ... تراویده بود نگاه می‌کردیم. در جمع صمیمانه دوستان نشسته بود و صاف و ساده و صمیمی از زندگی ادیبانه خویش، برایمان روایت می‌کرد و دوستانی که در جمع بودند، مثل؛ حسین اسرافیلی، عبدالرحیم سعیدی‌راد، محمدحسین انصاری‌نژاد، سیدحسن مبارز و ... با شنیدن صحبت‌های شاعرانه و ادیبانه استاد، با شیدایی و سکوت خاصی حرف‌های ایشان را می‌نوشیدند. گرمارودی، از دوران تحصیل می‌گفت که دبیرستان را در قم گذرانده است، در مدرسه‌ای که تحت مدیریت «شهید دکتر بهشتی» بوده و جالب بود که خود دکتر بهشتی دبیر زبان انگلیسی ایشان نیز بوده است و اساتید مبارزی مثل؛ علی‌اصغر فقیهی، شهید دکتر محمد مفتح، مظاهر مصفا و ... نیز آن‌جا تدریس می‌کردند و این که تا آخر دبیرستان فقط سیزده دانش‌آموز بودند و همه سیزده نفر گزینش شده بودند و نخبه بودند، نخبه ای همچون گرمارودی.

شنیدن خاطرات استاد گرمارودی برای هر علاقه‌مند به ادبیات و زبان‌ گران‌سنگ فارسی خالی از لطف نیست، ولی اگر من جای خیلی از نهادهای فرهنگی بودم حتماً خاطرات شفاهی ایشان و امثال ایشان را مکتوب می‌کردم تا این که جوانان این مرز و بوم نسبت به الگوها و اسوه‌هایی که در عرصه ادبیات وجود دارند اطلاعات وسیع و قابل استفاده‌ای داشته باشند.

استاد گرمارودی علاوه بر شعرهای سپید مذهبی‌اش که یکی از یکی دیگر بهتر است، قصاید و غزل‌های قابل تحسینی نیز دارد. حضور او در عرصه ترجمه قرآن و صحیفه سجادیه حضوری ارزشمند قلمداد می‌شود. توجه او به تاریخ نیز توجهی از سر اندیشه و دانایی است. حضور او به عنوان رایزن فرهنگی ایران در تاجیکستان حضور تحسین‌برانگیزی بوده است.

و اما این روزها قرار است از کتابی که سلسله مقالاتی در مورد او نوشته شده است در خانه کتاب، رونمایی شود. بر ماست که گرمارودی‌ها را عزیز بداریم.

خوش دارم در پایان این فرصت کوتاه تکه‌ای از مثنوی‌ای که استاد برای عقیله بنی‌هاشم، حضرت زینب (س) سروده است را بیاورم و مشخص بود که خود ایشان نیز این مثنوی را دوست دارد و همیشه دوست دارد که با شکوه و حماسه خاصی از این بانوی حماسه‌ساز کربلا یاد شود؛
ای فلق عصمت و خورشید شرم
ای دل خورشید ز روی تو گرم
روشنی صبحی اگر در شبی
حیدر کراری اگر زینبی
ای ز تبار شرف و راستی
ای که شرف را ز خود آراستی
وامگذار لب تـو راستی
گفتی و چون شعله به پا خاستی
بانگ رسای تو ستم سوز شد
کشته مـظلوم تو، پیروز شد
خواست که غم دست تو بندد ولی
غم که بُود در بر دُخت علی؟
قامت تو قامت غم را شکست
دُخـت علـی را نتوان دست بست
ای دل دریـا، دل دریای تو
عرش خدا منزل و ماوای تو
دختر تنهای خدا بر زمین
خواهر آزادی و فرزند دین
جـسم تو از عشق مگر ساختند
کاین همه جان در ره تو باختند
آنچه تو کردی به صف کربلا
کرده‌ی مخلوق بود یا خدا؟
آن همه غم، آن همه استادگی
آن همه سُتـْواری و آزادگی
آن همه خون دیدن و چون گُل شدن
دشت خزان دیدن و بلبل شدن
دیدن خورشید ذبیح از قفا
باز ستادن چو فلک روی پا
جان تو گلخانه ی عشق و بلاست
جای چنان چون تو زنی کربلاست
انتهای پیام/
برچسب ها:
آخرین اخبار
پربازدید ها