امروز : یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۵ - 2017 February 26
۲۰:۳۷
نمایشگاه رسانه دیجیتال
ادموند
کمک مالی
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 57903
تاریخ انتشار: ۱۴ مهر ۱۳۹۲ - ساعت ۱۲:۱۰
تعداد بازدید: 53
به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس، جواد الائمه(ع) را معتصم از مدینه به بغداد فرا خواند. امام در سال 220، ...

به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس، جواد الائمه(ع) را معتصم از مدینه به بغداد فرا خواند. امام در سال 220، شب 29 ماه محرم وارد بغداد شد و در همین سال در ماه ذیقعده در 25 سالگی به شهادت رسید و در قبرستان قریش در پشت قبر جد بزرگوارش، حضرت امام موسی کاظم(ع) به خاک سپرده شد.

امّ الفَضْل چون اثر سم را در بدن آن حضرت دید، وى را در خانه فریداً غریباً تنها و یله گذارد تا حضرت جان داد. معتصم نیرنگ کرده بود که شیعیان از امام جواد(ع) تشییع نکنند. امّا بر عکس تمام شیعیان شمشیرهایشان را بر دوش گرفته، همگى براى تشییع مجتمع شدند، در حالى که با یکدیگر تا سرحدّ مرگ پیمان بسته بودند و جنازه را از منزل (خانه زندان) براى دفن به سوى مقابر قریش بردند.

مردن در حال عدم شناخت امام، مردن جاهلیّت است. ‏بارى روایات بسیاری در فضایل ائمه اطهار(ع) وارد است، اما متأسفانه جامعه شیعی ما چندان از آن‌ها اطلاع ندارد؛ بلکه حتی از خصوصیات زندگی فردی و اجتماعی ائمّه اطّلاع کافی نداریم که در این میان وظیفه عالمان دینی در تبلیغ و ارائه دین حقیقی به جای خود محفوظ ولی بار خطیر آگاهی هر فرد مسلمان از مسائل دینی هنوز بر دوش ما قرار دارد. لذا در روز شهادت حضرت امام محمّد تقی، جواد الائمه(ع) فرصتی مغتنم دست داد تا نگاهی کوتاه به گوشه‌ای از حیات پر برکت آن حضرت داشته باشیم و در این مسأله از دیدگاه علامه طهرانی(ره) بهرمند می‌شویم.

*سیر علوم و تاریخ شیعه در عصر جوادالائمه(ع)

مرحوم علامه آیت‌الله حاج سیدمحمد حسینی طهرانی در جلد شانزدهم از کتاب شریف امام شناسی خصوصیات عصر حضرت جواد الائمه(ع) را چنین توصیف می‌کنند:

در وقت شهادت حضرت امام ابوالحسن الرّضا(ع) حضرت امام جواد محمّدتقى(ع) هفت ساله بوده‏اند. (ولادت حضرت امام محمدتقى(ع) در دهم ماه رجب سنه 195 گفته شده است و با حالت سمّ خوردگى در ماه ذی‌القعدة و یا ذی‌الحجة از سنه 220 به شهادت رسیده‏اند. بنابراین مقدار عمرشان در روز وفاتشان 25 سال بوده است و در پهلوى جسد جدشان حضرت امام موسى کاظم(ع) مدفون شده‏اند).

شیعیان در آن هنگام براى آشامیدن آب زلال و گواراى علوم و عرفان او به سوى او از هر جانب شتافتند، به همان طریق که از پدرانش بهره‏مند مى‏شدند و صغر سنّ آن حضرت مانع نشد از مکیدن و به نهایت سیر و سیراب شدن از علوم عمیق و پشتوانه دار و بیکران دریاى علم وى. به سبب آنکه امامت الهیّه چون منابعش از خداى علام سرچشمه مى‏گیرد، در آن تفاوتى میان پسر هفت ساله و یا مرد هفتاد ساله نیست و این مسأله عیناً مانند مسأله نبوت است. بنگرید به عیسى(ع) که در گهواره سخن گفت و بنگرید به یحیى(ع) که با توان و قدرت کتاب را أخذ کرد و خداوند به او حکم را در حال صباوت عنایت کرد.

البته بر مأمون نه این مقام و شأنى را که امام واجد بوده است و نه چنین اعتقادى که شیعه درباره او داشته‏اند پوشیده نیست. با این وجود سیاست مأمون چنان اقتضا کرد تا مکانت حضرت امام ابوجعفر جواد را بالا برد و شأن او را عظیم به حساب آورد، همان طور که قبل از او با پدرش حضرت امام ابوالحسن الرضا(ع) چنان عمل کرده بود.

