امروز : جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۶ - 2017 July 28
۱۲:۲۸
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 59590
تاریخ انتشار: ۱۷ مهر ۱۳۹۲ - ساعت ۱۳:۰۸
تعداد بازدید: 35
به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات باشگاه خبری فارس «توانا»، نشست نقد و بررسی کتاب «از چشم‌ها، اشتباه می‌کنید من زنده‌ام» و «جان‌بزرگی به روایت همسر ...

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات باشگاه خبری فارس «توانا»، نشست نقد و بررسی کتاب «از چشم‌ها، اشتباه می‌کنید من زنده‌ام» و «جان‌بزرگی به روایت همسر شهید» شب گذشته با حضور حسین شرفخالو، محمدعلی گودینی و هاله عابدین، نویسنده و منتقدان ادبی در سرای اهل قلم برگزار شد.

* گودینی: کتاب «شهید جان‌بزرگی» گرچه کم حجم بوده اما از محتوای پر و پیمانی برخوردار است

در این مراسم محمدعلی گودینی، نویسنده ادبیات دفاع مقدس، بیان داشت: شهیدان زنده‌اند، این فقط یک ترجمه قرآنی نیست بلکه این باوری است که مادر‌ها، همسران و فرزندان شهدا به آن دارند که با آن مأنوس‌تر هستند.

وی اضافه کرد: خواب و رویا‌هایی که صادقانه کم و بیش اتفاق می‌افتد و گواه و مصداق ما زمینیان است مانند آن چه در صفحه 60 کتاب آمده که همسر شهید می‌گوید «در کمدش را بار می‌کنم تا مرتب‌اش کنم. بعد می‌گویم نکند یک موقع برگردد و شاکی بشود. می‌بندم. اگر برگردد و بگوید باز دوباره آلبوم‌های من رو جا به جا کردی؟ چه جوابی بدهم؟ می‌گذارم خودش بیاید و اتاق‌اش را مرتب کند».

گودینی ادامه داد: آخرین پاراگراف کتاب «جان‌بزرگی به روایت همسر شهید» این متن مصداق همان مطلب قرآنی است یعنی اوج باور پذیری یک حقیقت اعتقادی. این صداقت یک زندگی آگاهانه است، مصداق همان سفارش‌هایی که به صورت واگویه‌ای سعید در صفحه 53 به همسرش که گفته است «مواظب بچه‌ها باش. نذار از درس و مشق‌شان  عقب بمونن. تو زمستون سرما نخورن، تو تابستون گرما زده نشن. مواظب خودت هم باش. تو اختیار دار این زندگی هستی. هر تصمیمی صلاح می‌دونی، برای زندگی‌تون بگیر. حلالم کن».

وی افزود: در این کتاب تصویری از عکس‌ها و نقاشی‌ها و سایر هنرهای سعید جان‌بزرگی را به صورت واضح نمی‌بینم، اما از نگاه همسر شهید این ظرافت‌ها و دقایق زندگی که شاید انعکاس همان هنرمندی‌ها و تعهد‌های هنری و شغلی و اعتقادی شهید است به اندازه کافی دیده می‌شود.

گودینی ادامه داد: به واقع بر خلاف ظاهر همان‌ طور که در مقدمه کتاب هم آمده این ازدواج و این زندگی معتقدانه است. همان طور که در جریان خواستگاری و تماماً مراحل عقد آمده یک هوس و خیالات، یک زندگی هنری و شهرت طلبی نبوده است.

به گفته این نویسنده، در صفحه 8 کتاب آمده «با عکاس ازدواج کرد که لحظه لحظه زندگی‌شان ثبت شود. ولی بعد از عروسی که دوربین را باز کرد و خبری از فیلم نبود. دست‌اش آمد که این زندگی قرار نیست شبیه تصورات او باشد»؛ در حقیقت متن کلی این زندگی خالصانه و به واقع هنرمندانه زندگی‌ بود که نتیجه تصورات او نبود زندگی با کسی بود که سال‌ها از مرگ عکاسی کرده و فاصله‌اش با مرگ و زندگی به یک اندازه بود. زندگی‌ای شیرین‌تر از تصورات او، لذا چنین زندگی‌ای همان طور که در پاراگراف آخر کتاب هم آمده است همچنان ادامه دارد یا بهتر بگوییم هنرمندی می‌میرد بلکه یادگارهای هنری او همیشه زنده است، به خصوص وقتی که رزمند‌ه‌ای هنرمند باشی و از نزدیک دستی هم بر آتش جنگ دفاع‌مقدس داشته باشی.

