امروز : یکشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 3
۰۱:۴۳
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 6635
تاریخ انتشار: ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ - ساعت ۱۷:۳۷
تعداد بازدید: 180
چکیده   کتاب امامة والنص اثبات تناقض كلام علمای شیعه است و در قسمتی از آن با آوردن احادیثی در مورد فطرس و صلصائیل و دردائیل و قرار دادن ...

چکیده

 

کتاب امامة والنص اثبات تناقض كلام علمای شیعه است و در قسمتی از آن با آوردن احادیثی در مورد فطرس و صلصائیل و دردائیل و قرار دادن احادیث مقابل آیات سعی در اثبات تناقض بین سخنان  علمای شیعه با قرآن را دارد.

در یکی از بخشهای این کتاب ادعا شده که شیعه به عصمت ملائکه معتقد نیست واین مطلب را با آیات قرآن متناقض پنداشته است به همین دلیل در این نوشتار  سعی شده از عصمت ملائکه دفاع شود  و با كلام يهود و اهل سنت اثبات شده است کسانی که به عصمت معتقد نیستند  از یهود و اهل تسنن هستند که از قرآن و سنت و عقل و اجماع دور شده اند واز كلام و آراي  علماي شيعه اثبات شده است كه با وجود تفاوت مشرب هاي عرفاني و كلامي و فلسفي  علماي شیعه ملائکه را معصوم می دانند.

ادعاي ما در مورد  عصمت ملائكه اين است كه هركس  با قواعد علوم عقلي ونقلي شيعه  آشنا با شد  مي داند كه شيعه در عين حالي كه به نقل بها مي دهد  يك مذهب عقل گرا است  وبراي فهميدن آراء يك مذهب عقل گرا بايد قواعد عقلي علوم عقلي آن مذهب  مثل فلسفه و كلام و ...را در كنار قواعد نقلي برسي كرد تا به نتيجه درست رسيد .گاهي براي  فهميدن نقل از قواعد عقلي استفاده كرد و گاهي با نقل بال پر به پاي چوبين استدلال داد.ولي اشتباه جايي رخ مي دهد كه مثلا نقل گرايي كه در مورد اراده قائل به جبر ويا  تفويض است عقايد عقلي ونقلي  مذهبي كه قائل به اختيار و امر بين الامرين است را با نگاه  وروش خود برسي كرده عقايد آنها را نفهميده چون از عقل استفاده نكرده بعد بين حرف آن علما ي عقل گراتناقض هم پيدا مي كند !!

اگر اين فرد توان فهميدن داشته باشد و مغرض هم نباشدو به قواعد علوم عقلي مسلط گردد بعد خواهد ديد كه تناقض در كجاست   و به حقانيت ويگانگي حق و مذهب حقه پي خواهد برد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 


مقدمه

الحمد لله و الصلوة علی رسول الله و علی اله امناء الله

چندی پیش کتاب امامة و النص نوشته فیصل نور از علماي اهل تسنن، چاپ شد؛ این کتاب سعی در اثبات تناقض بین کلام علمای شیعه با سنت نبوی و کلام وحی دارد، غافل از آن که با قرار دادن دو مطلب کنار هم و برداشت دوگانگی از آن تناقض ثابت نمی شود. وقتی این دو کلام از امامان و علمای شیعه و قرآن و سنت نبی باشد که همه نور هستند اول چیزی که در تناقض های گفته شده نزد صاحبان اندیشه آشکار می شود توهم و پندار غلط بیننده تناقض است، که حاصل از جهل به احدیت نور در عالم هستی می باشد.

این تاریکی اندیشه سبب شد حق امیرالمؤمنین علی علیه السلام را کسی که ادعا می کنند خال المؤمنین است زیر پا نهد و آنها در این تناقض آشکار پی به حقانیت یکی به صورت مطلق و محض نبرند و حق را دوگانه بپندارند و برای حق  دوئیت قایل شوند همانطور که تا کنون چنین هستند.

در یکی از بخشهای این کتاب ادعا شده که شیعه به عصمت ملائکه معتقد نیست و این مطلب را با آیات قرآن متناقض پنداشته است بنابراین در این نوشتار  سعی شده است از عصمت ملائکه دفاع شود، به همین دلیل در  ابتدای این تحقیق، تعاریف واژه عصمت مورد بررسی قرار گرفته و پس از آوردن نظرات علما درمورد عصمت و ملائکه و کاربرد آن در قرآن ، چیستی عصمت ملائكه مورد بررسی قرار گرفته است و ازخود کلام و استدلال هاي علمای متکلم و فقیه و فیلسوف و عارف شیعه دلایلی برای عصمت ملائکه آورده شده است.  

با دیدن احادیث در مورد فطرس و صلصائیل و دردائیل و...و خواندن استدلال و آراء علماي شيعه پی به این مطلب برده می شود که علمای شیعه  به طور اجماع ملائکه را معصوم می دانند .

داستان گناه هاروت و ماروت و تخطی ملائکه مقرب الهی مثل جبرئیل را شیعه قبول ندارد در حالی که  بعضي از علماي اهل تسنن و یهود مطالبی در این باب قبول کرده اند که در کتب علمای آنها موجود است.

احادیث فطرس و صلصائیل و دردائیل را عده ای از علمای شیعه رد کرده اند وعده ی هم که قبول کرده اند با عصمت ملائکه مقرب الهی مخالف ندیده اند و این را بر حسب تفاوت در گفتار که به خاطر تفاوت در بیان علوم کلام و فلسفه و عرفان آنها بوده به منزله ترک اولی گرفته اند که با عصمت ملائکه و انبیا منافاتی ندارد. ما در اين تحقيق آراء و استدلال هاي  علماي شيعه را مي آوريم  تا استدلالات عقلي آنها فهميده شود طبيعي است در مذهبي كه عقل و نقل در آن با هم كاربرد دارد نقلي كه با عقل سازگار نبود كاشف از قول معصوم نيست و نمي تواند به عنوان حرف معصوم كه خود رئيس العقلا هست به آن تكيه زد به خلاف مذهب غير عاقلانه صرفا نقل گرا كه حديثي خوانده مي شود و حرف هاي غير عقلائي به عنوان فهم از حديث به خرد جامعه  داده  مي شود طبيعي است با روش نقل گراي صرف وقتي موضوعات بررسي شود عقايد شيعه درست فهميده نمي شود مثل آن كه فاصله كه با سال نوري بررسي و محاسبه شده و عددي گفته شده را شخصي فكر كند عدد به ميليمتر است و بخواهدبا خط كشي درستي اين اندازه را محاسبه و راست آزمايي كند

 در قسمت پایانی این نوشتار بعد از پاسخ به تعدادي از شبهات در مورد عصمت ملايكه بیان شده است که یهود و اهل تسنن هستند که به ملائک و رسولان و...  تهمت زده اند که باید علمای اهل تسنن  اگر اين تهمت ها را قبول ندارند فکری به حال تناقض درون خودشان کنند.

 

 

و السلام علی من التبع الهدی

                                         محمد صادق محسن زاده

گفتار اول

مفهوم شناسی

شایسته است در ابتدای بحث واژه‌های مهمی که در عنوان این تحقیق آورده شده مورد بررسی قرار گیرد. واژه‌هایی همچون عصمت و ملائکه که گفتار اول این فصل عهده‌دار بیان این مطلب می‌باشد.

عصمت

عصمت در لغت: عصمة: پاکدامنی و ناآلودگی به گناه.[1] نگاهداری نفس از گناه .[2] بازداشتن خود را از گناه ، و به اصطلاح اطلاق این لفظ بر پاکی است که از ابتدای وجود تا انتهای عمر گناه کبیره خصوصاً زنا نکرده باشد.[3] ابو علي سينا بمعني امساك و منع گرفته و آن را به ابن فارس استناد ميدهد.[4]  

اما در اصطلاح :مصونيت از خطا و عصيان و ابو علي سينا مي گويد واضح تر از قول خداوند در سوره تحريم  ايه 6  (لا يعصون الله ما امر هم يفعلون ما يومرون ) تعريفي  نيست .[5]

در نزد اشاعره ، اینست که خداوند گناهی را در بنده نیافریند، چه آنان تمام اشیاء را ازابتدا به فاعل مختار اسناد میدهند، و نیز آنان گویند عصمت عبارت از آفریدن قدرت اطاعت است در بشر، که شامل «لطف » میشود.[6]

در نزد حکما، ملکه ای است نفسانی که صاحب خود را از ارتکاب فسق و فجور و گناهان بازمیدارد، و آن بسبب اعتقاد آنها است به ایجاب و قائل بودن به استعداد قوابل .[7] خوئى است كه ، صاحبش را از خطا، منع كند از آن جهت كه به مثالب معاصى و مناقب طاعات، علم دارد پس از براى او معصيت و عدم طاعت، امكان دارد ليكن چون به معايب معاصى و مضارّ آنها، علم دارد آنها را، مرتكب نمى‏شود و چون به محاسن و منافع طاعات، علم دارد آن‏ها را، به جا مى‏آورد و آن هيئت نوريّه، در او راسخ مى‏شود و رسوخش در انبيا و اوليا، به تتابع «وحى» و «الهام»بيشتر است. [8]
ملائکه

در تعريف زير تعريف دوگانه از ملك را مي آورم و اثبات خواهم كرد كه به هر دو معني ملايكه از نظر علماي علوم مختلف در شيعه معصوم هستند .

