امروز : سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 6
۱۴:۳۸
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 57287
تاریخ انتشار: ۱۳ مهر ۱۳۹۲ - ساعت ۱۱:۰۹
تعداد بازدید: 90
خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ جواد گنجعلی اصالتا نیشابوری است و از شاعران نام آشنای روزگار ما. از آثار ...

خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ جواد گنجعلی اصالتا نیشابوری است و از شاعران نام آشنای روزگار ما. از آثار او می توان به «چهارم شخص مفرد»، «دری بر پاشنه اندوه» و «پرچم سفید متأسف» اشاره کرد. با او به طور مفصل به گفت و گو نشسته ایم که از نظرتان می گذرد.
 
- آقای گنجعلی! متولد چه سالی هستید؟

بیست و هشت اردیبهشت ماه هزار و سیصد و پنجاه و سه (روز بزرگداشت خیام)

- بچه مشهد هستید؟

نه من اصالتاً نیشابوری هستم ولی به دلیل شغل پدرم چون این طرف و آن طرف بوده زیاد در جاهای گوناگون بودیم.

- کجای نیشابور؟

من بزرگ شده «دَررود» نیشابور هستم.
- دَر رود؟

بله، یکی از ییلاقات خوب خراسان است و از جاهای زیبا و بکر آن جاست. ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را آنجا خواندم.

- از فضای تحصیلی خود در مقاطعی که اشاره کردید، برایمان تعریف کنید.

خیلی مُد شده است الان می‌گوییم آن موقع کتاب‌خوان بوده‌ام و ... ولی عمدتاً به شما بگویم آن‌جا - «دررود» - سال هزار و سیصد و چهل و دو شهر شده بود. امکانات مختصر شهری داشت و آن سال‌ها مردم گاهی اوقات به آن شهر و گاهی شهرک می‌گفتند، مردم هم مردد بودند که اینجا شهر است یا شهرک! یک کتابخانه‌ای داشت شاید خیلی از اوقات کودکی و نوجوانی من آن‌جا گذشت.

- در کتابخانه «دررود»؟

بله، کتابخانه‌ای داشت به نام «شهید باتر» که یکی از شهدای «دررود» است. عضو کتابخانه شدم و اوایل می‌رفتم دیوان شمس و کتاب‌های این‌چنینی برمی‌داشتم.

* می‌گفت به شرطی کتاب را به تو می‌دهم که این شعر را حفظ کنی

- در همان دوره ابتدایی؟

این چیزهایی که می‌گویم در دوره راهنمایی است و بیشترین رویکرد من به شعر در آن مقطع بود. علاوه بر این‌ها ما آن سال‌ها یک دبیری داشتیم که آن‌‌سال‌ها سال اول تدریسش بود. نامش «کاشفی» بود. او قشنگ شعر می‌خواند.

برای ما از شعر و شاعران می گفت و این مطالب به ما می‌چسبید. آن زمان هم در کتاب‌های درسی، شعرها با توجه به رده‌های سنی دشوارتر بود. به یمن شعر خواندن آقای کاشفی و تعاریفی که او نسبت به شعرا داشت من خیلی به شعر علاقه‌مند شدم و به کتابخانه می‌رفتم چون جثه‌ام هم کوچک بود خیلی اقبالی نبود که مسئول کتابخانه به ما «دیوان شمس» و... را بدهد. کتاب را به ما می‌داد و می‌گفت به شرطی کتاب را به تو می‌دهم که این دو شعر را مثلاً حفظ کنی.

- یعنی سر به سر شما می‌گذاشت یا جدی این کار را عملی می‌کرد؟

سر به سرم نمی‌گذاشت، واقعاً‌ بعد از من می‌پرسید بعد از ما گوش می‌کشید.

- گوش می‌کشید؟!

این اصطلاح مکتب‌خانه‌هاست. وقتی که ما به آن جا می‌رفتیم و «عم جزء» درس می‌گرفتیم فردایش مثلاً از شما گوش می‌‌کشید یعنی تو باید می‌رفتی و می‌خواندی آن فردی که مسئول این کار بود گوش می‌کرد. یک فردی در مکتب‌خانه بود که «آ‌بی‌بی» نام داشت، این کسی بود که به ما مطالب را می‌آموخت و گوش می‌کشید.

* شعر می‌گفتم که اسباب خنده شده بود!

