امروز : شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶ - 2017 May 27
۰۷:۰۴
ادموند
کمک مالی
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 61210
تاریخ انتشار: ۲۸ آذر ۱۳۹۲ - ساعت ۱۲:۰۳
تعداد بازدید: 72
خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ گفت و گوی حسین قرایی با بهروز قزلباش درباره آثار استاد علی معلم دامغانی را ...

خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ گفت و گوی حسین قرایی با بهروز قزلباش درباره آثار استاد علی معلم دامغانی را بخوانید.
 
ـ آقای قزلباش! من دیدم در یکی از شعرهایتان از مهرداد اوستا تضمینی کرده اید. در ابتدا بفرمایید اوستا چه تاثیری روی اندیشه و شعر شما داشت تا بعد برویم به شعر و اندیشه علی معلم دامغانی مفصل بپردازیم؟ 

مرحوم استاد مهرداد اوستا را پیش از آنکه در حوزه هنری ببینیم. اصلاً نمیشناختمش در حوزه هنری گفتند: ایشان استاد مهرداد اوستاست، البته واقعیتش من قبل از آن چندان سواد ادبی هم نداشتم. مثل حالا.«برآوردم از عشق آهی که هرگز / بیفکند بر من نگاهی که هرگز» و بعد من آهسته آهسته در همان جلسات با شخصیت و خلق و خوی و مهربانیهایش، دانش و فضلش و ادبش آشنا شدم .خداوند رحمتش کند انسان بسیار جذابی بود و در نقد کار بچهها بسیار مهربان و بسیار سهلگیر و مشوّق بود. عادتشان این بود که بگویند «بسیار بسیار خوب» و این بسیار بسیار خوب، جنبهی تشویقیاش بقدری غلیظ بود که گاهی مورد اعتراض بچه ها واقع میشد. من یادم هست یک روز «پرویز عباسی داکانی و عباس خوش عمل» در اعتراض به این نوع و نحوه تشویق گفتند،استاد هرکسی هر چیزی می خواند شما میگویید بسیار بسیار خوب، اقلاً این بسیار را یا کم کنید یا بیشتر ... «این بار هم گفتند: « بسیار بسیار خوب» موجب خنده حضار شد و... من کم کم رفتم سراغ خواندن اوستا . مخصوصاً راما که قصاید عمده ای از استاد مهرداد اوستا را در بر می گیرد؛ آن را هم به محض اینکه منتشر شد تهیه کردم و کامل و چند بار خواندم چون از نظر زبان بسیار نوگراست . ما همیشه قصیده که می خوانیم فکر می کنیم با زبان سخت، کهن، دشوار و دیریاب، سر و کار داریم زبان مهرداد اوستا زبان، عراقی نو است، به یک معنا. یعنی اصل زبان عراقی است و نوگرایی هم دارد. بنابراین ارتباط گرفتن با این زبان آسان‌تر بود و برای ما کارهای مهرداد اوستا مطلوب بود. تا این که به رحمت خداوند رفتند و آن بیت بسیار شگفت انگیز و عجیب که می فرماید «بجویی و دیگر نیابی مرا / بگویی دریغا اوستای من! » این بیت خیلی اثر عاطفی عمیقی روی من گذاشت . در یادنامه استاد مهرداد اوستا چاپ شده است. ببینید زبان چقدر سلیس و ساده و سرشار از عاطفه و فکر است .

اوستا برای خودش به نقطه پایان رسیده و تمام شده، اما اثر کاری که او کرده هنوز هست و هنوز امواجش دائم دارد منعکس می شود فکر نمی کنم کسانی که محضر ایشان را از نزدیک درک کرده‌اند تا روزی که زنده هستند بتوانند فراموشش کنند!

* آن وقت ها همه انقلابی بودند، مثل حالا که همه انقلابی‌اند!

ـ حس می کنم برای ترویج اندیشه مهرداد اوستا و شعر اوستا زیاد تلاش نکردید و نکردند!