ü      تعريف دوگانه از ملك

خواجه نصير الدين طوسي  مي گويد :باب سيصد و شصت و يك فتوحات مكيه، در فرق بين ملائكه و ارواح مطلبى خيلى لطيف و دقيق است كه ملائكه را از الوكه بمعنى رسالت گرفته است نه از ملك بمعنى قدرت و سلطنت، و نقاوه آن را آخوند مولى صدرا در آخر شواهد ربوبيه آورده است و در هزار و يك نكته نيز عنوان كرده‏ايم رجوع شود.[9]

 در جاي ديگردر علت اين نامگذاري مي فرمايد :قواى عالم را كه ملائكه ناميده‏اند به همين جهت است كه قدرت و سلطنت بر مادون خود كه به منزله ابدان آنهايند دارند. آرى شيخ عربى در فتوحات ملائكه را از الوكت به معنى رسالت گرفته است و آخوند مولى صدرا در مصنفاتش گاهى آن و گاهى اين. [10]

پس بايد توجه  داشت كه تفاوت در اين دو معني موجب تفاوت در تعبير از ملائكه در كلام علما شده است و گاهي منظور از ملائكه و ملك رسول و پيام آورنده  است و گاهي سلطان قادر به مادون است كه اين دو از لحاظ مصداقي  ومعني  كاملا متفاوت هستند و از نظر بعضي فقط اشتراك لفظي دارند و گاهي در نگاه و بررسي اين مصداق و مفهوم از لحاظ وجودي  با وحدت وجود به اين دو معني  اشاره شده است و هر دو معني را تفاوت  در تعبير از حقيقت معني و مصداق واحد دانسته اند.3 اما بايد توجه داشت اگر با توجه به مختار بودن آنچه تحت قواي عالم است  ضعف و  جهل و معصيتي بروز كند اين به عصمت ملائكه  به معني رسولان و پيام آوران الهي نبايد نسبت داده شود و از آن عدم اعتقاد شيعه به معصوم بودن  ملائكه  به آن معني نتيجه گرفته شود  ودر قياس با آيه قرآن  عدم علم  وعمل  شيعه به قرآن نتيجه گرفته شود . و اگر بمعني قدرت وسلطنت  مادون  نيز گفته شود چون شيعه قايل به اختيار انسان است و قواي حاكم بر او منافي اختيار او نيست پس معصيت انسان به خود انسان باز مي گردد و قواي سلطان به مادون جبرا انسان  را به معصيت مجبور نكرده اند  بلكه نتيجه اعمال  و نيات اوست كه برايش موثر است . پس در اينجا اگر مذهب اختيار كه شيعه قايل به آن است فهميده شود خواهيم فهميد كه در هر دو معني ذكر شده شيعه قايل به عصمت ملك و ملائكه هست .


گفتار دوم:

پیشینه تحقیق

از دیرباز عصمت و ملائکه و عصمت ملائکه مورد بحث و اختلاف بین مذاهب و ادیان خصوصا در اسلام بین شیعه و سنی بوده است. و علما هر کدام با علوم خاصی که در اختیار داشته‌اند به بحث پیرامون آن پرداخته‌اند. کتاب‌های فلسفی و کلامی و حدیثی و تفسیری از این مباحث و نقادی نظرات گروه‌های مخالف دیگر پر است.

با جستجوي كلمه عصمت و ملايكه در نرم افزار هاي كه كتب علماي شيعه و سني مطرح در علوم مختلف در آن جمع شده است مي بينيم كه اين دو واژه به صورن مجزا بارها مورد بحث و بررسي قرار گرفته است اما وقتي اين دو  كلمه ي"عصمت ملايكه " را با هم جستجو مي كنيم تعداد كتبي كه در اين مورد صحبت كرده اند انگشت شمارند و از كتبي كه در آن عصمت ملايكه باهم مورد بررسي قرار گرفته به كتاب ملايكه محمد شجاعي و الالفين علامه حلي وگوهر مراد  فياض لاهيجي و اسرار الحكم محقق سبزواري و الانصاف ابو علي سينا و آغاز انجام خواجه نصير الدين طوسي مي توان اشاره نمود اخيرا نيز پژوهشگاه مطالعات اسلامي كتابي را در مورد عصمت چاپ نموده است  كه در آن چند صفحه ي به عصمت ملايكه پرداخته است . در اينترنت نيز وقتي "عصمت ملايكه " را جستجو كنيد تا سال 90 بين اين همه موسسه تحقيقاتي شيعه و سني و ... به جند آدرس مي رسي كه بيشتر آن مربوط به نويسنده همين تحقيق است. هر جند جمع بین علوم مختلف و ارائه یک نظر تخصصی خاص کاری دشوار و چه بسا در برخي از موارد امکان ناپذیر است. و علوم مختلف مبانی خود را دارند و این اختلاف مبنی گاه به اختلاف نظر می‌انجامد. لکن علمایی از شیعه بوده‌اند که در تمام علوم عصر خود ید طولایی داشته لذا به جمع بین علوم و داوری بین نظرات مختلف پرداخته و نظر عارفانه و محققانه را اثبات نموده‌اند. در بحث عصمت ملائکه جمع بین قواعد علوم مختلف کاری دشوار ولی شدنی است که در این نوشتار سعی شده تا با آوردن نظرات از كتب متفاوت علمایی که در علوم مختلف متخصص بوده اند با محوریت روش کلامی خواجه نصر الدین طوسی بین آنها وحدت بینش را اثبات نمود و اثبات نمود که همه آنها با اینکه زبان تخصصی  بیان علمیشان متفاوت است ولی در مورد ملائکه قایل به عصمت هستند.در حالي كه بين اهل تسنن از اين وحدت بينش خبري نيست .  

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                           
گفتار سوم:

ضرورت و اهداف بحث

با توجه به اینکه کتاب الامامة و النصر نوشته فیصل النور به تهاجم علیه اندیشه علمای شیعه پرداخته و با آوردن چند حدیث سعی در اثبات اختلاف بین علمای علوم مختلف شیعه و اختلاف آنها با قرآن نموده است بر شیعیان لازم است که از عقاید شیعه و گفتار علما دفاع کنند و بر اثبات وحدت بین کلام علما بکوشند.

لذا این تحقیق به اثبات عصمت ملائکه پرداخته است و برای تحقق این مطلب همانطور که گذشت در ابتدای این نوشتار، واژه‌های عصمت و ملائکه مورد بررسی قرار گرفت و به صورت جداگانه مباحث عصمت و ملائکه بررسی شد. درفصل عصمت, ملایکه  به تعریف عصمت بسنده شده چون مسئله عصمت توسط دیگر دوستان در جواب مخالفین به صورت مفصل بررسی شده بود  در مورد ملائکه ، مباحثی چون اعمال و كرام الكاتبين و نزول ملائكه و شياطين بر نيكان و بدان‏، سر تسعه عشر در احادیث و قرآن با نگاه امر بین الامرین ، کلام امام صادق (علیه السلام) در مورد حدیث إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ، ويژگيهاي فرشتگان از نظر آيات و روايات، كيفيّت‌ تأثير دعا و عمل‌ ملائكه‌ در استجابت‌ دعا با نگاه امر بین الامرین و در آخر ملائکه و انسان از دیدگاه فلسفه مورد بررسی قرار گرفته است.

در پایان عصمت ملائکه مورد بررسی قرار گرفته است  و به جند شبهه پیرامون عصمت ملایکه پاسخ داده شده و تهمت های یهود و اهل تسنن به پیامبران و ملائکه ذکر شده است تا حیقت بر اهل انصاف پوشیده نماند.
گفتار اول

عصمت

چون این تحقیق قسمتی از کار گروهی در جواب کتاب الامامه  و نص بوده و عصمت را دوستان دیگر به صورت کامل انجام داده ما به تعریف عصمت که در فصل قبل گذشت  قناعت کرده و به ملایکه و "عصمت ملایکه" می پردازیم .