- خب کتابخانه دررود را می‌گفتید؟

بله، مسئول کتابخانه کم‌کم دید من واقعاً کتابخوان هستم، یک قسمتی در کتابخانه بود که بعضی از کتاب‌ها را جمع کرده بودند چون تازه انقلاب شده بود. یک انباری پشت داشت و به من می‌گفت: «تو می‌تونی از اون کتاب‌ها استفاده کنی» قسمت عمده کتاب‌های کودک و نوجوان هم آن‌جا جمع شده بود. ما می‌رفتیم آن‌جا و کتاب انتخاب می‌کردیم من یادم هست «ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی» را آن‌جا انتخاب کردم. آن‌جا خواندم و لذت بردم این دوره نوجوانی ما بود که به کتاب و کتابخانه گذشت. بعد از دوم راهنمایی به بعد شعر می‌گفتم که اسباب خنده شده بود. از ساعت‌های انشا هم بگویم، بهترین زنگ تمام عمر من «ساعت انشا» بود. یادم هست نمره نهایی انشایم را هم نزدیک بیست گرفتم. بعد رفتم تربیت معلم و یک سال دانشگاه ماندم و الهیات خواندم و الهیات را رها کردم و معلم شدم.

- تربیت معلم کجا مشغول تحصیل بودید؟

حسینیان نیشابور، آن‌جا با «دکتر نوروز» آشنا شدم که چندی است رئیس گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آزاد نیشابور است. ایشان خیلی تأثیر خوبی بر من داشتند من شعر می گفتم  شعرهایم را می‌خواند و مرا به جلسات شعر راهنمایی کرد و ورود ما به آن جلسات همان جا بود.

- چه سال‌هایی؟
سال‌های هفتاد و چهار - پنج بود.

- در آن فضا غیر از دکتر نوروز، استاد دیگری مشوق شما بودند؟

من در آن زمان در مسابقات سراسری دانشجویان کشور شرکت کردم. آن موقع‌ها بیشتر داستان می‌نوشتم. مقام اول استانی آوردیم و در سطح کشور سوم شدم در همان مسابقات با  یک سری از دوستان مثل «محمد تراب‌بیگی» آشنا شدم که الان داستان می‌‌نویسد و فیلم‌ می‌سازد. کسان دیگری به ذهنم نمی‌آید. چون ایشان تأثیر عمیقی روی من گذاشت چون من علی‌رغم این که داستان من نوشتم دلم با شعر بود، شعر را بیشتر دوست داشتم. در داستان مقام می‌آوردم ولی در کلاس‌های شعر شرکت کردم. «جواد محقق نیشابوری» و «دکتر خسروان» در آن جلسات حضور داشتند. خلاصه شب «محمد تراب بیگی» چند شعر را از «احمد شاملو» خواند. و تراب بیگی، پیوند دوباره بین من و شعر بود. واقعاً تاثیر شگفت‌انگیز شعر احمد شاملو ارتباط دوباره ی من و شعر شد.

- خصوصاً شعر سپید.

بله، خصوصاً شعر سپید - ضمن این که او غزل می‌گفت و غزل‌های خوبی هم می‌گفت. من آن موقع کلاسیک کار می‌کردم. هر جا هم که در نیشابور می‌رفتی این گونه نبود که این قدر شعر «پیشرو» باشد. گرچه افرادی مثل «ابراهیم لگزیان» بودند ولی من با آن‌ها هنوز پیوندی برقرار نکرده بودم. وقتی که به مسابقات فرهنگی رفتم این دوستان را شناختم. افرادی مثل «ابراهیم لگزیان»، «عباس کرخی»، «محمد صابری تولایی» و...

- همان سال‌های هفتاد و چهار و پنج؟

نه، بعد از آن‌ سال‌ها، حدود سال‌های هفتاد و هفت و هشت.

* شما شاعر سپید هستی، چرا غزل می‌گویی؟!

- مگر در دوره تربیت معلم با ایشان آشنایی پیدا نکردید؟

نه بعد از آن دوره بود. غزل می‌گفتم و می‌‌رفتم می‌خواندم و کم‌کم با محمد صابری تولایی، به سمت غزلی رفتیم که کمتر نمونه‌اش را دیدم، نه غزل نئوکلاسیک بود نه غزل پست مدرن بود. آن سال‌ها واقعاً کسی این کار را نمی‌کرد. گاهی دوستانی که  آن کارها را شنیده اند می‌گویند غزل ها حیف شد! یک نقدی حمید تقی‌آبادی، روی کتاب «چهارم شخص مفرد» من نوشت که نوشته بود؛ «شعرهای سپیدی در قالب غزل» بعد ادامه‌اش نوشته بود، «در این حصارشکن» و خلاصه گفته بود که شما شاعر سپید هستی چرا غزل می‌گویی؟! یادم هست که «محمد صابری تولایی» چون نقاش هم بود می‌گفت این نوع غزل «غزل آبستره» است. خیلی با محمد پیش رفتیم و ماحصلش چه بود؟ همان مجموعه غزل «چهارم شخص مفرد» من این نقد را خواندم و گفتم چه لزومی دارد که غزل بگویم!