*امام در زمان مأمون و مکرهای مأمون

مأمون، حضرت امام را از مدینه طلب کرد و چنان عنایتى را به او مبذول داشت که بنى عباس را به قلق و اضطراب درافکند تا جایى که ترسیدند مبادا مأمون او را ولیعهد خود گرداند به همان قسمى که قبلًا پدرش را ولیعهد خود گردانیده بود. ولیکن عباسیون به مقصود نهایى مأمون از آن گونه اکرام جاهل بودند و نمى‏دانستند که: سیاست داراى ألوان و شکل‌هاى مختلفى هست و از براى هر زمانى و عصرى عملى خاص است و به نوعى از ألوان آن سیاست بخصوصه باید عمل کرد.

عباسیون ملامتشان به مأمون ادامه مى‏دادند و مأمون به کیدش ادامه مى‏داد تا آنکه او را با دخترش «ام‌الفضل» تزویج کرد. ام‌الفضل همان زنى است که امام جواد را با اشاره معتصم به واسطه سم به قتل رسانید. گویا مأمون ام الفضل را براى چنین روزى براى امام جواد(ع) ذخیره کرده بود.

عباسیون به مأمون بسیار اصرار کردند تا از تزویج او با دخترش منصرف شود و از نام و آوازه بلند امام رفع ید کند، امّا مأمون أبداً به سخنانشان اعتناء نمى‏کرد. به او گفتند: «دَعْهُ حَتَّى یَتَأدَّبَ فَإنَّهُ صَبِىٌّ!»؛ واگذار او را تا أدب فرا گیرد! اینک او طفل است!

مأمون علما و فقها را احضار کرد تا با او مناظره کنند. از امام جواد در آن مناظرات به قدرى از فضایل علمى به ظهور پیوست که زبان‌هاى بنى عباس را از ملامت برید، و حُجَج و براهین فقها و علما را به خاک فنا سپرد. آنچه از امام جواد(ع) با یحیى بن أکْثَم به وقوع پیوسته و مناظراتى که رخ داده است در کتب تاریخ و حدیث و فضایل مسطور است و احتجاجات آن حضرت که قاطع حجج و براهینشان، و برنده زبان‌هاى حاد و تند و تیز بنى عباس بوده است در أسفار مذکور، در حالى که سن حضرت امام جواد(ع) در آن روز به ده سال بالغ نشده بود.

و من نمى‏دانم چقدر بنى عباس جاهل بوده‌اند؟! با آنکه کیفیت سلوک مأمون با امام رضا(ع) را دیده بودند و از لوم و شماتتشان درباره امام رضا(ع) به مأمون آگاه‏ بودند که بالأخره مأمون در سیاست و مکرش پیروز شد و آن تأنیب و تعییب و سرزنش‌ها به مأمون خطا در آمد، چگونه باز او را به کم عقلى و کم درایتى محکوم مى‏کرده‏اند، هنگامى که مأمون بازگشت، به إعزاز و إکرام و إعظام امام ابوجعفر الجواد(ع) می‌کرد؟!

و من نمى‏دانم چگونه متوجّه و متنبّه مقاصد مأمون در اعمالش نمى‏شده‏اند با وجودى که أمثال آن‌ها درگذشته به وقوع پیوسته بود؟!

چگونه آنان از مأمون انتظار داشتند که از مقاصد و نیّاتش در کارهایى که انجام مى‏داده است، براى بنى عبّاس پرده را بردارد و منویّاتش را مکشوف سازد؟!

سیاست اگر عیاناً مشهود شود، موجب مى‏شود تا آن کس که درباره او کیدى و مکرى به عمل آمده است حرکت کند، و از جاى خود برخیزد، و مشاعرش بیدار و متنبّه کید شود. و چون براى خود سنگرى براى مصونیّتش آماده کند، چگونه در این فرض آن کید مى‏تواند کار خود را بکند؟! (این درست برخلاف مَمْشى‏ و مَنْهج سیاست است. قوام سیاست بر إخفاء مکر و خدعه هست).

اگر براى علویان و شیعیان منظور و مراد نهایى مأمون در إجلال و اکرام حضرت ابوجعفر الجواد(ع) ظاهر مى‏گشت، آنان مطیع و تسلیم مأمون نمى‏شدند، و بنابراین چیزى نمى‏توانست شیعیان را از قیام و نهضت و برجستن در وجه و چهره حکومت مأمون میخکوب بر زمین کرده و متوقّف سازد.