اصلا بایکوتش کردیم نه اینکه تلاش نکردیم. درباره مهرداد اوستا چه کردیم؟ نه اینکه ما چه کردیم! آنهایی که باید کاری می کردند، چه کردند؟ ما که کارهای نبودیم و نیستیم! حداکثر همین است که این حرف را بگوییم و می گوییم. کار ما این است . مهرداد اوستا نامهربانی های فراوانی دید و حق اوستا این نبود و متاسفانه در مورد بسیاری از آدم ها این فضا هست. یعنی این که انقلاب باید با همه حیثیتش و همه سازماندهی و افکارش و همه سازمان های اصلی و فرعی که دارد باید حواسش به بچه های خودش می بود! دستگاههای فرهنگی انقلاب که معمولاً اهلیت فرهنگی نداشتند تازه شکل گرفته بودند و تازه با مقوله فرهنگ آشنا شده بودند و می خواستند تازه فرهنگی بشوند و کار فرهنگی بکنند. اکنون را شما نبینید، بعد از سی سال کار فرهنگی خُب طبعا طرف اگر یک هوش متوسط به پایین هم داشت باید یک چیزهایی یاد گرفته بود. آن دوره که اصلاً این حرفها نبود. یعنی مثلاً کمیته انقلاب اسلامی مجله «عروه الوثقی» توزیع  می‌کرد. سپاه دو تا مجله داشت «پاسدار انقلاب» و «امید انقلاب» تنها تریبون های بچه های انقلاب بودند. عروه الوثقی، پاسدار انقلاب، امید انقلاب و روزنامه جمهوری اسلامی. بقیه جاها رسانه های عمومی بودند و رسانه هایی که به معنی ایدئولوژیکی کلمه موضوع و موضوعیت داشته باشند نبودند، بعدها کم کم رنگ گرفتند.

آن وقت ها همه انقلابی بودند! مثل حالا که همه انقلابی‌اند! اوایل انقلاب کسی غیر انقلابی نبود. همه انقلابی بودند. بچه مسلمانها بودند. دیگران هم بودند. همه در اردوگاه انقلاب بودند و با هم حرکت می‌کردند. آهسته آهسته زوایا پیدا شد و راه ها جدا شد. حالا انقلابی‌های زندان کشیده و شکنجه شده زمان شاه بد و بیراه می‌شنوند از انقلابی‌هایی که به خاطر زحمات آنها اصلا انقلابی شده‌اند. این وسط هم کسی ضد انقلاب نیست. همه جزء علما و مجاهدین‌اند. رزمندگان که بدهکارانند، اسیران که آزادگانند، تنها می‌ماند جانبازان که دیگر جانی برایشان نمانده است. چند سال صبر کنید -به قول حضرت استاد محمدرضا سهرابی نژاد- تنها قابی خواهند بود در خانه و سنگی در گورستان. صبوری که سخت نیست،...

ـ جناب قزلباش! از سه ضلع میرشکاک، اوستا، معلم، که اشاره کردید، فقط «علی معلم دامغانی» مانده است؛ او یکی از تأثیرگذارترین شاعران انقلاب اسلامی است، مثنوی‌ها و غزل‌های او، به خصوص مثنوی‌هایش در کتاب «رجعت سرخ ستاره» قابل تحسین است، زبان فخیم و استخوان‌دار او که با واژه‌های غامض همراه می‌شود برای برخی زیباست و برای عده دیگری نازیبا، آشنایی شما با او در حوزه هنری به کجا انجامید؟ اندیشه و شعر ایشان از نگاه شما دارای چه جایگاهی است؟

علی معلم به همه معانی کلمه هزار دستان ادبیات است. شاید دیگران برای او قضاوتهای تند و تیزی دارند ولی من اعتقادم این است که شعر برای علی معلم در عین استواری کارش و در عین قدرتمندی شاعریش در عین صلابت و سلامت زبان و معنایش و همه اینها «یک بازی» است. و این بدان اعتبار است که از نگاه او همه عالم بازی است.این فقط یک تعبیر و تعریف شاعرانه از جهان نیست حتی به تفسیر کاهنانه هم هیچ ربطی ندارد. این تعبیر ناشی از یک شناخت و معرفتی عمیق از فانی بودن هستی است.و در این میان شعر فقط یک بهانه است. علی معلم می‌خواهد حرفش را بزند.

* او دچار فترت میرشکاکی است!