 


گفتار دوم

ملائکه

اعمال و كرام الكاتبين و نزول ملائكه و شياطين بر نيكان و بدان‏

نقل به مضمون از خواجه نصير الدين طوسي[11]

قول و فعل مادام كه در كون اصوات و حركات باشند از بقا و ثبات بى‏نصيب باشند و چون بكون كتاب و تصوير آيند باقى و ثابت شوند، و هر كه قولى بگويد يا فعلى بكند اثرى از آن باقى بماند، و باين سبب تكرار موجب كسب  ملكه مي شود  كه با وجود آن ملكه معاودت با آن قول يا آن فعل آسان مي شود  و اگر غير اين بود هيچ كس علم و صناعت و حرفت نمي توند بياموزد  و تأديب كودكان و تكميل ناقصان را فايده نيست . پس آن اثر كه از افعال و اقوال با مردم باقى بماند بحقيقت بمثابه كتابت و تصوير آن افعال باشد و محل آن كتابتها و تصويرها، كتاب اقوال و صحيفه اعمال خوانند، كه اعمال و اقوال چون مشخص شود كتاب باشند، و كاتبان و مصوران آن مكتوبات و مصورات كرام الكاتبين باشند، قومى كه بر يمين باشند حسنات اهل يمين نويسند و قومى كه بر شمال باشند سيئات اهل شمال نويسند،إِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيانِ عَنِ الْيَمِينِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعِيدٌ . در خبر آمده كه هر كه حسنه كند از آن حسنه فرشته بوجود آيد كه او را پاداش دهد ، و هر كه سيئه كند از آن شيطانى بوجود آيد كه او را معذب كند . و خود در قرآن ميفرمايد: إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ، نَحْنُ أَوْلِياؤُكُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ  و بمقابل آن، هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلى‏ مَنْ تَنَزَّلُ الشَّياطِينُ، تَنَزَّلُ عَلى‏ كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ  و همچنين، وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ . همين است كه بعبارت اهل دانش ملكه گفته‏اند و بعبارت اهل بينش ملك و شيطان، و  لكن حديث «انما يخلد اهل الجنة فى الجنة و اهل النار بالنيات»  ثابت و وارد است. پس هر كه مثقال ذره نيكى كند يا بدى آن نيكى و بدى در كتاب مكتوب و مصور شود و مخلد و مؤبد بماند در اين عبارت  مي بينيم كه خواجه نصير الدين  طوسي ملك را به دو معني كه  قبلا گفته شد بكار برده وتفاوت در دو معنی که گفته شد را تفاوت در بینش می داند و حسنات انسان را موجب بوجود آمدن برخی از فرشتگان و سیئات انسان را موجب بوجود آمدن شیاطین  می داند پس او مانند بقیه علمای شیعه معتقد به عصمت ملایکه بوده است.


سر تسعه عشر در احادیث و قرآن بانگاه امر بین الامرین شیعه

اسرار أحاديث و روايات كه بيان بطون آيات‏اند بسيار است در حديث مباركه فوق زبانيه را موصوف به نوزده كرده است. در قرآن مجيد زبانيه در آخر علق است فَلْيَدْعُ نادِيَهُ سَنَدْعُ الزَّبانِيَةَ و در قرآن همين يك زبانيه است. و تسعة عشر در سوره مدثر است سَأُصْلِيهِ سَقَرَ وَ ما أَدْراكَ ما سَقَرُ لا تُبْقِي وَ لا تَذَرُ لَوَّاحَةٌ لِلْبَشَرِ عَلَيْها تِسْعَةَ عَشَرَ وَ ما جَعَلْنا أَصْحابَ النَّارِ إِلَّا مَلائِكَةً وَ ما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ إِلَّا فِتْنَةً لِلَّذِينَ كَفَرُوا لِيَسْتَيْقِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ يَزْدادَ الَّذِينَ آمَنُوا إِيماناً.

و در قرآن همين يك تسعة عشر است.

عَلَيْها تِسْعَةَ عَشَرَ مفادش اين است كه نوزده تن را بر آن گمارديم مثل اينكه بر زندان نگهبانان گمارند خداوند درجات استاد علامه ميرزا ابو الحسن رفيعى قزوينى را متعالى گرداند كه بتعبير شيرينش ميفرمود: جهنم زندان خدا است اما بدان كه اين تعبير با همه شيرينى آن رمز است.

اين نوزده تن به بيان آيه بعد آن ملائكه‏اند و در سوره مباركه تحريم (آيه 8) هم تصريح به ملائكه شده است يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ.

و در سوره بعد آن كه ملك است تعبير به خزنه شده است كُلَّما أُلْقِيَ فِيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌ.

پس زبانيه ملائكه موكل بر نارند كه به اصحاب نار و خزنه تعبير شده‏اند امير عليه السلام فرمود: «ان الكتاب يصدق بعضه بعضا» (نهج البلاغة خطبه هجدهم) و نيز فرمود: «كتاب اللّه ينطق بعضه ببعض و يشهد بعضه على بعض» (نهج البلاغه خطبه صد و سى و يكم).

مرحوم نراقى در خزائن آورده است كه:

نكته، بسم الله 19 حرف است  و و در قرآن هرکلمه حرفی از این 19 حرف را دارد و نجات از شرور قوای 19 گانه بدن - یعنی حواس 10 گانه ظاهر وباطن و قوای شهویه و غضبیه  7 قوه طبیعیهکه منبع شرور هستند بخاطر این حاصل می شود و بخاطر این خداوند خزنه آتش را 19 تا قرار داده که برای هر یک از این قوا یک نگهبان باشد.

علماي اخلاق صفات رذيله و شر را 19 تا گرفته اند مرحوم نراقي در معراج السعاده  علت اينكه خداوند خزنه آتش را 19  تا  قرار داده است 19 تا بودن قوي شر كه در انسان است دانسته كه اينجا ملك بمعناي ملك و سلطنت قدرت است و اين ملائكه كه اصحاب نار فرمو د هستند فتنه و ممتحن و  آزمايش براي كافران و عامل يقين براي  اهل كتاب و زياد شدن ايمان آنها  دانسته است و براي ملايكه مجرد صحب دلالت بر دخول در آتش ندارد و براي انسان مختار به وسیله امتحان مقامش معلوم مي شود  و وجودش محک مخورد و ایرادی به ممتحن و برگزار کننده  امتحان که همان ملایک و در مرتبه بالا خدا هستند , نیست . چون انسان با اختیار خود هرچه خواهد می کند و خدا و ملایکه کسی را مجبور نکرده اند تا گناه آنها گناه ایشان با شد . پس با نگاه امربین الامرین مذهب شیعه سر تسعه عشر در قرآن معلوم می شود و با نگاه غیر شیعه غیری که قئل به جبر است در اینجا هم  معاذ الله  بر داشت می کند که ملایک و خدا معصیت می کنند.  

 

کلام امام صادق (علیه السلام) در مورد حدیث إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ

سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) مِنْ قَوْلِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام) إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ

متن حدیث:عَنْ سَدِيرٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) مِنْ قَوْلِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام) إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا يُقِرُّ بِهِ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِيٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ فَقَالَ إِنَّ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مُقَرَّبِينَ وَ غَيْرَ مُقَرَّبِينَ وَ مِنَ الْأَنْبِيَاءِ مُرْسَلِينَ وَ غَيْرَ مُرْسَلِينَ وَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ مُمْتَحَنِينَ وَ غَيْرَ مُمْتَحَنِينَ فَعَرَضَ أَمْرَكُمْ هَذَا عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَلَمْ يُقِرَّ بِهِ إِلَّا الْمُقَرَّبُونَ وَ عَرَضَ عَلَى الْأَنْبِيَاءِ فَلَمْ يُقِرَّ بِهِ إِلَّا الْمُرْسَلُونَ وَ عَرَضَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ فَلَمْ يُقِرَّ بِهِ إِلَّا الْمُمْتَحَنُونَ قَالَ ثُمَّ قَالَ لِي مُرَّ فِي حَدِيثِكَ

متن سخن علامه مجلسی(رحمه الله):بيان: لعل المراد الإقرار التام الذي يكون عن معرفة تامة بعلوّ قدرهم و غرائب شأنهم فلا ينافي عدم إقرار بعض الملائكة و الأنبياء هذا النوع من الإقرار عصمتهم و طهارتهم

متن سخن علامه طباطبائی(رحمه الله): بل المراد بالاقرار نيل ما عندهم عليهم السلام من حقيقة الدين و هو كمال التوحيد الذى هو الولاية فانّه أمر ذو مراتب، و لا ينال المرتبة الكاملة منها إلا من ذكروه بل يظهر من بعض الاخبار ما هو أعلى من ذلك و أغلى، و لشرح ذلك مقام آخر.

