امروز : دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۶ - 2017 July 24
۰۹:۵۲
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 57757
تاریخ انتشار: ۱۴ مهر ۱۳۹۲ - ساعت ۱۰:۰۹
تعداد بازدید: 37
خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ محمد باقر کلاهی اهری، بیشتر در حوزه شعر سپید فعال است، اما او امروز جهانی ...

خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ محمد باقر کلاهی اهری، بیشتر در حوزه شعر سپید فعال است، اما او امروز جهانی است که در یک گوشه نشسته و به سرودن و نوشتن مشغول است. چند روز پیش به دیدار ایشان رفتیم و از کودکی تا امروزش را برایمان روایت کرد.

حضور کلاهی در انجمن‌های ادبی مشهد از سال‌های دور حضور پویا و فعالی بوده است. بخشی از خاطرات ادبی وی را بخوانید؛

ـ جناب آقای کلاهی اهری! این پسوند «اهری» که در آخر فامیلی جناب‌عالی آمده است، شاید مبین این باشد که شما ترک زبان هستید و یا چیزی غیر از این است؟

شما در آستانه ورود من به شصت و چهارمین سال زندگی ام لطف کردید و به ملاقات من آمدید، من اول مهرماه هزار و سیصد و بیست و نه در مشهد متولد شدم. الان هم دارم سعی می‌کنم متولد شوم. شصت و سه را پر کردم و وارد شصت و چهار شدم. راجع به پسوند «اهری» که فرمودید پدربزرگ من -که اتفاقاً اسم ایشان هم «محمد باقر کلاهی اهری» بوده است- شناسنامه را گرفته است. ایشان «اهری» بوده اند. حالا چرا به مشهد می‌آید داستانش مطول است چون در مشهد شغل ایشان کلاهدوزی بوده است. روزی که برای کار شناسنامه به اشخاص مراجعه می‌کنند، می‌بینند که ایشان دارد کلاهدوزی می‌کند و آن بنده خدایی که شناسنامه صادر می‌کرده همان حرفه را به عنوان فامیلی انتخاب کرده است. بعد که پدربزرگم می‌رود شناسنامه را بگیرد می‌بیند که در مشهد قبلاً «کلاهی» برای کس دیگری صادر شده بود. می‌گویند که یک پسوند باید برایت بگذاریم، اهل کجا هستی؟ پدر بزرگ هم می‌گوید: اهر. اینگونه می‌شود که می‌شود کلاهی اهری.
بعد ایشان با یک خانمی در مشهد ازدواج می‌کند و پدرم سال‌ها بعد متولد می‌شود. بعد از این که پدرم حرفه کلاهدوزی را ادامه می‌دهد در یک بازی عجیب و غریب تقدیر (که من همیشه به این جور مباحث خیلی اعتقاد دارم) وارد کار کشاورزی می‌شود و بخت و اقبالی می‌آورد، پدرم کارهای کشاورزی پدرش را در پیش می‌گیرد و در همین اطراف مشهد پدرم وارد شغل کشاورزی می‌شود.

ـ دقیقاً کجای مشهد؟

مثلاً یکی از کلاته‌هایی که من یادم هست و بخشی از کودکی‌ام را در آن جا گذرانده‌ام یک جایی به نام «اکبر آباد» بود. یعنی نرسیده به «چناران» دست راست که می‌رفتیم از یک کالی بود رد می‌شدیم و آن طرف کال یک سری روستا بودند و آن جا در کنار «کشف رود» بود.

* «دامنه‌های پری آباد» ادای دینی است به جایی که سال‌های سال زندگی کردم

ـ مهدی اخوان ثالث هم از کشف رود یاد می‌کند؟

ادامه اش می‌آمد از همان پایین دست اکبر آباد رد می‌شد. اکبر آباد، یک موقعیت و اکوسیستم خاصی داشت؛ به این صورت که نهر آب گناباد که از چشمه کلاچ می‌آمد از جلوی خط اربابی عبور می‌کرد و هزاران درختی که اطراف این جوی کاشته شده بود، فضای واقعاً جادویی به آن جا بخشیده بود و در پایین دست که به سمت کشف رود می‌رفت، چشمه‌هایی در آمده بود و چشم انداز این ها «دامنه‌های پری آباد» بود که من اسم مجموعه قصه‌های خودم را «دامنه‌های پری آباد» گذاشتم. ادای دینی است به جایی که سال‌های سال زندگی کردم.