استاد معلم، حرف برای گفتن داشت. اما اکنون دچار فترت میرشکاکی است! فترت به معنی سکوت. یعنی مثل میرشکاک تابع سکوت تحمیلی است که اختیار شده است و در این نکته تناقض نیست. علی معلم بعد از فوت امام (ره) چند تا کار جدی منتشر کرده است؟ یا نگفته یا اگر گفته منتشر نکرده! و این سکوت معنی دارد. اگر شعر برای علی معلم اصالت داشت. یعنی خود به خود دارای ارزش ذاتی و هویت غایی بود. همچنان باید منتشر می‌شد. دست کم باید خوانده می‌شد. اما نه خوانده شد و نه منتشر شد. شاید حتی گفته هم نشده باشد، نمی‌دانم ؛ باید از خودش پرسید.

ولی چیزی که من الان از علی معلم درک می‌کنم این است که علی معلم در دوره سکوت بسر می‌برد. زبان علی معلم در تمام آثارش سخت و دشوار نیست. هر چند در ترانه‌هایش رگه‌های زبانش مشخص است و عیارشناسان ادبیات اگر عیار ترانه‌های علی معلم را بسنجند در واقع می‌شود گفت علی معلم را در زبانی برای همگان، در ترانه‌هایش جستجو می‌کنند و پیدا می‌کنند ولی مثلا آنجا که می‌گوید:

«این تن گل که پیرهن ندارد/ جان من است و جان به تن ندارد»

درباره شهید مفقودالاثر- چیزی از او بجا نمانده بود- است که در منطقه جنگی پیدا کرده بودند با این زبان حرف می‌زند و چقدر شیرین و شیوا و اثرگذار و متعهدانه است. از هر نظر این کار، کار بسیار با ارزشی است. مثل همه کارهای علی معلم. با شناختی که من از علی معلم دارم ( چون نسبتی که با یوسف دارم با علی معلم ندارم) اما خب مهربانی‌های او شامل حال ما بوده و لطفشان به ما رسیده است. هم زانوی تلمذ و ادب در محضرشان زده‌ایم.

نهایتاً علی معلم هم اگر از باورهای پیشین خودش که به آن ایمان داشت ، عدول نکرده باشد، دست کم دچار سکوت شده است. یعنی اینکه قرار بوده مثلا آدم بسازیم حالا عروسک تولید کرده‌ایم! پس خیلی هم خیلی حرف‌ها را نباید گفت. باید سکوت کرد. به این اعتبار و تحلیل عرض می‌کنم، علی معلم در یک دوره به این فضا کشیده شد و به بازی هم گرفته شد که حق و انصاف نبود. باید علی معلم همان علی معلم شاعر و استاد می‌ماند.

ـ یعنی نباید به فرهنگستان هنر رفت؟

نه، اصلاً به نظر من نباید می‌آمد. من البته بعنوان یک مخاطب قضاوت می‌کنم. انتظار این نبود و تاوان بسیار سنگینی به خاطر این کار پرداخته و دیگر نمی‌تواند کاری‌کند. با خودش هم که صحبت کنی شاید همچنان دفاع کند از این موضعی که در آن قرار گرفته اما قضاوت من این است که نباید می‌رفت.

* چه دلیلی داشت معلم به آنجا برود؟

ـ یعنی شما معتقدید علی معلم شاعر بهتر از علی معلم مدیر است؟

ـ علی معلم شاعر برتر بود. اما بعد از این کار، علی معلم باید به این سؤال جواب بدهد که چرا تا به حال درگیر این بازی نشده بود و حالا مگر چه اتفاقی افتاده بود که باید سِمَت می پذیرفت و آن هم آنطور که می‌دانید . علی معلم در فرهنگستان هنر نه صاحب قدرت شده نه صاحب مکنت نه چیزی به پرستیژش اضافه شده است. پس چه دلیلی داشت که به آنجا برود؟!

ـ شاید بگوید ایثار کردم! البته باز هم باید از خود ایشان پرسید.