- پس از آن‌جا به سراغ «شعر سپید» رفتید.

بله، اتفاقات زیادی افتاد مثلاً من یادم هست آن سال‌ها در مشهد یک «انجمن شعر مستقل» نه نام «انجمن غزل سرایان خراسان» تشکیل دادیم. پایه‌گذارش من و جواد کلیدی و حامد علیزاده بودیم و یک جایی در سینما بهمن مشهد گرفتیم.

حدود یک سالی آن جلسه را چرخاندیم و بعد کلاً فراموش شد و به سمت شعر سپید رفتیم. آن کتاب هم کتاب سال خراسان شد.

- چهارم شخص مفرد؟

بله، جایزه گرفت. بعد از آن سال‌ها نگاه و خلق من اندوهگین بود که ماحصل این نگاه کتاب «دری بر پاشنه اندوه» شد. چون. آن موقع درگیر اندوه غریبی بودم و این کتاب هم جایزه «قلم زرین» را برد.

* برای روایت به یک تفکر نیاز دارم

- من توفیق نداشتم که همه کارهای شما را بخوانم و تک و توک در نشریه‌ها خواندم، متأسفانه کتاب‌های شما خوب توزیع نشده است و الان که دارم کتابتان را ورق می‌زنم یک اندیشه ای در شعرتان موجود است. اندیشه یک پای ثابت شعرهایتان است و فقط تصویر خالی در آن‌ها نیست.

من با شما هم نظرم، من همیشه دنبال یک روایت هستم برای روایت به یک تفکر نیاز دارم.

- البته روایت، خودش یک هنر است ولی تفکر، پایه کار است. منظورم این که فقر تفکر و اندیشه‌ای که در برخی از شعرهای برخی شاعران یافت می‌شود در شعر شما به چشم نمی‌خورد.

ببنید ما به خاطر روایت کردن یک مسئله حتی برای شعر گفتن و خلق تصویر هم به تفکر نیاز داریم، ولی اگر بگوییم این چیزی که تو می نویسی خروجی مطالعه و تفکر است که فکر می‌کنم شما چنین چیزی مدنظرتان هست.

* باید اول مخاطب‌ خوبی برای ادبیات باشی و اگر نبوغش را داشتی شاعر خوبی هم باشی
- بله.

من واقعاً ادبیات کلاسیک را خواندم، ادبیات روز ایران و جهان را خوانده ام و کلی داستان و کتاب خوب دیگر. باید این کار را می‌کردم. یک شاعر هنر نمی‌کند که این‌قدر مطالعه کند. باید اول مخاطب‌ خوبی برای ادبیات باشی و اگر نبوغش را هم داشتی می‌توانی یک شاعر خوب هم باشی.

- احسنت! یعنی شعر سپید را به بازی و ریشخند نگرفتید، یک عده اندکی هستند که با شعر سپید پز می‌دهند!

- بله متاسفانه خیلی زیاد شده است. الان احساس می‌کنند هر چیزی بگویی شعر سپید است! در صورتی که گفتن شعر سپید سخت‌تر است چون مصالح شما برای ساختن این ساختمان کمتر است. دیگر وزن و موسیقی به شکل شعر کلاسیک نداری، قافیه‌ نداری!

* با یک بی‌محتوایی در شعر سپید روبه‌رو هستیم

یک روز کتاب «احمدرضا احمدی» روی میزم بود و یکی از همکارانم گفت اگر شعر این است من فردا خودم برایت یک مجموعه شعر می‌آورم. گفتم خب بیار. فردایش یک مجموعه شعر آورده بود به زعم خودش این شعر بود! و این ابزارها دست و پا را می‌بندد و شما نمی‌توانید بداهه بنشینید و بگویید: «به یاد زلف نگون سار شاهدان چمن...» این کار ساده‌ای نیست این اتفاق باید از یک‌جایی بیاید ولی شما الان با یک بی‌محتوایی در شعر سپید روبه‌رو هستند.

- و متأسفانه اسم این هم می‌شود درجه و کلاس!