ترجمۀ حدیث: از امام صادق(علیه السلام) دربارۀ سخن علی(علیه السلام) پرسیدم که می فرماید: اَمر (شأن و امامت ما) سخت دشوارتر است؛ و کسی نمی تواند (چنان که باید) به آن اقرار کند مگر مَلک مقرّب، یا نبیّ مرسل، یا عبدی که خداوند قلب او را برای ایمان خالص کرده است.

امام صادق(علیه السلام) فرمود: از ملائکه برخی مقرّب و برخی غیر مقرّب هستند. و از انبیاء برخی مرسل و برخی دیگر غیر مرسل هستند. و از مومنین، برخی خالص شده و برخی خالص نشده هستند. این امر شما (تشیع) بر ملائکه عرضه شد اقرار نکرد به آن (چنان که باید) مگر مقرّبین. و عرضه شد بر انبیاء اقرار نکرد به آن (چنان که باید) مگر مرسلین. و عرضه شد بر مومنین و اقرار نکرد به آن مگر خالص شدگان. آن گاه فرمود: برو به سخن خودت.

توضیح: 1- یعنی این موضوع خیلی سنگین است، درگذر و به سخن قبلی ادامه بده. مراد امام این است که علاوه بر اصل موضوع، تحمّل خود سخن علی(علیه السلام) نیز برای تو سنگین است.

2- سدیر از شاگردان مشهور امام صادق(علیه السلام) است و نقل همین جملۀ اخیر که بر علیه خودش است، از کمال عقیدتی او است.

ترجمه سخن علامه مجلسی(رحمه الله): بیان: شاید مراد «اقرار تامّ باشد که از شناخت کامل علوّ قدر و شأن شگفت ائمّه-علیهم السلام- ناشی می شود». پس این گونه عدم اقرار با طهارت و عصمت ملائکه و انبیاء، منافات ندارد.

ترجمه سخن علامه طباطبائی(رحمه الله): بل مراد از «اقرار»، نایل شدن به چیزی است که در نزد ائمّه(علیه السلام) است که عبارت است از حقیقت دین و کمال توحید. کمال توحید که عبارت است از «ولایت» که دارای مراتب است. و نایل نمی شود به مرتبۀ کاملۀ آن مگر نامبردگان. بل که از بعضی اخبار چیزی بالاتر و ارجمندتر از این، استفاده می شود.

بررسی: مجلسی(رحمه الله) می گوید: یعنی «شناخت شأن و مقام ائمّه-ع-» سخت دشوار است.

و طباطبائی(رحمه الله) می گوید: «شناختِ شناخت آنان» سخت دشوار است. یعنی در معرفت و شناخت، رسیدن به حدّ آنان، سخت دشوار است.

جمعبندی: در مسئله، دو موضوع وجود دارد:

1- مقام والای ائمه طاهرین در شناخت مراتب توحید که همان مقام علمی آنان است.

2- اعتقاد دیگران به آن مقام والای ایشان و اقرار کردن و معتقد شدن بر این مقام شان.

علامه طباطبائی موضوع اول را محور سخن حدیث می داند و علامه مجلسی موضوع دوم را.

البته در میان این همه حدیث های فراوان که در آن ها جملۀ «صعب مستصعب» در این بستر آمده، یکی دو حدیث هم هست که باید فقط به محور موضوع اول و مطابق نظر علامه طباطبائی تفسیر شوند.[12]  


ويژگيهاي فرشتگان از نظر آيات و روايات

ü     ویژگیهای وجودی:

1.     فرشته ها گاه به صورت انسان در مي آيند هم بر انبياء و هم بر غير انبياء

براي نمونه

- برحضرت مريم به شكل انسان ظاهر شد چرا كه در آيه 17 سوره مريم مي فرمايد :

((   فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشراً سويا ))[13] (ما روح خود را به سوي او فرستاديم و به صورت بشر متمثل شد.

-برحضرت ابراهيم و حضرت لوط به شكل انسان ظاهر شدند طبق آيات 77-69 سوره هود برحضرت ابراهيم ظاهر شدند وبشارت آمدن پسري از ساره در سن يائسگي رادادند.

-وفرشتگان برقوم لوط ظاهر شدند و قوم لوط هم كه انسانهاي فاسق و بدكاري بودند آن دو  فرشته را ديدندوطمع کردند وتقاضای مراوده نمودند غافل از اینکه آن فرشتگان مأمور عذاب بر قوم لوط شده بودند .

-در جريان قرآني ديگري هاروت و ماروت 2 فرشته خداوند بر سرزمين بابل فرود آمدند و بر مردم آنجا به شكل انسان ظاهر شدند در آن زمان در سرزمين بابل چون سحر رونق بسياري پيدا كرده بود و اختلافات بسياري پديد آورده بود خداوند 2 فرشته خود را به شكل انسان فرستاد تا روش باطل كردن سحر را به مردم بابل آموزش دهند لذا براي باطل كردن سحر ابتدا بايد خود سحر را به مردم معرفي مي كردند اين 2 فرشته براي آزمايش مردم بابل آمده بودند مردم بابل سوء استفاده كردند و سحر را يادگرفتند و همه ساحر شدند در حالي كه هدف اين 2 فرشتگان اين نبود كه مردم ساحر شوند بلكه هدف آنها اين بود كه روش باطل كردن سحر را آموزش دهند.

- در جايي هم جبرئيل بر پيامبر در مدينه به صورت دحيه ي كلبي كه مردي زيبا رو بود درمی آمد هم چنين جبرئيل به صورتهاي ديگر هم بر پيامبر نازل مي شد.

البته ملائكه اگر به شكل انسان در مي آيند اين طور نيست كه بر هر انساني و به خواست هر انساني نازل شوند

2.     تعدادشان بسيار زياد است و غير قابل مقايسه با انسان ها هستند .

امام صاديق (علیه السلام) در اين زمينه مي فرمايند : سوگند به خدايي كه جانم به دست اوست فرشتگان خدا در آسمانها از عدد ذرات خاكهاي زمين بيشترند ودر آسمان جايي پيدا نمي كنيد مگر اينكه در آنجا فرشته اي تسبيح و تقديس خدا مي كند پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)نيز مي فرمايند:در تمام آسمانها حتي به اندازه ي يك وجب مكاني وجود ندارد مگر اينكه در آنجا فرشته اي است كه نماز مي خواند و تسبيح خدا مي گويد.

3.     آب و غذا وازدواج ندارند.

امام صادق (علیه السلام) در اين زمينه مي فرمايند: (( ان الملائكه لا ياكلون و لا يشربون و لا ينكحون و انما يعيشون نسیم العرش )) (همانا ملائكه غذا نمي خوردند و آب نمي آشامند و ازدواج نمي كنند و با نسيم عرش الهي زندگي مي كنند هنگامي كه هم ملائكه به شكل انسان بر حضرت ابراهيم ظاهر شدند حضرت ابراهيم غذا گذاشت و ديد كه غذا نمي خورند .

4.     خواب و سستي و غفلت و اشتباه و فراموشي آنها را فرا نمي گيرد و زاد ولد ندارند .

امام علي (علیه السلام) در اين زمينه مي فرمايد : ((  ليس فيهم فتره و لا عندهم غفله و لا فيهم معصيه لا يغشاهم نوم العيون و لا سهوا العقول ولافتره الابدان لم يسكنوا ال صلاب و لم تضمهم الارحام )) (سستي در آنها وجود ندارد ،خواب آنها را فرا نمي گيردوعقل آنهااشتباه نمي كند بدنهاي آنها ساكن نيستند ورحم ها آنها را فرا نمي گيرد.

5. داراي بال هستند خداونددر آيه 1 سوره فاطر مي فرمايد : ((  الحمد الله فاطر السموات و الارض جاعل الملائكه رسلا اولي اجنحه مثني و ثلاث ورباع  ))[14] سپاس مخصوص خدايي است كه آفريننده آسمانها و زمين است و ملائكه را پيامبراني قرار داد و براي آنها بالهاي 2 تايي 3 تايي ،4تايي قرار داد

فرشتگان از عالم مجردات هستند آيا بالهاي آنها واقعي است ؟ اگردقت كنيم بال پرندگان براساس هوا حركت مي كند و در جو زمين حركت مي كند ودر خلاء نمي توانند پرواز كنند لذا بالهاي به شكل بال پرندگان به درد فرشتگان نمي خورد و بالهاي فرشتگان نشانه ي قدرت آنهاست و اين قدرت بستگي به اراده خداوند دارد بعضي داراي قدرت بالا و بعضي قدرت پايين تري دارند.

6. فرشتگان جنس ندارند خداوند در آيه 19 سوره زخرف مي فرمايد : ((  وجعلوا الملائكه الذين هم عباد الرحمن اناثا اشهدوا خلقهم ستكتب شهادتم و يسئلون ))[15] (مشركان ملائكه را كه بندگان خداوند رحمانند مؤنث قرار دادند آيا آنها شاهد خلق ملائكه بودند اين گواهي كه اينها مؤنثند نوشته مي شود و مورد بازخواست قرار مي گيرند.