*امام در زمان معتصم و ظلم‌های معتصم

حضرت امام جواد(ع) به مدینه مراجعت کردند، و در آنجا مقصد و مقصود موالیانشان بودند تا آنکه مُعْتَصِم عباسى بر منصّه حکومت در سنه 218 مستقر شد و چون از ناسازگارى امّ الفَضْل با حضرت مطّلع بود، آن حضرت را با امّ الفَضْل از مدینه طلبید و امّ الفَضْل را ذریعه براى نفوذ تدبیر و سیاستش درباره ابوجعفر قرار داد.

معتصم مانند مأمون در سیاست، مانند دو شاخه از یک بن رسته و یا هم شیر و هم پستان نبوده است و از همین جهت بود که بسیارى از بلاد از دست او به در رفت و ربقه طاعت را خلع کرده و در امور سیاسى خود مستقل شدند و چون مرد فَطِن و زیرکى نبود لهذا گاهى بر حضرت جواد سخت مى‏گرفت و گاهى توسعه مى‏داد، گاهى زندان مى‏کرد و گاهى آزاد مى‏کرد.

معتصم علما را گرد مى‏آورد تا با حضرت محاجّه کنند، به گمان آنکه لغزشى در گفتارش پیدا شود و او را بدان لغزش مأخوذ دارد و یا مقامش را بدان لغزش فروکاهد. و یکبار نامه‏هایى را علیه وى مزوِّرانه جعل کرد که متضمّن دعوت مردم به بیعت خود بوده است، اما مع حُسْن الاتّفاق نتیجه و ثمره آن تمهید، چیزى نبود مگر إعلاء شأن و اظهار کرامت و فضل آن حضرت.

و بر این اساس پیوسته بر حِقْد و غیظ معتصم مى‏افزود و طاقت نمى‏آورد تا آن حقد و حسد را کتمان کند و وى را به محبس روانه مى‏ساخت و در بار آخرین که او را زندان کرد، از زندان بیرون نیاورد تا تدبیر کشتن او را کرد، بدین قسم که به زوجه‏اش دختر مأمون سمِّى فرستاد و از او درخواست کرد تا آن را به امام بدهد. امّ الفَضْل دعوت معتصم را اجابت کرد، و حضرت با سمِّ معتصم از دنیا رفت.

امّ الفَضْل چون اثر سمّ را در بدن آن حضرت دید، وى را در خانه فریداً غریباً تنها و یله گذارد تا حضرت جان داد. معتصم نیرنگ کرده بود که شیعیان از امام جواد تشییع نکنند. امّا برعکس تمام شیعیان شمشیرهایشان را بر دوش گرفته، همگى براى تشییع مجتمع شدند در حالى که با یکدگر تا سرحدّ مرگ پیمان بسته بودند و جنازه را از منزل (خانه زندان) براى دفن به سوى مقابر قریش بردند.

و از مثل این حادثه مى‏توان کثرت شیعه را در آن روز در بغداد و قوّت و قدرتشان را در مخاصمه و مدافعه دریافت. و از بسیارى و کثرت راویان شیعه مى‏توان به کثرت علومشان پى برد و از بسیارى احتجاجات و جدال بالاخص در باب امامت مى‏توان به قوّت أدلّه و براهینشان و به قدرت و قوّت مدافعه از مذهب و اتّضاح امرشان مطّلع شد.

*رجوع شیعیان به امام محمدتقى بعد از شهادت حضرت رضا(ع)

علامه طهرانی در مقالی دیگر (جلد سوم امام شناسی) رجوع شیعیان به امام جواد(ع) را چنین بیان می کند: «در بحارالانوار از کتاب عیون المعجزات نقل شده است که چون حضرت رضا(ع) بدرود حیات گفتند سنّ فرزندشان حضرت امام محمدتقّى(ع) هفت سال بود و راجع به امامت آن حضرت در بین مردم بغداد و سایر شهرها اختلاف شد.

در این حال ریّان بن الصّلت و صفوان بن یحیى و محمّد بن حکیم و عبدالرَّحمن بن حجّاج و یونس بن عبد الرَّحمن و افراد بسیارى از بزرگان شیعه و موثّقین از آن‌ها، همگى در خانه عبدالرَّحمن بن حجّاج که در محلّه برکه ذَلُول بود گرد آمده گریه مى‏کردند و بر این مصیبت عُظمى‏ که شهادت امام بود ماتم سرائى کرده مى‏گریستند.