ـ و شما همیشه این منظره را می‌نگریستید؟

همیشه می‌دیدم. من از چهار سالگی تا هشت سالگی خاطراتم را در آن جا گذراندم. البته ملکی که پدرم اداره می‌کرد در نزدیکی این کلاته بود. بعضی اوقات هم پیش عمویم بودم، ولی من بیشتر خاطراتم از همان کلاته اکبر آباد داشت. که به یک ذره سبزه مشرف بود و کشف رود هم در بهار از آن‌جا عبور می‌کرد. بعد از این مانداب‌ها و گرداب‌هایی که باقی می‌ماندند تا اواخر شهریور پرنده‌های عجیب و غریب برای گرفتن و صید ماهی‌ها آن جا می‌آمدند. یک سیستم و فضای کاملاً استثنایی و جادویی بود.

بعدها هم در یک سال دیگر بنا به دلایلی آن‌جا بودم. این است که انزوایی در آن‌جا داشتم. مادرم که با پدرم ازدواج کرده بود، مادرم هیچ سابقه‌ای در آن روستا نداشت، بنابراین در نوعی انزوا به سر می‌برد و من را هم سعی می‌کرد که از بازی‌کردن با بچه‌ها منع کند، به جهت این که فکر می‌کرد من بچه بی دست و پایی هستم و ممکن است به من آسیبی برسد. یک برادری هم داشتم که فوت کرده بود و مادرم خیلی می‌ترسید.

* همیشه نوعی واهمه با من بود

ـ چند تا برادر و خواهر بودید؟

الان که در حال حاضر ما چهار تا برادر و دو تا خواهر هستیم، ولی قبل از این که من متولد شوم یک برادری داشتم که مادرم بعد از این که چند تا بچه را از دست داد، موفق می‌شود بچه را تا دو و نیم سالگی نگه دارد ولی به علت همان بیماری که بچه‌هایش را می گرفت (اغلب بیماری عفونی بوده است) مادرم خیلی نگران بود و می‌ترسید که من از دست بروم و همیشه این نگرانی‌اش یک جورایی به من منتقل می‌شد و من نوعی واههمه‌ داشتم. اتفاقاً من آن‌جا دچار یک حادثه شدم که موجب ترک خوردگی استخوان جمجمه‌ام شد و من را به شهر آوردند و تحت مداوا بودم. از آن به بعد مادرم اجازه نمی‌داد زیاد بیرون بروم.

ـ آن موقع چند سال داشتید؟
هفت سالم بود.

ـ آن سالها مکتب هم می‌رفتید؟
بله.
ـ کجا؟
کلاته فتح آباد، این اتفاق که عرض کردم در فتح آباد افتاد.

ـ در دورانی که مکتب می‌رفتید و در سال‌های تحصیل کسی نبود که جنابعالی را تشویق کند؟

ـ مادرم حافظه شگفت‌انگیزی از شعر داشت و یک گنجینه‌ای از اشعار داشت. دایی‌ام شعر می‌گفت و الان هم طبع شعر دارد، پدر و مادرم هر دو طبع شعر داشتند.

ـ نام دایی‌تان را می‌فرمایید.
عباس‌علی برادران خلخالی.

* خیلی نتوانستم به حرفش گوش کنم و به شعر آلوده شدم!

ـ الان هم شعر می‌گوید؟

بله شعر می‌گویند، البته کسی که به عنوان شاعر وارد عرصه ادبیات شوند نبودند ولی اشعاری دارند. پدر بزرگم شعرهایی می‌گفته که برخی از آن‌ها به زبان ترکی بوده است. مادرم تا همین اواخر که بودند (پارسال ایشان را از دست دادیم) مشوق من بودند. فرد دیگری هم که با من سر به سر می‌گذاشت دایی‌ام بود ولی از یک سنی که من وارد ادبیات بشوم واهمه می‌کرد و من را از این کار می‌ترساند. من هم خیلی نتوانستم به حرف ایشان گوش کنم و به این داستان آلوده شدم!

ـ اولین جرقه شعر کی در زندگی شما زده شد؟

مادرم می‌گوید تو بچه بودی و آن موقع هنوز سه سال و نیم بودی (قبل از این که ما به فتح‌آباد برویم) اولین چیزی که از دهان تو بیرون آمده این بوده: «خروسی در خانه همسایه شروع به خواندن کرد، عمه من به من می‌گوید عمه‌جان! این خروس چه می‌گوید؟ من می‌گویم که: نزدیک ظهر است خانم‌ها، فکر نهار بردارید» و این ها می‌خندند و مادرم می‌گفت اولین چیزی که از تو شنیدم و وزن داشت همین بود. ولی به طور جدی در دوره ابتدایی بود که آن‌جا من مکتب می‌رفتم و بعد از آن تصادف به مشهد آمدیم.