بعضي ها هنوز فكر مي كنند ملائكه مونث اند و به همین خاطر نقاشي ها و تشبيه ها و اسم فرشته كه براي دختران استفاده مي شود در ذهن دارند ولي بايد توجه داشته باشيم كه فرشتگان جنس ندارند .

 

ü     ویژگیهای صفاتی

1. ملائكه بندگان گرامي خدا و عاقل و با شعورند چرا كه خداوند در آيه 26 سوره انبياءمي فرمايد بل عباد مكرمون[16] بلكه بندگاني هستند كه گرامي داشته شده اند.

2. معصومند : خداوند در آيه 27 سوه انبياء مي فرمايد : (( لايسبقونه بالقول و هم بامره يعلمون ))[17] آنها در گفتار از خداوند سبقت نمي گيرند و هر چه خدا امر كند عمل مي كنند.

هم چنين در آيه 6 سوره تحريم مي فرمايد : ( لا يعصون الله ما امرهم يفعلون ما يؤمرون)[18] (آنها فرمان خدا را نافرماني نمي كنند و هر چه امر مي شوند انجام مي دهند.)

پس اثبات معصوميت در قرآن آمده است .

3. پيوسته مشغول تسبيح و تحميد خداوند هستند (( والملائكه يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون لمن في الارض )) (ملائكه حمدپروردگارشان را مي كنند و براي كساني كه در زمينند استغفار مي كنند.

4. مقامشان از مقام انسانها كمتر است چرا كه در برابر آدم سجده كردند و آدم معلم آنها شد و شبي كه پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به معراج رفت جبرئيل به حدي رسيد كه بالاتر از آن نتوانست برود ولي پيامبر بالاتر از جبرئيل رفت.

البته بايد توجه داشت مقام ملائكه از مقام هر انساني كمتر نيست بلكه انساني كه مقامش از مقام ملائكه برتر است بايد به حدي رسيده باشد كه مسجود ملائكه باشد و انساني باشد كه اهل تقوي باشد و انساني كه (( اولئك كالانعام بل  هم اضل)) نباشد.

5.     فرشتگان مقامات و مراتب مختلفي دارند بعضي مقربند بعضي درجات پايين تري دارند.  

چهار فرشته مقرب درگاه خداوند جبرئيل  –مكائيل – اسرافيل  –عزائيل

ما منا الا له مقام معلوم و انا لنحن الصافون و انا لنحن المسبحون: «هر يك از ما مقام معلومى دارد، ما همواره صف كشيده منتظر فرمان او هستيم و پيوسته تسبيح او مى‏گوئيم» [19]

امام صادق مى‏گويد: «خداوند فرشتگانى دارد كه تا روز قيامت در ركوعند، و فرشتگانى دارد كه تا قيامت در سجودند»!. [20]

6. موجوداتى مجردند:

بدون شك با اين اوصاف نمى‏توانند از اين ماده كثيف عنصرى باشند، ولى مانعى ندارد كه از اجسام لطيفى آفريده شده باشند، اجسامى ما فوق اين ماده معمولى كه ما با آن آشنا هستيم.

اثبات «تجرد مطلق» براى فرشتگان حتى از زمان و مكان و اجزاء كار آسانى نيست، و تحقيق از اين مسأله نيز فايده زيادى در برندارد، مهم آن است كه ما فرشتگان را به اوصافى كه قرآن و روايات مسلم اسلامى توصيف كرده بشناسيم و آنها را صنف عظيمى از موجودات والا و برجسته خداوند بدانيم، بى‏آنكه مقامى جز مقام بندگى و عبوديت براى آنها قائل باشيم، و آنها را شريك خداوند در خلقت يا عبادت بدانيم كه اين شرك و كفر محض است.

در بسيارى از عبارات تورات از فرشتگان تعبير به «خدايان» مى‏كند كه تعبيرى است شرك‏آلود، و از نشانه‏هاى تحريف تورات كنونى است، ولى قرآن مجيد از اين گونه تعبيرات پاك و منزه است، چرا كه براى آنها مقامى جز بندگى و عبادت و اجراى فرمانهاى الهى قائل نشده است و حتى چنانكه گفتيم از آيات مختلف قرآن برمى‏آيد كه مقام انسان كامل از فرشتگان والاتر و بالاتر است. [21]

7.     وظايف مهم و متنوعي دارند .

مديريت را بايد از خدا ياد بگيريم گرچه خداوند به تنهايي قادر است همه كارها را انجام دهد باز هم  در دستگاه خدا تقسيم وظايف وجود دارد و ملائكه پادر ركاب فرمان الهي هستند اما وظايف ملائكه طبق آيات :

الف:برخي از فرشتگان حامل عرش الهي هستند: ((  والملك علي ارجاءها و يحمل عرش ربك فوقهم پومئذ ثمانيه ))[22] (فرشتگان بر اطراف آسمانها و عرش پرورودگارت را در آن روز هشت ملك برگيرند.

ب: برخي فرشتگان تدبير امور مي كنند :(( فالمد برات امراً  ))[23]  قسم به تدبير كنندگان امور (ملائكه)

ج: برخي فرشتگان قبض روح مي كنند:(( حتي اذاجاء تهم رسلنا يتوفونهم ))[24]  تا هنگامي كه فرستادگان ما برآنها رسند كه جانشان را بگيرند (ملائكه)

د:برخي مراقب اعمال بشر هستند: (( و ان عليكم لحافظين كراماً كاتبين يعلمون ما تفعلون ان الابرار لفي نعيم )) [25] (بدرستي كه بر شما نگهباناني است كه بزرگوار نويسندگانند هر چه مي كنيد همه را مي دانند نيكوكاران عالم در بهشت پر نعمتند.

2 فرشته مأمور اين كارند فرشته سمت راست خوبيها را مي نويسد و فرشته سمت چپ بديها را . اگر فرشته سمت راست اجازه داد فرشته سمت چپي بديها را مي نويسد .خداوند خوبيها را بزرگ جلوه مي كند و بديها را تا مي تواند به ما فرصت مي دهد .

(( من جاء بالحسنه فله عشر امثالها )) هر كس خوبي كند ده برابر آن پاداش مي بيند

ه) برخي مامور عذاب اقوام هستند : ((  ولما جاءت رسلنا لوطا سي بهم وضاق بهم ذرعاًو قال هذا يوم عصيب ))[26] ( وچون فرستادگان ما به لوط وارد شدند بر قوم خود پريشان خاطر و دلتنگ شد و گفت اين روز بسيار سختي است

اگر در قرآن دقت كنيم مي يابيم عذابها معمولا نزديك صبح نازل شده است .

و) برخي فرشتگان مامور امدادو به مومنان هستند .[27]

ز) برخي از فرشتگان مبلغ وحي وآورنده كتب آسماني هستند : (( ينزل الملائكه بالروح من امره علي من يشاء من عباده ان انذروا انه لا اله الا انا فاتقون ))[28] (خدا فرشتگان رابا روح به امر خود بر هر كه از بندگان خواهد مي فرستد تا اينكه بترساند كه خدائي جز من نيست پس از من بترسيد.

تنها جبرئيل نبوده بلكه بعضي از فرشتگان ديگر هم بوده اند مثلاً سوره انعام را هفتاد هزار فرشته آورده اند .

ح) برخي از فرشتگان باز دارنده انسان از معاصي و گناهان هستند .

(( فالزاجرات زجراً )) (همانا كه قویا"نهي مي كنند )

ط) برخي از فرشتگان حافظ انسان از خطراتند :  ( وبراي حفظ شما فرشتگان را به نگهباني مي فرستد تا آنگاه كه مرگ يكي از شما فرارسد .[29]

 

(( له معقبات من بين يديه و من خلفه يحفظونه من امر الله ))[30] ( براي هر چيز پاسبانها از پيش رو و پشت سربرگماشته كه به امر خدا او را نگبهاني كنند.

امام علي (علیه السلام) نيز در اين زمينه مي فرمايد با هر انساني 2 فرشته است كه او را حفظ مي كنند اما هنگامي كه مقدرات حتمي فرا رسد او را رها مي سازند.[31]

كيفيّت‌ تأثير دعا و عمل‌ ملائكه‌ در استجابت‌ دعا

در اين متن تلميذ حضرت آيت الله محمد حسين طهراني و علامه علامه طباطباي صاحب تفسير الميزان هستند

تلميذ: بعضي‌ از اوقات‌ انسان‌ دعائي‌ مي‌كند، و آن‌ دعا مستجاب‌ مي‌شود؛ مثلاً دعا مي‌كند كه‌ اين‌ باغ‌ سرسبز شود، يا اين‌ چاه‌ آب‌ در آورد، و يا اين‌ مريض‌ شفا يابد؛ و امثال‌ اين‌ دعاها.