- بله، نمی‌دانم یک نوع نثر شتاب زده است؛ یک سالاد کلمات است. انسان احساس می‌کند یک آدم روان پریش، این‌ها را نوشته است، در صورتی که شعر این نیست. نمی‌شود گفت شعر سپید معیار ندارد، این شعر معیار دارد. از نیما و احمد شاملو و احمدرضا احمدی و ... شاعران خوبی هستند و من اصلاً با مسائل سیاسی‌اش کاری ندارم. شما نمی‌توانید بگویید من از این‌ها تبعیت نمی‌کنم و آن چیزی که به ذهنم می‌آید می‌نویسم و جالب است چقدر هم کتاب چاپ می‌کنند. آخر اگر قرار است ماحصل زندگی من این همه کتاب باشد آدم باید خیلی‌ جاها باید به برخی‌ها شک کند. شما برگردید به شاعران بزرگ ما نگاه کنید؛ این‌ها چند شعر خوب داشتند و چند کتاب داشتند؟ و تازه شاعر بودند یعنی بطور حرفه ای شعر می گفتند. ما شاعر نیستیم که!‌ وقتی شما از من پرسیدید شغلتان چیست؟ من گفتم معلمم. کسی مثل اخوان ثالث، هر جایی رفته است شاعر بوده است. احمد شاملو، فروغ فرخزاد همیشه شاعر بوده‌اند، شهریار همیشه شاعر بوده است.

- ولی خیلی‌ها شاید در روز یک ساعت شاعرند؟

ولی بدبختانه تولیدات شان در آن یک ساعت بالاست!

* اگر سری به فیس بوک بزنید، باید زارزار به حال ادبیات امروز گریه کنید!

- یعنی حتی کارهایشان را چکش کاری هم نمی‌کنند!

- من الان دارم به عنوان یک مخاطب شعر با شما صحبت می‌کنم، شما الان سری به فیس بوک بزنید، باید زارزار به حال ادبیات امروز گریه کنی! واقعیت این است!
- چرا؟

- من مدتی است دارم به این قضیه فکر می کنم وقتی یک خانم با یک عکس زیبا یک کلمه یا عبارتی به عنوان شعر می گذارد، هفتصد تا - هشتصد تا لایک می‌خورد، و این حجمی را به آن سمت تکان می‌دهد.

- یعنی تقریباً یک تیراژ کتاب می‌شود!

آفرین! نگاه کنید کسانی که به این صفحه نگاه می‌کنند، مثلاً من نوجوان پانزده ساله‌ای هستم که می‌آیم و شعر شما را می‌خوانم (من نوجوان که در شعر مبتدی هستم و به درستی شعر را نمی‌شناسم) مثلاً طرف نوشته‌ است «هویج را پوست می‌کنم و بوی سوپ مرا به یاد تو می اندازد» طرف خیال می‌کند شعر است! وحشتناک این جاست کسی که به ادبیات علاقه‌مند است و طیف سنی جوان و نوجوان قرار دارد گول می‌خورد.

* می‌بینی بعد از دو هفته، سه تا لایک بیشتر نخورده

- یعنی آن علاقه به شعر، قدرت تمیز را از او می‌گیرد.

آفرین! اما وقتی شعر «ناظم حکمت» را نوشته اند و احساس می‌کنی مردم چقدر به این شعر خوب نیاز دارند و باید بخوانند، می‌بینی بعد از دو هفته، سه تا لایک خورده و تمام.

- یعنی اینترنت و فیس بوک شعر را به عقب می‌برد!

نه! فیس بوک و اینترنت خیلی خوب است، به شرطی که من مخاطبی که هنوز روز اول هستم و دارم شعر می‌گویم، دقت بیشتری به خرج دهم؛ مثلاً‌ وقتی خانم «مریم حیدرزاده» در ایران مطرح شد شاید به موازات ایشان، صد تا مریم حیدرزاده به وجود آمد؛ هر کسی را می‌دیدی می‌گفت: «برف‌ها رو جارو می‌زنم فقط به خاطر تو/حیاط رو پارو می‌زنم فقط به خاطر تو» مریم حیدر زاده اگر به اندازه یک نفر بود برای ادبیات مشکلی ایجاد نمی‌کرد، چون مخاطب خودش را دارد ولی اگر خواسته باشد مریم حیدرزاده، مثل جوجه ماشینی تولید شود خطرناک است.  عرض من این است چون او «احمد شاملو» نیست، اصلاً امکان این که همانند «احمد شاملو» اتفاق بیفتد نادر است.