* اولین کسی را که دیدم نقاشی می‌کند مادرم بود

ـ کجای مشهد ساکن شدید؟

به خیابان طبرسی آمدیم. من در همان خانه‌ای متولد شده بودم که پدرم در آن جا متولد شده بود. کلاس اول ابتدایی را به «دبستان انوری» رفتم و سال دوم به «دبستان عنصری» آمدیم. و بعد به «دبستان مولوی» رفتیم. پدر آقای «فریدون صلاحی» مدیر آن دبستان بود. از هنرهای دیگری که به آن علاقه‌مند بودم نقاشی بود، مادرم دستی به قلم داشت و نقاشی می‌کشید. سابق خانم‌ها یک بقچه‌هایی درست می‌کردند که روی آن‌ها نقش و نگار بود و یا مثلاً جالباسی‌هایی بود که پرده‌هایی جلویش داشت و روی آن‌ها عکس می‌کشیدند و آن عکس‌ها را با نخ‌های رنگی می‌دوختند. این‌ها را پیش مادرم می‌آوردند و مادرم روی آن‌ها نقاشی می‌کشید. اولین کسی را که دیدم نقاشی می‌کند مادرم بود.

ـ از فضای دوران تحصیل می‌گفتید استاد...

من حقیقتش در دوران ابتدایی دانش آموزی بودم که با وجود این که در انجام تکالیف دقتی نداشتم ولی نمراتم بد نبود و معلم‌ها از من راضی بودند. بعد که به دبیرستان آمدم، سال اول بنا به علتی من یک سرخوردگی شدید از دبیرستان پیدا کردم، یکی به من پیشنهاد کرد که مدرسه را رها کنیم و برویم در بازار مشغول کار شویم و من هم که از فضای تنگ مدرسه به ستوه آمده بودم، یک سال در بازار مشغول کار شدم. ولی پس از چند وقت برای امتحان متفرقه امتحان دادم. سال بعدش مادرم گفت تو باید درس بخوانی، نهایتاً ما رفتیم یک دبیرستانی ثبت‌نام کنیم گفتند از شما ثبت‌نام نمی‌کنند چون شما سال قبل امتحان دادید، از شبانه نمی‌توانید به روزانه بیایید. این طرف و آن طرف دیدیم یک دبیرستان ملی است که ثبت‌نام می‌کند؛ «دبیرستان مستوفی». من رفتم و سوم دبیرستان را آن جا بودم. آن جا یک فردی بود که اگر چه خیلی جبروت و اخم داشت ولی ادیب کاملی بود به نام «استاد جواد افجه‌ای» که با ابهت خودش آن مدرسه شلوغ را مدیریت می‌کرد. توانستم از ایشان چیزهایی را یاد بگیرم. سال چهارم رشته ریاضی را شروع کردم، البته باز هم به اصرار دایی‌هایم که می‌گفتند آتیه خوبی دارد ریاضی خواندم. مدتی ریاضی خواندم و دیدم که من علاقه‌ای به پی‌گیری این دروس ندارم. معلم‌ها هم ابتکار چندانی در تدریس نداشتند و کلاس‌ها خیلی خشک بود و این زمانی بود که دبیرستان مستوفی در خیابان جنت بود و ما از ارگ می‌آمدیم به «کافه داش آقا».

* داش آقا پاتوق آقایان شعرا بود
ـ داش آقا؟

بله قهوه‌خانه‌ای بود. پاتوق آقایان شعرا بود. استاد کمال هنگام غروب تشریف می‌آوردند، استاد خودم استاد «بی‌گناه» تشریف می‌آورد که بعد رفتم در سال آخر دبیرستان تغییر رشته دادم. آقای محمد عظیمی بود که می‌آمد. این‌ها از کسانی بودند که به اخوان ثالث و شفیعی وصل می‌شدند، مثلاً من آقای شفیعی را در آن قهوه‌خانه دیدم که در مشهد می‌آمدند، استاد قهرمان بودند که البته به قهوه‌خانه نمی‌آمدند ولی این دوستان هفته‌ای یک شب به منزلشان می‌رفتند. من با جواد بیات از طریق آن قهوه‌خانه و اردتی که خدمت استاد کمال پیدا کرده بودم و لطفی که ایشان به من داشتند، خیلی زود وارد جرگه شعر کلاسیک مشهد شدم.