و بواسطۀ اين‌ دعا چندين‌ هزار ملائكه‌ مأمور تنظيم‌ و پيدايش‌ و استجابت‌ آن‌ دعا مي‌شوند، و بالاخره‌ آن‌ امر را در خارج‌ به‌ اذن‌ پروردگار متحقّق‌ مي‌كنند. يعني‌ تمام‌ اينكارها زير نظر دستجات‌ مختلفي‌ از فرشتگان‌ است‌ كه‌ آن‌ امر را صورت‌ تحقّق‌ خارجي‌ و عيني‌ مي‌دهند؛ آيا مي‌توان‌ گفت‌: اين‌ ملائكه‌ مأمور امر انسانند؛ مأمور امر دعا كننده‌ هستند؟

علاّمه‌: تعبير خوبش‌ اينست‌ كه‌ بگوئيم‌: مأمور امر انسان‌ نيستند؛ مأمور امر خدا هستند از استجابت‌ دعاهائي‌ كه‌ انسان‌ مي‌كند.

تلميذ: بر حسب‌ بياني‌ كه‌ سابقاً فرموديد در كيفيّت‌ پيدايش‌ وحدت‌ در كثرت‌، و مثال‌ زديد به‌ اللَهُ يَتَوَفَّي‌ الانفُسَ حِينَ مَوْتِهَا و آيۀ يَتَوَفَّیٰكُم‌ مَّلَكُ الْمَوْتِ و آيۀ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا كه‌: در عين‌ آنكه‌ عمل‌، عمل‌ خداست‌، ملك‌الموت‌ به‌ اذن‌ خدا، و سائر فرشتگان‌ به‌ اذن‌ ملك‌ الموت‌ دست‌ اندركارند؛ آيا مي‌توان‌ به‌ اين‌ نظر وحدت‌ در كثرت‌، آن‌ فرشتگانيكه‌ در اثر دعاي‌ انسان‌ براي‌ تحقّق‌ آن‌ دست‌ اندركارند، چنين‌ گفت‌ كه‌ آنها مأمور انسان‌ هستند؛ مأمور شخص‌ دعا كننده‌ و متضرّع‌ بخدا؟

علاّمه‌: بله‌، اين‌ هم‌ يك‌ تعبير است‌؛ اگر تمام‌ بشود همينطور است‌. چون‌ بالاخره‌ لَيْسَ في‌ الدّارِ غَيْرَهُ دَيّارٌ. وقتيكه‌ عالم‌ وجود سربسته‌ و دربسته‌ اختصاص‌ به‌ پروردگار دارد، و هيچ‌ موجودي‌ در عالم‌ ذي‌ أثر نيست‌ مگر به‌ اراده‌ و اذن‌ خدا؛ در اينصورت‌ هر اثري‌ از موجودات‌ مختلف‌ ببينيم‌، بالاخره‌ مال‌ خداست‌ و از خداست‌.

تلميذ: بعضي‌ از مواقع‌ انبياء و اولياء يك‌ چيزي‌ را در ته‌ دل‌ طلب‌ مي‌كردند، و بدون‌ اينكه‌ بخواهند و دعا كنند و يا بر زبان‌ آرند، ميل‌ دروني‌ و قلبي‌ آنان‌ به‌ آن‌ چيز بوده‌ است‌؛ و بعداً ديده‌ مي‌شد كه‌ آن‌ امر در خارج‌ خودبخود صورت‌ تحقّق‌ مي‌گيرد و پيدا مي‌شود. يعني‌ مجرّد همان‌ اراده‌ و ميل‌ باطني‌ آنها آن‌ سلسله‌ دستگاه‌ ملائكه‌ را در خارج‌ تحت‌ تسخير مي‌آورد. و در بعضي‌ از اوقات‌ ديده‌ مي‌شد كه‌ ميل‌ باطني‌ حتّي‌ با دعاي‌ خارجي‌ هم‌ اثر نداشت‌؛ و آنچه‌ مورد نيّت‌ آنان‌ بود، با خصوص‌ آن‌ كيف‌ و كمّ، در خارج‌ واقع‌ نمي‌شد.

آيا مي‌توان‌ گفت‌ كه‌: دعا و خواست‌ آنان‌ در اينصورت‌ معارض‌ با يك‌

دعاي‌ نفس‌ و نفوس‌ ديگري‌ بوده‌ است‌ كه‌ از نقطۀ نظر قوّت‌ نفس‌ و يا جماعت‌ نفوس‌، نمي‌گذاردند در عالم‌ معني‌ آن‌ خواسته‌ صورت‌ گيرد؟

و اين‌ البتّه‌ در غير انبياء و أولياء بسيار مشاهده‌ شده‌ است‌ كه‌ عملي‌ را مي‌خواسته‌اند كه‌ وقوع‌ يابد و اين‌ معارض‌ مي‌شد با خواست‌ نفس‌ قوي‌تري‌ كه‌ آن‌ مي‌خواست‌ خلاف‌ اين‌ عمل‌ در خارج‌ وقوع‌ بيابد؛ و بنابراين‌، اين‌ دو درخواست‌ متضادّ، دو سلسله‌ از فرشتگان‌ را براي‌ انجام‌ آن‌ ـ به‌ اذن‌ خدا ـ تحريك‌ و تهييج‌ مي‌كند، تا هر كدام‌ پاك‌تر و قوي‌تر باشد جلو افتاده‌ و بالنّتيجه‌ آن‌ دسته‌ از فرشتگان‌ او، بر عمل‌ فرشتگان‌ ديگري‌ مقدّم‌ آيند و آن‌ عمل‌ مورد نيّت‌ انسان‌ را در خارج‌ متحقّق‌ كنند.

علاّمه‌: آري‌ اينها همه‌ ممكنست‌؛ و آيه‌اي‌ هم‌ در سورۀ رَعْد داريم‌ كه‌ دلالت‌ بر اين‌ معني‌ دارد.

تلميذ: شما سابقاً عشقتان‌ به‌ فلسفه‌ زياد بود بيشتر از حالا؛ و حالا توجّهتان‌ به‌ قرآن‌ كريم‌ بسيار است‌. و نسبت‌ به‌ ابراز بعضي‌ از حالات‌ شخصي‌ از مكاشفات‌ و واردات‌ قلبيّه‌، خيلي‌ امساك‌ نمي‌كرديد! ولي‌ حالا ديگر خيلي‌ عجيب‌ و غريب‌، درها را محكم‌ بسته‌ايد! چه‌ خبر است‌؟!

علاّمه‌: آري‌! آن‌ سَبو بشكست‌ و آن‌ پيمانه‌ ريخت‌. حالا حالت‌ مزاجي‌ و مخصوصاً نسياني‌ كه‌ غلبه‌ كرده‌ است‌ مرا از انجام‌ كارهايم‌ بازداشته‌؛ ديگر نمي‌توانم‌ كار كنم‌.

توجّه‌ به‌ قرآن‌ مجيد الحمدللّه‌ داريم‌؛ اگر خداوند بحساب‌ بگذارد! امّا مسألۀ نسيان‌ كلّي‌ عجيبي‌ كه‌ پيدا كرده‌ام‌ بنده‌ را خيلي‌ سخت‌ در فشار مي‌گذارد. از حيث‌ مطالعه‌ و از حيث‌ نوشتن‌، تقريباً شب‌ و روز بنده‌ مشغول‌ بود، إلاّ ماشَذَّ؛ خيلي‌ خيلي‌ كم‌؛ و گرنه‌ خوب‌ نوعاً مشغول‌ بوديم‌، و آدم‌ چيز مي‌نوشت‌ و فكر مي‌كرد و مطالعه‌ مي‌كرد و اينها همه‌شان‌ فعلاً سلب‌ شده‌ است‌؛ حالت‌ مطالعه‌ و نوشتن‌ را ندارم‌!

تلميذ: خوب‌ اين‌ كمال‌ است‌ ديگر! توغّل‌ در امور كلّي‌ موجب‌ انصراف‌ از جزئيّات‌ مي‌شود، مثل‌ عوالم‌ خَلْسه‌ و جذب‌ همان‌ روح‌ كلّي‌.