* با یک عکس زیبا لایک‌‌ها اضافه می‌شود

حرفم این است یک جریانی باید باشد که این‌ها را سامان دهی کند، مثلاً سایت‌هایی هستند که خوب کار می‌کنند اما معضل اساسی ما در اینترنت فکر می‌کنم «فیس بوک» است. واقعاً باید دقت کنید، نمی‌دانم ملاک برای لایک کردن یک شعر چیست؟ فکر کنم یکی از ملاک‌های جدی‌اش، زیبایی صاحب اثر است! یکی از دوستان می‌گفت یک Page به نام یک خانم باز کردم و بعد نوشته‌های خودم را در آن‌جا قرار می‌دهم. این دوست ما داستان‌نویس است، اصلاً هم شاعر نیست. می‌گفت چند مینی‌مال می‌گذارم با یک عکس زیبا لایک‌‌ها اضافه می‌شود. این برای ادبیات خطرناک است.

- چه کسی باید این خطر را مرتفع کند؟ شاعر که کار خودش را دارد انجام می‌دهد؛ حداقل شاعرانی که دغدغه شعر خوب دارند.

ببنید من نظریه‌پرداز نیستم و این حس من نسبت به شعر امروز است.

- شما خودتان دو سه اثر در این زمینه منتشر کردید. با این نظرگاه بفرمایید، به اندازه خودتان حداقل حرف دارید برای گفتن بزنید.

چه بگویم! کسانی که خودشان را متولی شعر می‌دانند، باید این فضا را متعادل کنند! سایت‌های معتبرتری ایجاد شود، جوان ترها در شعر را به آن‌جا ارجاع دهند. این هم که می‌گویید به اندازه خودت باید کار کنی یادم هست در کانون ادب و هنر کار می‌کردیم و با یکی از دوستان یک نشریه منتشر می‌کردیم. بچه‌ها شعر می‌فرستادند و اصلاح می‌کردیم به صورت نامه‌نگاری و مکاتبه‌ای انجام می‌شد.

- در کدام کانون؟
کانون ادب و هنر ناحیه یک آموزش و پرورش.
- چه سالی؟
سال هشتاد و هشت بود.

- به کجا وابسته بود؟
- آموزش و پرورش.

- فضا آن‌جا بهتر بود؟

بچه‌ های خوبی از آن قسمت‌ها بالا می‌آمدند.

* هنر راه میان بر ندارد

- یعنی همان کاری که آقای مصطفی محدثی و آقای کاظمی در کانون نویسندگان آموزش و پرورش خراسان انجام می‌دادند.

- دقیقاً همان کار ولی در یک مقیاس کوچک‌‌تر برای بچه‌ها و دانش‌آموزانی که در ناحیه یک بودند انجام می‌د‌ادیم. مثلاً شعرهای‌شان چاپ می‌شد، گاهی اوقات دو بیت شعر می‌نوشتیم و به دانش‌آموزان می‌گفتیم شما ادامه دهید، بعد که مطالب و شعرها برمی‌گشت یک گردهمایی داشتیم و به بهترین ها جایزه می‌دادیم. و این تعامل چهره به چهره اثرگذار بود.

خود ما مگر چگونه شعر را یاد گرفتیم؟ یادم هست آن زمان‌ها «روزنه» که توسط آقای کاظمی چاپ می‌شد به ما کمک می‌داد. به قول بزرگی هنر اصلاً راه میان بر ندارد. زمانی شما شعر می‌خواندید و منتظر چه بودید؟ یک مخاطب آگاه، و شاعر منتظر واکنش جمع بود که بداند نظرشان چیست. یا شعر می‌خواندی و شعر می‌دادی و هفته آینده که به جلسه کانون (انجمن) می آمد یا تشویق می‌شد یا مورد انتقادهای گوناگون قرار می‌گرفت و این باعث می‌شد که یک اتفاق خوبی بیفتد و ماحصل این اتفاق‌ها بشود یک «شاعر خوب». اتفاقی که باید چهره به چهره باشد. از این فعالیت‌ها یک شاعر خوب بیرون بیاید. خیلی از آدم‌هایی که شما می‌شناسید این گونه رشد پیدا کردند ولی در فیس‌بوک چنین اتفاقی رخ نمی‌دهد!

- من یک شعر از شما می‌خوانم، راجع به این شعرتان چند کلمه صحبت کنید؛

اگر یک قطره نفت روی همین مصرع شعر بچکد

درست همین‌جای صفحه

حس عجیبی در همه ما بیدار خواهد شد

شما بوی نفت را دوست خواهید داشت

گرچه سردرد شوید و فی‌المثل

چشم‌هایتان برای کسی بسوزد

...