گودینی بیان کرد: ترکش تراشه‌ای در کلیه‌ات جای گرفته باشد و ترکش سرکش در گوش بر شنوایت تأثیر بگذارد و در لحظه‌های عکاسی در حلبچه عناصر شیمیایی را از فضای مصدومان و قربانیان جنایت شیمیایی تنفس کنی و مدت‌ها هم با آن تومور بدخیم خدا را مستقیم نظاره کنی و آن گونه مرگ آگاه هم باشی، «مرگ آگاه بود و می‌خواست من هم مثل خودش باشم گاهی که روی زمین می‌خوابید بالش و پتو می‌بردم و بیدارش می‌کردم می‌گفت: در این جا به من می‌رسی و بالش زیر سرم می‌زاری فردا روز که سرم می‌زارن روی خاک  سرد، کو بالش؟ بذار دو روز دنیا هم سرم روی زمین بزارم، بلکه سرم به سختی عادت کنه».

وی افزود: در صفحه 56 یا در ماه‌های آخر انگار از مرگ‌اش آگاه است و با تمام وجود حس‌اش کرده است در صفحه 47 آورده که «عید سال 81 خانه همه فامیل رفتیم. اصرار داشت دور و نزدیک، کوچک و بزرگ ، همه‌ را همان هفته اول ببیند. دلیل اصرارش را نمی‌فهمیدم. فقط همراهی‌اش می‌کردم و مراقب‌اش بودم».

گودینی عنوان کرد: کتاب «جان‌بزرگی به روایت همسر شهید»، اگر چه کم حجم است اما در عوض از محتوای پر و پیمانی برخوردار است، هر چند در این کتاب هنر و توانایی‌هایی نهفته و نگفته شهید برجستگی آن چنانی ندارد. ولی به نظر می‌آید توانسته است در سایه روشن شخصیت مخلص و متعادل شهید را بنمایاند این موضوع با شروع زیبایی کار آغازی آگاهانه هم دارد.

به گفته این نویسنده، در صفحه 11 «جنگ با جشن تکلیف من شروع شد»، این شروع نمادین و احساس تکلیفی متعهدانه در جای جای کتاب از نگه همسر با عناوین مختلف نمایانده و برجسته می‌شود چنان چه در صفحه 18آمده که «نماز جماعت اول وقت‌اش تا وقتی سر پا بود، ترک نشد. مهمان داشتیم یا مهمانی بودیم فرقی نداشت. از مهمان ‌عذرخواهی می‌کرد و می‌رفت مسجد نمازش را می‌خواند. اگر توی خیایان بودیم، نشانی نزدیکترین مسجد را می‌گرفت و سر اذان در صف نمازگزار‌ها بود، توی خیلی از مسجد‌های این شهر با هم نماز خواندیم».

* روایت نگارش کتابی از شهیدی که هیچ‌ کس نتوانست جای او را برای مهدی باکری پرکند

در این مراسم حسین شرفخانلو، نویسنده و منتقد ادبی درباره نگارش کتاب «از چشم‌ها، اشتباه می‌کنید من زنده‌ام»، بیان داشت: بامدادی در روزهای اولین اردیبهشت سال 88 که ‌شب آن را در جوار آسمان هشتم رضوی مشغول سیر آفاق و انفس حرم ملک پاسبان رضای آل محمد بودم و صبح‌اش آفتاب نزده در اتوبان تهران - قم عازم زیارت حضرت معصومه (س)، وقتی‌که پلک‌هایم کم‌کم به سنگینی می‌رفت و می‌رفت که مسیر یک‌ ساعته‌ تهران به قم را زیر اشعه‌های طلائی آفتاب سحرگاهی بخوابم، حوالی حرم امام، نرسیده به عوارضی تهران - قم تلفن‌ام زنگ خورد.

وی اضافه کرد: آن سال‌ها شغل‌ بنده طوری نبود که تلفن‌ام هر ساعتی زنگ بخورد، ته دلم کمی آشوب شد، با چشم‌های نیمه باز که حال باز شدن و نگاه کردن به صفحه‌ ال‌سی‌دی گوشی را نداشت و شاکی از پاره شدن چرت بامدادی، طول کشید تا صاحب صدای آن ‌سوی خط را بشناسم.

شرفخانلو ادامه داد: سیدقاسم، رزمنده‌ای که قبل‌تر یکی دو بار دیگر هم پای تلفن صدایش را شنیده بودم، تماس گرفته بود که بگوید نوشته‌هایم را در مکان‌های مختلف خوانده و دوست دارد کمک‌ام کرده تا قلمم به سمت نوشتن راجع به سال‌های دفاع مقدس و حماسه‌ای که خلق شده، برود و دوست داشت که با کلماتی که به قول او خوب به هم می‌بافم‌شان راجع به پدر شهیدم بنویسم.