علاّمه‌: بله‌! اين‌ كمالِه‌؟ قربان‌ كمالي‌ كه‌ خدا بدهد، ما حرف‌ نداريم‌؛ امّا اينجور كمال‌؟ اين‌ نسيان‌ است‌. و كلام‌ شما همه‌اش‌ حقّ است‌؛ ولي‌ آنچه‌ من‌ مي‌فهمم‌ مسألۀ نسيان‌ است‌. و غالباً حالت‌ خواب‌ در چشمهايم‌ پيداست‌؛ مثل‌ اينكه‌ چشم‌هايم‌ پر از خواب‌ و پر از خاك‌ است‌، و در عين‌ حال‌ بخواهم‌ بخوابم‌، خوابم‌ نمي‌آيد. و پيوسته‌ يك‌ جوري‌ هستم‌ ديگر؛ الْخَيْرُ فيما وَقَعَ. مقطوع‌ من‌ اينست‌ كه‌ اينحال‌ مانند احوال‌ خَلسه‌ نيست‌؛ يك‌ گرفتگي‌ مخصوص‌ است‌ در حالم‌، و مخصوصاً حال‌ خواب‌ در چشم‌. إن‌ شاءالله‌ دعا بايد كرد. خداوند خودش‌ عنايت‌ فرمايد؛ آنچه‌ مائيم‌ از دست‌ ما هيچ‌ چيز بر نمي‌آيد.[32]


ملائکه و انسان از دیدگاه فلسفه

ü     انسان کامل اشرف مخلوقات

انساني که قرآن کريم معرفي مي کند داراي دو حيثيت است. يکي حيثيت مادي و ديگري حيثيت فوق مادي. انسان موجودي است که جسم او از خاک آفريده شده است که پايين ترين و پست ترين موجودات است و روح او از عالم امر آمده است: « قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبّي»[33]

اين روح از حيث رتبه ي وجودي مافوق تمام ملائک است. اين روح آنچنان به خدا نزديک است و از چنان رتبه وجودي بالايي برخوردار است که مافوق تمام ملائک است. اين روح آنچنان به خدا نزديک است واز چنان شدت وجودي برخوردار است که خدا آن را به خود منسوب داشته و به ملائک فرمود: « هنگامي که او را(آدم را) نظام بخشيدم   و از روح خود(روحي که مقرّب من است) در او دميدم همگي براي او سجده کنيد»[34]. اين روح از عالم اسماءالله است و چون تمام موجودات ظهورات اسماء خدا در مرتبه فعلند لذا روح ، عالم به حقيقت و کنه تمام موجودات پايين تر از خود است.« وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنّي جاعِلٌ فِي اْلأَرْضِ خَليفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ؛ وَ عَلَّمَ آدَمَ اْلأَسْماءَ کُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِکَةِ فَقالَ أَنْبِئُوني بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقينَ؛ قالُوا سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا إِلاّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَليمُ الْحَکيمُ؛» ( و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت من در زمين جانشينى خواهم گماشت [فرشتگان] گفتند آيا در آن کسى را مى‏گمارى که در آن فساد انگيزد و خونها بريزد و حال آنکه ما با ستايش تو [تو را] تنزيه مى‏کنيم و به تقديست مى‏پردازيم فرمود من چيزى مى‏دانم که شما نمى‏دانيد؛ و [خدا] همه اسمها را به آدم آموخت ؛ ‏سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود اگر راست مى‏گوييد از اسامى اينها به من خبر دهيد؛ گفتند منزهى تو ما را جز آنچه [خود] به ما آموخته‏اى هيچ دانشى نيست تويى داناى حکيم»[35] مراد از اسماء ، اسماء الهي است که موجودات ظهورات آنها هستند و اين روح الهي عالم به تمام آن اسماء و مظاهر آنهاست ؛ چون خود مظهر اسم الله است که جامع جميع اسماء خداوند متعال است.

اين روح در عالم امر يکي بيش نيست، اما زماني که از عالم خود تنزل مي کند ،‌ تکثر مي يابد. تمام ملائک از شئون و تنزلات همين روحند. يعني ملائک مراتب پايين همان روحند. وقتي اين روح به وجود مادي انسان تعلق مي گيرد در ضعيفترين مرتبه خود است. لذا از علم الاسماء در وجود اين روحِ جزئي ، تنها اثري مبهم مانده است  که آن را فطرت توحيدي مي ناميم. انسان اگر در همين حد دنيايي بماند نه تنها از فرشته بالاترنيست که از حيوان نيز پست تر است چون مي توانست ترقي کند و نکرد برخلاف حيوان که ترقي آن اندک و غريزي است. لذا خداوند متعال برخي انسانها را تشبيه به حيوانات کرد و حتي آنها را پست تر از حيوانات و سنگها دانست. خداوند متعال مي فرمايد: « وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَکانَ مِنَ الْغاوينَ؛ وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى اْلأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ يَلْهَثْ ذلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذينَ کَذَّبُوا بِآياتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَکَّرُونَ؛ ساءَ مَثَلاً الْقَوْمُ الَّذينَ کَذَّبُوا بِآياتِنا وَ أَنْفُسَهُمْ کانُوا يَظْلِمُونَ؛ مَنْ يَهْدِ اللّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدي وَ مَنْ يُضْلِلْ فَأُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ؛» ( و خبر آن کس را که آيات خود را به او داده بوديم براى آنان بخوان که از آن عارى گشت آنگاه شيطان او را دنبال کرد و از گمراهان شد؛ و اگر مى‏خواستيم قدر او را به وسيله آن [آيات] بالا مى‏برديم اما او به زمين [=دنيا] گراييد و از هواى نفس خود پيروى کرد از اين رو مثّلش چون مثّل سگ است [که] اگر بر آن حمله‏ور شوى زبان از کام برآورد و اگر آن را رها کنى [باز هم] زبان از کام برآورد اين مثل آن گروهى است که آيات ما را تکذيب کردند پس اين داستان را [براى آنان] حکايت کن شايد که آنان بينديشند؛ چه زشت است داستان گروهى که آيات ما را تکذيب و به خود ستم مى‏نمودند؛ هر که را خدا هدايت کند او راه‏يافته است و کسانى را که گمراه نمايد آنان خود زيانکارانند )[36] و فرمود: « ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَهِيَ کَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ اْلأَنْهارُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ؛» ( سپس دلهاى شما بعد از اين [واقعه] سخت گرديد همانند سنگ يا سخت‏تر از آن چرا که از برخى سنگها جويهايى بيرون مى‏زند و پاره‏اى از آنها مى‏شکافد و آب از آن خارج مى‏شود و برخى از آنها از بيم خدا فرو مى‏ريزد و خدا از آنچه مى‏کنيد غافل نيست )

اما اگر اين انسان با اختيار خود راه تکامل را طي کند ابتدا به سطح ملائک برزخي مي رسد و آن گاه از آنها نيز فراتر رفته با ملائک ساکن جبروت(عالم عقول) همنشين مي شود، باز اگر همّت کند از عالم عقول نيز گذر کرده با مرتبه اعيان ثابته  متحد مي شود و مخزن علم خدا مي شود و علم خدا در او ظهور مي يابد. اين مرتبه همان مرتبه اي است که در معراج نبوي ملک اعظم حضرت جبرئيل(علیه السلام) نتوانست به آن وارد شود و فرمود: « اگر به اندازه بند انگشت نزديک شوم، مي سوزم»[37]

پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در معراج از آن مرتبه نيز فراتر رفته از مرتبه اسماء وصفات نيز گذشت و به جايي رسيد که از حد ادراک ما خارج است. بنابراين اگر انسان سيرتکاملي خويش را طي کند از ملائک نيز فراتر مي رود و ملائک فرمانبردار او مي شود؛واگر در اين مرتبه دنيايي بماند از بسياري از حيوانات نيز پست تر مي شود.لذا وقتي گفته مي شود انسان برتر از ملائک است منظور انسان بالفعل است،‌ انساني که به رتبه حقيقي خود رسيده است؛ نه هر موجود دوپايي که در عرف انسان ناميده مي شود.