در آن هنگام یونس بن عبدالرّحمن به آن‌ها گفت: گریه را کنار گذارید بیایید فکرى کنیم و در مسائل دینیّه تا زمانى که ابوجعفر (امام جواد) بزرگ نشده است به چه کسى رجوع کنیم و چه کسى را مرجع و ملاذ خود قرار دهیم؟

ناگهان ریّان بن صلت برخاست و گلوى او را محکم بفشرد و چندین لطمه و سیلى‏هاى متواتر به صورت او بنواخت و گفت: تو همان کسى هستى که براى ما به ظاهر مؤمن بودى ولى در باطن خود شکّ و شرک را پنهان مى‏داشتى. اگر امر ابوجعفر از طرف خدا باشد، در این صورت اگر فرضاً طفل یک روزه باشد به منزله عالمى بزرگ و شیخى‏ عظیم القدر و ما فوق آن خواهد بود و امّا اگر از طرف خدا نباشد در این صورت اگر فرضاً عمر او هزار سال باشد باز به منزله یکى از مردم عادى خواهد بود، این طور باید در حقّ ابوجعفر تفکّر کرد. در پایان کلام رَیَّان بن صلت تمام آن جمعیّت یونس بن عبدالرحمن را سرزنش کردند و برآن گفتارش ملامت و توبیخ کردند.

آن زمان موسم حجّ بود، از علماى بغداد و سایر شهرها و از فقهاى این بلاد 80 نفر اجتماع کرده قصد حجّ بیت الله را کردند و اوّل وارد مدینه شده براى آنکه حضرت ابوجعفر را دیدار کنند. در بدو ورود در خانه حضرت امام جعفر صادق(ع) که خانه بزرگ و خالى بود وارد شدند و همگى روى فرشى گسترده نشستند، در این حال عبدالله بن موسى وارد شد و در صدر مجلس نشست و شخصى ندا در داد که: این است فرزند رسول خدا، هر کس از شما سؤالى دارد بکند، این جماعت از مسائل مختلفى سؤال کردند و جواب‌هاى عبدالله کافى نبود، جماعت شیعه مهموم و مغموم شدند و در دل فقها تشویش و اضطرابى وارد شد و برخاسته مى‏خواستند مجلس را ترک کنند، و با خود مى‏گفتند که: اگر ابوجعفر آمده بود تمام مسائل را آن طور که باید جواب مى‏گفت و این جماعت دچار پاسخ‌هاى ناتمام عبدالله نمى‏شدند.

ناگهان درى از صدر مجلس باز شد و موفّق خادم، داخل شد و گفت: این است ابوجعفر که الآن وارد خواهد شد.

همگى برخاستند و استقبال کردند و بر آن حضرت سلام کردند حضرت داخل شد. در تن خود دو پیراهن داشت و عمامه خود را از دو طرف آویزان کرده و نعل عربى در پاى داشت و نشست. مردم همگى ساکت شدند، همان سؤال کننده قبلى برخاست و از مسائل خود که سابقاً پرسیده بود از حضرت سؤال کرد. حضرت جواب کافى و شافى فرمودند، به طورى که همه آن‌ها خوشحال شدند و بر آن حضرت دعا کرده درودها فرستادند، و سپس گفتند عموى شما عبدالله به چنین و چنان فتوا داد.

حضرت رو به عموى خود کرده فرمودند: «لا الَهَ الَّا اللهُ یا عَمِّ عَظیمٌ عِنْدَ اللهِ انْ تَقِفَ غَداً بَیْنَ یَدَیْهِ فَیَقُولَ لَکَ: لم تُفْتى عِبادى بِما لَمْ تَعْلَمْ وَ فِى الْامَّة مَنْ هُوَ اعْلَمُ مِنْکَ؟!»؛ اى عمو! به درستی که بسیار بزرگ است نزد خدا آنکه فرداى قیامت در پیش او بایستى سپس از تو سؤال کند چرا فتوا دادى بندگان مرا به چیزى که نمى‏دانستى در حالى که در بین امّت از تو شخص داناترى بود؟!

و از عمر بن فرج رخجى روایت شده که در آن مجلس، گفتم به ابى جعفر که: شیعیان تو ادّعا مى‏کنند که از تمام آب دجله و وزن آن اطّلاع دارى و ما کنار دجله منزل داریم؟! حضرت فرمود: آیا خداوند چنین قدرتى دارد که این علم را به پشّه‏اى بیاموزد یا نه؟ عرض کردم: بلى قدرت دارد، حضرت فرمود: «انَا اکْرَمُ عَلَى اللّهِ مِنْ بَعُوضَة وَ مِنْ اکْثَرِ خَلْقِهِ»؛ من نزد خداى تعالى از پشّه و از بسیارى از مخلوقاتش گرامى‏ترم.
انتهای پیام/
برچسب ها:
آخرین اخبار