- این کار را خیلی دوست دارم. شعر معنی ندارد. چه چیزی را توضیح بدهم. همه ما با یک سری خاطره زندگی می‌کنیم. این شعر هم یک بخشی از خاطرات زندگی من است اصلاً بوی نفت برای من یک نوستالژی عجیب دارد؛ یک حس عجیبی است که من با بوی نفت زندگی کردم.

- کجا؟ نیشابور؟
بله
- آن‌جا که به آن معنی نفت ندارد!

آن زمانی که گاز نبود چراغ علاء‌الدین بود و ... از این بابت عرض می‌کنم و این شعری را که رویش دست گذاشتید کار «معاشقه با پریان» - کتاب سوم- دقیقاً ادامه این شعر است. دقیقاً‌ فضاها همین فضاهاست.

- یعنی همه کارهایتان در «معاشقه با پریان» نوستالژیک است؟

بله! دقیقاً نوستالژیک است. واقعاً معاشقه با پریان است.

* من از پری‌های زمینی صحبت می کنم

- این لفظ «پری» و «پریان» را من خیلی از «قادر طهماسبی» متخلص به «فرید» شنیدم و ایشان وقتی از این واژه صحبت می‌کند فقط نگاهش عرفانی است، شما از چه نظر گاهی به این لغت نگاه دارید؟

- نه، من از پری‌های زمینی صحبت کردم. آدم‌هایی که در زندگی من نقش پری دارند. مثلاً خیلی آدم‌ها می‌توانند باشند. همان «آ‌بی‌بی» که گفتم. او هم جز همان پری‌ها هست. و شاید نوع معاشقه فرق داشته باشد مثلاً: امامزاده بالا، امامزاده پایین (روستای پدری‌ام)، والر انگلیسی، پاروی چوبی و ... همه این فضاهای ذهنی کودکانه من دقیقاً‌ در آن کتاب است.

- تا الان سه کتاب چاپ کردید. اولین کتاب «چهارم شخص مفرد» بود که در قالب غزل سروده بودید. دومین کتاب‌تان هم فکر کنم «دری بر پاشنه اندوه» بود، راجع‌به دومین اثرتان نیز برایمان صحبت کنید.

حال و هوای «دری بر پاشنه اندوه»، حال و هوای همان روزهای من بوده است؛ روزهای غمگین من است، انسان اندوهگین دهه هشتاد؛ همان که من بودم. من همیشه خودم را روایت کرده‌ام و زندگی خودم و اطرفیانم را روایت کرده‌ام. کارکرد شعر برای من همین بوده است. فکر می‌کنم خیلی از ما مفاهیم مشترک داریم، مثلاً شما مفاهیم ازلی و ابدی که نیما می‌گوید، عشق و مرگ  و زندگی‌ای که نیما می‌گوید، به همان اندازه که مال من است برای شما هم هست، برای ایکس هم هست و ... به همین میزان همه با آن مفاهیم اشتراک دارند.

* بعضی اوقات انسان دلش برای اندوهش تنگ می‌شود

- در همین کتاب به این مرجع ضمیر «من» می‌رسیم؛ موسم گل، پایان، علف خودرو و ... «بگذار بمانم/ علف خودرو که جای کسی را تنگ نمی‌کند»

حالا دغدغه واقعاً‌ همین است و اندوه همیشه آن روز‌های من بود «زیاد دور نرو می‌ترسم تو را هم گم کنم اندوه من». بعضی اوقات انسان دلش برای اندوهش تنگ می‌شود. دری بر پاشنه اندوه دقیقاً‌ «جواد گنجعلی»‌ است. یک زبان به خصوصی هم دارد، ضمن اینکه بیشتر در آن روایت اتفاق افتاده است. زبانی دارد که می‌تواند امضای من باشد.

- «پرچم سفید متأسف» هم سال نود چاپ شد. این کتاب در چه حال و هوایی است؟

این کتاب در کل «ضد جنگ‌» است.

- از تصویر روی جلد هم متوجه می‌شویم ضد جنگ است.

همین را عرض می‌کردم، ما جنگ داشتیم و شاعر بزرگ جنگ نداشتیم. یعنی هیچ اتفاقی نیفتاد. هر زمان جنگی در جایی اتفاق می‌افتد در موردش فیلم می‌سازند، کتاب منتشر می‌کنند، شعر چاپ می‌کنند و و تمام ین اتفاقات بزرگ و جهانی هستند ...

- جنگ یک ظرفیت است.

- برای ادبیات می‌تواند یک ظرفیت باشد، ادبیات در جنگ رشد می‌کند، شک نکنید. من داشتم شعر شاعران آلمانی را برای جنگ می‌خواندم و می‌دیدم واقعاً‌ شاهکارند. همواره آثار هنری در محدودیت و معذوریت بیشتر رشد می‌کنند. این حرف من نیست، تاریخ این را نشان داده است.