وی افزود: این یکی دو سه جمله کافی بود، تا خواب از سرم بپرد و تمام هوش و حواسم برگردد سرجایش. پیشم نبود که ببیند انگشت تحیر به دندان گرفته‌ام. پیشم نبود تا چشم‌های متعجب و گرده شده‌ام را ببیند. پیشم نبود تا ببیند برق از سه فازم پریده است و حواسم سمت حرف‌هایش نیست و متحیر است از اجابتی که به این زودی قسمت‌ام شده بود.

شرفخانلو ادامه داد: سه چهار ساعتِ قبل، زیر طاق مسجد گوهرشاد، وقتی مؤذن خوش‌ صدای حرم بین اذان و اقامه‌ فریضه صبح داشت، دعا می‌کرد و دل می‌بُرد، ‌آن وقتی‌که رو کرده بودم سمت گنبد زرد و طلا و با لایه‌ای از اشک که یک تکان کافی بود برای سُریدن‌اش، دلم را دخیل بسته بودم به ضریحِ اجابت حضرت رضا (ع) که روزی‌ام کند از «او» و از «خط و خال و ابرو» بنویسم. امام را قسم داده بودم به اجابتی که در دعای بینِ اذان و اقامه بوده و به حال خوشی که در وقت سحر است و به سیل عاشقانی که سحر را به دیدار و زیارت‌اش آغازیده بودند که همت و توان و عزمم دهد که قلم و ذهن و دلم برود سمت نوشتن از حماسه‌ای به نام پدر و هنوز آفتاب نزده، دخیل درخواستم به دست دانای رازش گشوده شده بود و در عجب بودم از رزقی که «مِن حیثُ لا یَحتَسِب» افتاده بود در دامن‌ام.

این نویسنده گفت: اردیبهشت و خرداد آن سال به انتخابات و حواشی‌اش گذشت و به تکمیل کردن فهرست نام و تلفنِ تماسی کسانی‌که پدر را دیده بودند و از او برایم حرف داشتند، هم‌زمان توسط دوست نادیده‌ای که از طریق خطوط فیبر نوری و دنیای مجازی رفیق شده بودیم، با مؤسسه روایت فتح و شورای نویسندگان‌اش آشنا شدم و به لطف آنها شیوه مصاحبه و به حرف درآوردن و حرف از زیر زبان مصاحبه شونده را آموختم.

وی اضافه کرد: اولین مصاحبه با مهندسی بود که وقت خالی‌اش ساعت چهار بعد ازظهر بیست و ششم خرداد بود، طول کشید تا یخ‌اش باز شود و از حرف‌های تکراری و تعریف‌ و تعارف‌های معمول که در مورد شهداء خیلی شنیده‌ایم، دست بردارد و برود سراغ اصل مطلب؛ سراغ پرده‌هایی که سی سال بود کسی کنارشان نزده بود و خاطراتی که حاشیه‌هاشان از متن شنیدنی‌تر بود. مهندس پدرم را اولین بار در سال پنجاه و هشت دیده بود.

شرفخانلو ادامه داد: وقتی که پدرم مسئول تدارکات سپاه خوی بود و او نقشه‌بردارِ جوانی که به تازگی در یکی از دفاتر دولتی خوی استخدام شده بود، دوستی‌شان هم حول هم‌کاری او و پدر برای کارهای ثبتی سپاه شکل گرفته بود و لابه‌لای حرف‌ها و قطرات اشکی که اصرار داشت من نبینم‌شان، می‌دیدم که رفته تا سی سال قبل و روزهایی که با پدر گذرانده و خاطرات خوشی که با هم ساخته بودند و از جدیت پدر می‌گفت در کارهایی که شروع می‌کرد و سرعتی که در به انجام رساندشان داشت و گره‌هایی که سریع و ساده به دست‌اش باز می‌شدند و از مهارت پدر می‌گفت در درست هیمه آتش و دم کردن چای در «قره چای‌دان» و گعده‌های عصرانه‌شان در پادگان حر و لذتی که هنوز بعد این ‌همه سال در خاطرش رسوب کرده است.