ـ نه، چه ایثاری! این ایثار قبلا می‌توانست باشد. اگر می‌شود از قبول مسئولیت برداشت کرد که ایثار کرده است؛ همیشه این فرصت برای علی معلم بوده، علی معلم کجا می‌خواست برود که نمی‌توانست؟ کجا می‌خواست کار کند به او اجازه ندادند؟ چرا باید بعد از این همه مدت کناره‌گیری و دوری از سیاست آن هم دقیقا و آشکارا از نوع بازی‌اش دوباره برود دنبال این ماجراها و این به نظر من کار شایسته‌ای نبود!

* معلم هزار دستان واقعی ادبیات انقلاب بود

- درباره معلم حرف و حدیث دیگری اگر مایلید اضافه کنید؟

به نظر من معلم پدر معنوی بود برای بچه‌های انقلاب و کَسان زیادی از جمله میرشکاک بوده و هست و دیگرانی هم تحت تاثیر آرا و افکار و نیز شعر او بودند و هستند. همانطور که پیش از این گفتم ، او هزار دستان واقعی ادبیات انقلاب بود. حالا امپراتورهای جعلی جانشین‌اش شده‌اند. در محضر استاد اوستا که در جلسات عمومی حوزه بودیم ایشان بسیار اندک صحبت می‌کردند. و این ماجرا تا وقتی اوستا زنده بود کما بیش ادامه داشت.

- جلسات بیدل خوانی و خاقانی از کی برگزار شد؟

پس از اوستاست که استاد معلم جلسات بیدل و خاقانی و غیره را باب کردند و برای شنوندگانشان گفتند. بعید می‌دانم دیگر برای علی معلم گوش شنوایی مانده باشد. هر چند شنوندگان زیادی هنوز برایش فراهم است!!
- چرا؟

مشکل از علی نیست . گوش‌ها از جاهای دیگر می‌شنوند. چشم‌ها به جاهای دیگری رو کرده‌اند. و امیدها از دست رفته است.  این روزها دیگر،دخیل‌ها جای دیگری بسته‌می شود.  هرچند او هم مثل هر انسان دیگری دچار خطای عمدی و غیر عمدی در ماجراهای پسین است.

- یعنی چه اشتباه و یا خطایی؟

اشارات این متن بی‌محتوا را کسانی در می‌یابند که مناسبات ما را با حضرات به درستی درک می‌کنند و گرنه از ظن و گمان خویش یار می طلبند و بار سیاست می‌کشند. درست همان تسلیتی را که یوسفعلی میرشکاک، به استاد شفیعی کدکنی در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران به دلیل فوت قیصر امین پور گفت، باید به استاد علی معلم...

* تسلیت بابت معلولیت ادبیات انقلاب

- تسلیت برای چه؟

بابت معلولیت ادبیات انقلاب گفت. بلکه شاید تسلیتی بایسته‌تر و شایسته‌تر. چون او (شفیعی کدکنی) تنها امیدش (قیصر) را به زعم یوسف از دست داده بود و ایشان (معلم) همه امیدهایش را از دست رفته می‌بیند- به اموات زنده نما توجه کنید- هرچند به ظاهر نیاورد و رو نکند.

- تقصیر معلم در این وسط چیست؟

هیچ. او صاحب عزاست. همان طور که استاد شفیعی کدکنی در مرگ قیصر بی‌تقصیر است در ویرانی معماری‌ای که استاد معلم بنا کرده بود هم خودش بی‌تقصیر است. ولی پرسش این است که حالا با این بنای از بیخ و بنیان بر باد رفته چه می‌شودکرد؟!

شاگردانش ناخلف شدند. ایدئولوژی حرارتش را از دست داد، تنور که به خاکستر نشست، همه چیز به تاریخ وانهاده شد. چنانکه سعدی علیه الرحمه فرموده است:

« زینهار از دور گیتی، و انقلاب روزگار / در خیال کس نیامد کانچنان، گردد چنین». و این تازه اول ماجراست...

* برای ما هم یال و کوپالی نمانده است!

- به نظرتان این قضاوت تند و تیز نیست؟!

شما خیلی سخت نگیرید. و این حرف‌ها را بگذارید به حساب قزلباش بودن ما هرچند دیگر برای ما هم یال و کوپالی نمانده است!
انتهای پیام/
برچسب ها:
آخرین اخبار