شعر جنگ در کشور ما به چه ختم می‌شود؛ «جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم و ...» تازه این جزء بهترین هاست، اما می‌شود از زاویه دیگری به جنگ نگاه کرد.

* من از زاویه بالا نگاه می‌کنم چرا که من شاعرم

- البته این سلیقه شماست.

- بله سلیقه‌ای است. این نوع نگاه من است و شما می‌توانید بگویید نگاه و درک شما کاملاً اشتباه است و من نسبت به آن تعصب ندارم. و نظر شما هم به عنوان یک مخاطب محترم است. من می‌گویم جنگ زوایای متفاوتی دارد. یک زاویه‌اش این است که جنگ ما دفاع مقدس بود، اما من از بالاتر نگاه می‌کنم چرا که من شاعرم و مرزهای سیاسی و جغرافیایی برایم اهمیت ندارد و به عنوان یک انسان همه انسان‌ها را در جنگ نگاه می‌کنم.

- البته در برخی شعرها نگاهتان کاملاً دفاع مقدسی است.

کتاب دو پاره دارد؛ یک قسمت کارهایی بوده است که در یک فاصله زمانی انجام شده است و قسمت عمده‌اش زمانی بوده است که شاکله‌اش شکل گرفته است و نگاهش این جوری نیست. بله صحبت شما در مورد شعرهای این دوره درست است ولی بقیه را نگاه کنید، مثلاً «چه دردمند و مطیع به بهبود می‌اندیشد زخمی که با دستمال معشوقه بسته می‌شود» و این دفاع مقدسی نیست. و مضافا اینکه دفاع مقدس هم جزو همان جنگ هاست.

- در حوزه شعر سپید با توجه به این حال و هوایی که شما دارید، بیشتر اشعار چه کسانی را می‌پسندید؟ شمایی که بدون دسته‌بندی سیاسی و حزبی نظرات‌تان را مستقل می‌گوید چه کسانی را به عنوان الگو معرفی می‌کنید.
از رفتگان یا ماندگان؟
- ماندگان.

- خیلی شاعر خوب دور و بر ما هست. اگر از اسم‌های بزرگان هم بگذریم آن قدر شاعر خوب هست که قابل توجه است. در همین خراسان ما شاعران خوب زیاد است مثل «علی نجفی» که در نیشابور فوت کرد. به شدت شاعر نابغه‌ای بوده است ولی هیچ وقت از او یاد نشد! شاعر بسیار خوبی بود.

- کمی راجع به ایشان بگویید.

اگر شعری از او یادم بیاید می‌خوانم‌ ... «گناهکاری روسیاهم/ باید به قطب بروم/ هفتاد کشیش یخی بتراشم/ و آن قدر اعتراف کنم که همه از خجالت آب شوند.»

- از شاعران دیگر خراسان نام ببرید.

«خانم الهام اسلامی»، شاعر بسیار خوبی بود. شمالی بود و همسر «رضا بروسان». مخصوصاً برای خانم‌‌ها شاعر خوبی بود چون خانم‌های ما اکثراً از زبان یک مرد شعر می‌گویند و شما کمتر در شعر می‌بینی که شاعر زن ظرفیت‌های زنانه را در شعر مطرح کند. از این شاعران که بگذریم «احمدرضا احمدی» است، آدمی که باید از نو او را شناخت، مخصوصاً در کارهای اولیه‌اش «قافیه‌ در باد گم می‌شود»، «وقت خوب مصائب» این‌ها کارهای خوب و عالی هست.

- «روزنامه شیشه‌ای».

بله به نظرم واقعاً‌ شگفت‌آور است. شمس لنگرودی هم به نظرم شاعر خوبی است. شعرهای «رسول‌ یونان» را هم دوست دارم. او توانمند است.

- کارهای علی محمد مؤدب به خصوص شعرهای سپید ایشان چگونه است؟

شعرهای علی محمد مؤدب را دوست دارم مخصوصاً یک شعری است که برای شهید سروده است: «ما هم می‌میریم نه مثل غلام علی»

- و سلمانی هراتی؟

بسیار او را دوست دارم. او فضای ذهنی من را به هم زده است.