وی ادامه داد: برای من که پدرم را ندیده بودم، تک به تک حرف‌ها و یادداشت‌ها و خاطرات عین تکه‌های آئینه‌ای می‌ماند که با یافتن هر کدام‌شان یک قدم به تصویر پدر نزدیک‌ترم می‌کردند و این شوق مرا به دانستن و بیشتر دانستن و به شنیدن از پدر بیشتر و بیشتر می‌کرد؛ تیر ماه همان سال، که تهران درگیر فتنه بعد از انتخابات بود، من در تهران در تب و تاب جمع کردن تکه‌های تصویر پدری بودم که ندیده عاشق‌اش بودم و هر روز صبح شال و کلاه می‌کردم به سمتی از تهران بزرگ که مگر یکی از دوستان آن مرد بزرگ را پیدا کنم و از زبان تصویری که وی برایم می‌کشیدند، پدرم را بیشتر و بهتر ببینم.

شرفخانلو بیان کرد: جالب بود همه‌‌شان خود را صمیمی‌ترین و نزدیک‌ترین دوست پدر می‌دانستند و من در شگفت می‌ماندم از سطح و عمق روابط مردی که توانسته بود این‌همه «دوست» برای خودش داشته باشد، دوستانی که هنوز بعد از این‌ همه سال از علی که می‌گفتند حرف‌شان سر مردی بود که هنوز هر وقت لازم باشد، سراغ‌شان می‌رود و راه نشان‌شان می‌دهد و از دست‌شان می‌گیرد.

وی افزود: جالب بود که «علی» سراغ تک به تک‌شان می‌رفت، هنوز بعد این ‌همه سال و جالب‌تر این ‌که هیچ‌ کدام‌شان از علی رفته حرفی نزدند و همه بی‌ آن که خبر از گفته‌های هم داشته باشند، از علی زنده و حی و حاضر برایم گفتند، از مردی که گاه به گاه نشانه‌ای، ردپایی، اثر و خبری سر راهشان می‌کارد که حواس‌شان به راهی که می‌روند، باشد و هیچ ‌کدام علی را دور از امروزشان نمی‌بینند و علی برای‌شان چنان زنده است که مپرس.

شرفخانلو ادامه داد: جالب بود علی بین رفقای پاسدار و جهادگر و معلمِ آن روزهایش که امروز وسعت‌اش شامل کشاورزی در کناره‌ ارس و معلمی در چای‌پاره و نماینده مجلس و وکیل و نویسنده و شاعر و  مدیر بنگاه اقتصادی و کارخانه‌دار را شامل می‌شد هوای تک به تک‌شان را داشته و دارد و همه‌ این‌ها فارغ از شغل و موقعیتی که داشتند و دارند، علی را بهترین و نزدیک‌ترین دوستی می‌دانند که داشتند و دارند و جالب بود که فهمیدم شهید باکری در ایام جنگ فقط یکبار و آن‌ هم برای شرکت در چهلم پدرم میهمان خوی شده است.

نویسنده کتاب «از چشم‌ها، اشتباه می‌کنید من زنده‌ام» گفت: علی در33 تصویر و از زبان 33 نفر برایم روایت شد؛ لابه‌لای ‌آن هم روایت‌ها بود که دانستم سنگ بنای مزار شهدای خوی را پدرم گذاشته است و قبر چهارم از ردیف اول مزار شهداء یک ظهر تا غروب با بیل و کلنگی که او با آن دل خاک را شکافته، حفر شده. دانستم که او بانی پادگانی که به اسم‌اش «پادگان شهید شرفخانلو» نام‌گذاری شده، بوده و مسجد پادگان به سفارش و تأکید او ساخته شده است؛ دانستم علی اولین مسئول تدارکاتی بود که توانسته حین عملیات غذای گرم برساند دست رزمنده‌ها و دانستم که بعد از شهادت‌اش، هیچ‌ کس جای او را برای مهدی باکری پر نکرد که نکرد.

وی بیان کرد: بازنویسی خاطرات که در قاب روایت دوازده نفر از کسانی‌ که او را دیده بودند با مقدمه‌ای از چشم من که او را ندیده‌ام، بهار امسال به عنوان دهمین مجلد از قالب «از چشم‌ها» انتشارات روایت فتح منتشر شد تا اجابت دعائی باشد که آن بامداد در اثنای دعای بین اذان و اقامه در صحن گوهرشاد کرده بودم و قابی شد به تماشاگه زندگی پر فراز و نشیب مردی که در بیست و چهار سال حیات خاکی، از مشق قرآن و استادی کارگاه قالی‌بافی تا معلمی و جهادگری و پاسداری را در کارنامه‌اش داشت و به روز بیست و دوم از فروردین سال 62، در حین رساندن آب به رزمنده‌های لشگر عاشورا به بهانه‌ اصابت یک ترکش ریز به قلب‌اش تا آسمان پر کشید و آسمانی شد و آسمانی ماند.
انتهای پیام/
برچسب ها:
آخرین اخبار
پربازدید ها