ـ در همان دوره دبیرستان؟

و سال‌های آخر دبیرستان که بودم از طریق استاد کمال، این توفیق را پیدا کردم که محفل «استاد فرخ» را در روزهای جمعه شرکت کنم. در واقع کوچک‌ترین آدمی بودم که پایم به آن‌جا باز شد و مورد حمایت استاد کمال بودم. آن زمان مرحوم استاد امیری فیروزکوهی سالی یک بار به مشهد می‌آمدند و جاهایی که ایشان بودند من هم می‌رفتم. یکی از ادبای خلوت نشین مشهد -که اسمشان را ببریم و برای ایشان طلب مغفرت کنیم- استاد سید محمود کاخکی متخلص به سمک است. ایشان در دادگستری بودند که بازنشسته شده بودند، در منزل بودند و گاهی به همان قهوه‌خانه می‌آمدند و خدمت ایشان نیز شرف‌یاب می‌شدم و خیلی چیزها از مرام و سلوک ایشان آموختم. در واقع از همه این‌ها که بگذریم آن آموزه‌های من از استاد کمال خیلی به دردم خورد.

ـ اگر برایتان مقدور است راجع به «کافه داش آقا» برایمان بگویید. اول بفرمائید دقیقاً در کجای مشهد قرار داشت؟

خیابان جنت را که به سمت چپ برویم به آن چار طبقه می‌گفتیم و اداره فرهنگ سابق مشهد آن‌جا بود، بعد آن اداره را خراب کردند و خیابان دروازه طلایی (که الان به آن مدرس می‌گویند) آن را در ادامه خیابان خسروی احداث کردند. اگر از جنت به سمت خیابان شهدا بیایید آن جا دو سینما وجود داشت؛ یک سینما هما بود و بعد از آن یک کوچه‌ای بود (شاید طول کوچه چهل پنجاه متر بود) درب سینما اول به این کوچه باز می‌شد و سینما ایران آنجا بود و عرضش هفت ـ هشت متر بود و انتهایش بن‌بست بود. دست راست آن دری باز می‌شد و وارد یک حیاط می‌شدیم. این حیاط، حیاط خلوت مغازه‌هایی بود که در حاشیه خیابان ارگ واقع بودند. در داخل آن حیاط یک فضایی به عرض چهار متر و طول ده متر، این فضا قهوه‌خانه بود.

ـ آن جا فضای روشنفکری حاکم بود؟

نه، فضای روشنفکری نبود ولی شاعران می‌آمدند. همین آقای غلامرضا شکوهی، دوست شاعرمان به آن جا می‌آمدند و افراد دیگری در آن‌جا رفت و آمد می کردند. الان هم یک سایتی در اینترنت آقای «رضا افضلی» دوست شاعرمان آن را اداره می‌کند و به یاد همان پاتوق ادبی نشست هفتگی در کوه سنگی برگزار می‌کند.

ـ با افرادی مثل استاد کمال در همان کافه آشنا شدید؟

داخل همان کافه آشنا شدم. ایشان دمدمه‌های غروب به آن‌جا می‌آمدند.

* دنبال این جور آدم‌ها می‌گشتم

ـ چه گیرایی و کششی در این بزرگواران بود که شما را به سمت خودشان می‌کشاند؟

من جویای کسانی بودم که «ذره ذره کاندراین ارض و سماست/ جنس خود را همچو کاه و کهرباست» من دنبال این جور آدم‌ها می‌گشتم. از دهان هرکس چیزی می‌شنیدم گوش می‌کردم. استاد کمال یک آدم مخلوطی از مرام فتّوت و پهلوانی و ادب بود. چون در بازار هم کار کرده بودند و منزل شان در محله سرشناسی بود، انسان سنتی و ادیبی بود. فکر می‌کنم آخرین شاعر کلاسیک بزرگی که من دیدم آقای کمال بود که چکیده بسیاری از فضایل بود. انسان جوانمردی که کبریای خاص خودش را داشت.

ـ فرمودید که آن زمان‌ها آقایان قهرمان، شکوهی، کدکنی هم آن‌جا می‌آمدند.

آقای شکوهی هم سن خودم بود و استاد شفیعی که تهران بود و گاهی که مشهد می‌آمدند با همین دوستان محشور بودند و گاهی هم ایشان را من آن‌جا دیده بودم.

ـ بعد این دوستان با هم به انجمن ادبی فرخ می‌رفتند؟

بله، در عرض یک هفته نشست‌های ادبی متعددی برگزار می‌شد که بعضی‌هایش مثل انجمن قلم مشهد رسمیت داشت که در باشگاه دانشگاه تشکیل می‌شد. بعد به اداره آموزش و پرورش انتقال پیدا کرد و هفته‌ای یک شب آن‌جا بود. یکی از جلسات هم منزل استاد قهرمان می‌رفتند که تا همین اواخر هم که استاد در قید حیات بودند، جلسات سه‌شنبه‌های ایشان برقرار بود.

ـ خیلی ممنون از وقتی که گذاشتید. اگر اجازه بدهید در آینده ای نزدیک باز هم از شما بشنویم.
ان شاالله.
انتهای پیام/
برچسب ها:
آخرین اخبار