* به اندازه «مسافر» سهراب سپهری با این کار ارتباط برقرار می‌کنم

- سلمان چگونه فضای ذهنی شما را به هم زده است؟

سلمان هراتی یک کاری دارد که می گوید؛ «گاهی آن‌قدر واقعیت‌ داری...» من به اندازه «مسافر» سهراب سپهری با این کار ارتباط برقرار می‌کنم. و یک جای دیگر این شعر می‌گوید «و تعجب نمی‌کنم اگر ماه با بچه‌های کوهستان/ گل گاوزبان می‌چیند». این کار شگفت‌آور است یعنی شما در عین سادگی به یک چیزهایی می‌رسید که جالب است.

- از مؤدب چه کتابی را خواندید؟

کتابش «عاشقانه‌های پسر نوح» را خواندم و آن را دوست دارم و از خواندنش لذت بردم. خیلی از شاعران دیگر هستند که کارهای خوبی دارند. در گوشه‌کنار کشورمان شاعران خوب زیادند، یکی از دوستان مشهدی به نام «مهدیار صدقیانی» که مرا با شعرهایش شگفت‌زده کرد

* شعر کشف سادگی‌های معمول زندگی است، ولی برای این کشف باید نابغه‌ باشی

چند روز پیش در جلسه ای چند شعر برایم خواند و من دیدم چقدر صمیمی و راحت شعر می‌گوید. این آدم «نجار» است و من همیشه گفته‌ام «شعر کشف سادگی‌های معمول زندگی است، ولی برای این کشف باید نابغه‌ باشی». این آدم کارش نجاری است ولی آن‌قدر راحت شعر می‌گوید. دنبال کشف فلان چیز در خانه همسایه و فلان و بهمان نیست. در مورد چوبی که دارد با آن کار می‌کند شعر می‌گوید، آدمی که وقتی دارد اره می‌کند در موردش شعر می‌گوید، آن‌چنان با احساس از چوپ و انواع چوب حرف می‌زند که انسان احساس می‌کند شاعر عجیبی است. من وقتی می‌گویم «دلربایی مزرعه کلمی را دارند/ کودکان دبستانی با سر تراشیده» این زندگی من بوده است، دروغ نگفته‌ام. یا می‌گویم «صبح‌ها معلمی هستم که به دبستان می‌روم/ غروب‌ها کودکستانی که به خانه باز می‌گردم» وقتی من معلم هستم و نتوانم از فضای کاری خودم الهام بگیرم خوب نیست. اگر علی نجفی نمی توانست با روستایش ارتباط برقرار کند خوب نبود. کارهایش واقعاً شگفت‌آور است.

- این روزها چه می‌کنید؟
معلم یعنی مشاور هستم.

- کجا مشغول هستید؟

در ناحیه یک آموزش و پرورش یک هنرستانی است به نام «هنرستان نصیرزاده» جزو هنرستان‌های قدیمی مشهد است.

- به همان اندازه‌ای که معلمان خود شما برای‌تان ذوق هدیه می‌آوردند شما هم برای بچه‌ها ذوق هدیه می‌برید؟

- سعی‌ام را می‌کنم. من همیشه گفته‌ام شاید به دلایلی امروز متأسفم که چرا معلم شدم؟! ولی همیشه عاشق معلمی بوده‌ام، اصلاً معلم به دنیا آمده‌ام. همیشه دوست داشتم نقش معلم را بازی کنم. سعی کردم واقعاً خوب باشم، نه در معلمی‌ام بلکه در تمام زندگی‌ام انسان باشم. سعی کردم انسان و انسان‌ها را رعایت کنم.

- آخرین کتاب‌تان را چه موقع چاپ می‌کنید؟

هر موقع یک ناشر خوب تهرانی پیدا شود. متأسفانه این کتاب‌هایم را که در شهرستان چاپ شد زیاد نخوانده‌اند و ندیده اند. همیشه می‌گویم وقتم را که برای این کتاب‌ها گذاشتم دوست داشتم چهار تا کتابم را با هم در تهران چاپ کنم.

- از این مجموعه‌ای قرار است چاپ کنید یک شعر به عنوان حسن ختام برایمان بخوانید؛

سر ما نفس‌های مرا سفید می‌کند
مثل صورت میّت
من نغمه‌های کسی را شنیده‌ام و با چشم‌های خودم

سفیدی چشم‌هایش را دیده‌ام
و دَله‌ سگی بند دلم را پاره کرده

اما هنوز کامواها بی‌دلیل آدمی را گرم می‌کنند

میراب‌های مرده از کوهستان باز می‌گردند
پیشآبشان را در آب رود می‌ریزند
و چراغ زنبوری‌شان بر شاخه درخت

گَرده ی گل‌ها را می‌چیند
انتهای پیام/
برچسب ها:
آخرین اخبار