ü     تجرد ملائکه

ملائک موجوداتى هستند مجرّد (غير مادى) ؛ لذا از آثار خاصّ موجودات مادی ، مثل قابلیت و استعداد وحرکت و تغییر و تکامل و زمانداری و مکانداری  منزّهند . از این رو نه تکلیف دارند و نه شهوت و نه غضب و نه قوه وهم و خیال و حسّ ؛ چرا که تکلیف لازمه حرکت و تکامل است ؛ و شهوت ــ به معنی خاص آن در موجود مادی ــ یعنی میل به چیزی که کمال یکی از قوای وجودی انسان را ارضاء می کند ؛ و غضب ــ به معنی خاص آن در موجود مادی ــ یعنی دفع آنچه سدّ راه کمال یکی از قوای وجودی انسان است ؛ و لازمه ی هر دوی اینها ، داشتن حرکت تکاملی ، و به تبع آن مادّیت است.  همچنین به علت مادی نبودن ملائک ، خوردن و خوابیدن نیز برای آنها معنی ندارد ؛ چون خواب ، نتیجه خستگی ، و خستگی ناشی از کار و حرکت اجزاء و اعضاء بدن است ؛ و حرکت از آثار موجود مادّی است  ؛ بنا بر این ، ملائک که موجوداتی مجرّدند خواب ندارند. خوردن نیز برای تامین انرژی از دست رفته بدن است ؛ و از دست رفتن انرژی نتیجه حرکت اجزاء بدن است ؛ و ملائک نه حرکت دارند و نه انرژی ، چون انرژی نیز از نظر فلسفی ، موجود مادّی است. ــ توجه: ماده در اصطلاح فلسفه غیر از ماده در اصطلاح فیزیک است. ــ  امّا حیات ملائک عین وجود آنهاست ؛ ملائک موجوداتی بسیط(غیرمرکّب ) هستند ؛ لذا اجزاء ندارند ؛ چون لازمه اجزاء داشتن ، قابلیت ترکیب است ؛ و لازمه قابلیّت ، مادّی بودن است. بنا بر این ، اوصاف ملائک ، مثل حیات ، علم ، قدرت ، عصمت ، عبادت ، عاقل بودن و ... همه عین ذات آنهاست . در ملائک مذکر و مؤنث بودن نیز معنی ندارد ؛ چون مذکر و مؤنث بودن در جایی معنی دارد که ترکیب ، شهوت ، انفعال ، حرکت و تغییر و حالت بالقوّه داشتن و امثال آنها  موجود باشد ؛ و در ملائک هیچکدام اینها وجود ندارد.

ü     اصناف ملائکه

ملائک از نظر مرتبه وجودی دارای اقسام فراوانی هستند ؛ برخی از آنها موجوداتی شبه مادی هستند که دارای شکل و رنگ و امثال آن می باشند ؛ ولی مادی نیستند ؛ لذا از حرکت و زمان و ترکیب و ... منزّهند ؛ اینها هر کدام بسته به کاری که انجام می دهند اشکال گوناگونی دارند ؛ فلاسفه این گروه از ملائک را ملائک مثالی می نامند ؛ و عالم آنها را هم عالم مثال می گویند ؛ ملائک عالم برزخ از همین سنخند ؛ البته خود اینها نیز دارای مراتب متفاوتی بوده و همه در یک مرتبه وجودی نیستند ؛ در مرتبه بالاتر از اینها ، ملائکی هستند که نه تنها از ماده که از شکل و رنگ و امثال آنها نیز منزّهند ؛ فلاسفه این گروه از ملائک را عقول مجرّده و عالم آنها را عالم عقل می نامند ؛ ــ توجه: این عقل ، غیر از عقل بشر است ــ  خود اینها نیز مراتبی دارند ؛ و جناب جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و حَمَله عرش ، در مراتب بالای این دسته اند ؛ در روایات اهل بیت (علیه السلام) لوح و قلم و ن (نون) نیز از ملائک عظام شمرده شده اند ، که مرتبه آنها از جبرئیل و میکائیل و اسرافیل بالاتر است .

ü     كارهاي فرشتگان :

قرآن كريم كارهاي فراواني را براي فرشتگان برشمرده است. وساطت در نزول وحي و ابلاغ پيام الهي به پيامبران ، تدبير امور عالم و وساطت در وصول فيض الهي به مخلوقات ، استغفار و شفاعت براي مؤمنان و امداد آنان ، لعن كافران ، ثبت اعمال بندگان ، قبض روح در هنگام مرگ ، نازل نمودن عذاب بر طاغیان و... از جمله مأموريتهاي الهي است كه فرشتگان آن ها را اجرا مي كنند. فرشتگان در عالم برزخ و آخرت نيز حضور دارند. گروهي از آنان در بهشت مستقرند و گروهي نيز نگاهبان دوزخ و دوزخيان اند. فرشتگان همواره به عبادت و تقديس و تسبيح خداوند اشتغال داشته و وجود آنها عین عبودیت و بندگی خداست ؛ لذا هيچ گاه از عبادت خدا فراغت نمي يابند ؛ چون جدایی یک موجود از ذات خود محال است[38].

ü     اتحاد عقل، عاقل و معقول

واژه عقل در میان فلاسفه اسلامی داراي اصطلاحات بسيار زيادي است که یکی از استعمالات آن ، همان عقل جزئی بشری است ، که حدس می زنیم  منظور حضرت عالی ، همین عقل باشد . فلاسفه برای این عقل تعاریف گوناگونی ارائه داده اند که به برخی از آنها اشاره می شود ؛ و بقیه را می توانید در منبعی که ذکر می شود ملاحظه فرمایید.

1-  عقل ، جوهری بسيط ( غیر مرکب) است كه حقايق اشياء را درك مى‏كند. و مقصود از جوهر ، موجودی است که در وجودش محتاج به موضوع نیست ؛ و مقابل آن عرض است که بدون موضوع تحقق نمی یابد و موضوع آن جوهر است ؛ یعنی عرض همواره روی جوهر تحقق می یابد ؛ مثل رنگ که عرض است و همواره روی جسم که جوهر است تحقق می یابد .  این جوهر (عقل) ذاتا مجرد ( غیر مادی ) است ولی در مقام عمل ( تعقل نمودن ) همراه با ماده است ( نیاز به مغز دارد که امر مادی است).

2- عقل قوه‏اى از قوای نفس است كه تصوّر معانى و تركيب قضايا و قياس‏های استدلالی توسط آن حاصل مى‏شود. فرق عقل و حس اين است كه عقل مى‏تواند صورت را از ماده و لواحق ماده انتزاع كند. اما حس به اين كار توانائى ندارد. بنا بر اين عقل قوه تجريدو تفکیک و تحلیل و انتزاع است كه صور اشياء را از ماده آنها جدا مى‏كند و معانى كلى از قبيل جوهر و عرض و علت و معلول و غايت و وسيله و خير و شر و... را درمى‏يابد. اين قوه نزد فيلسوفان اسلام داراى مراتب مختلف است که عبارتند از : عقل هيولانى ؛ عقل بالملكه؛ عقل بالفعل ؛ عقل مستفاد .[39]

بحث اتحاد عقل و عاقل و معقول یا اتحاد علم وعالم ومعلوم و همچنین بحث عمل و عامل ، از بحثهای کاملا تخصصی فلسفه است که حکما بسته به سطح مخاطبانشان آن را در سطوح مختلفی بیان نموده اند ؛ ساده ترین بیانی که از این قاعده فلسفی ارائه شده است بیان استاد شهید مرتضی مطهری ( ره) است ؛ که لب آن را خدمت حضرت عالی عرضه داشته و در ادامه منبع آن را خدمت حضرت عالی عرضه می داریم تا تفصیل این نظریه را با توضیحات ایشان ملاحظه فرمایید.

1- مراد از معلوم یا معقول در این مساله فلسفی آن چیزی است که از اشیاء خارجی در ذهن و عقل انسان نقش می بندد ؛ که آن را معلوم بالذات یا معلوم حقیقی گویند ؛ و در مقابل ، خود شیء  خارجی را ــ که صورت آن در ذهن انسان حاضر شده است ـــ معلوم بالعرض یا معلوم مجازی گویند  .

2- در این مساله منظور از عقل ، تعقل و درک است و مراد از علم نیز صورت ذهنی است که با تعقل و ادراک حاصل می شود ؛ یعنی صور اشیاء خارجی در ذهن ما عین علم ما هستند به آن اشیاء ؛ و در عین حال خود همان صور ذهنی معلوم حضوری و بالذات ما هستند ؛ و علم ما به اشیاء خارجی به واسطه این صور است . بنابر این علم ما عین معلوم بالذات ماست ــ  اما معلوم بالعرض عین علم ما نیست ــ  همچنین عقل ( تعقل) همان حاضر شدن صور ذهنی است .

3- در این بحث مراد از عاقل ، نفس انسان است که تعقل و ادراک فعل اوست . و فعل نفس از خود اوجدا نیست بلکه از مراتب وجودی خود اوست ؛ لذا نفس با عقل (تعقل) و علم و با  معقول یا معلوم  اتحاد وجودی دارد و تفاوت آنها اعتباری است . این اتحاد زمانی که نفس وجود خود را ادراک می کند در عالی ترین حد خود است ؛ چون در این حالت عقل و عاقل و معقول یک چیزند ؛ و سه تا بودن آنها اعتباری است.[40]

حکما در این بحث به آیات و روایاتی نیز اشاره نموده و آنها را موید نظر خود دانسته اند ؛ که کتبی مثل « اتحاد عاقل به معقول » علامه حسن زاده آملی به برخی از آنها اشاره شده است ؛ لکن دلالت آن آیات و روایات خارج از متن یاد شده و جدا از استنباطهای مؤلّف آن  روشن نیست لذا در این زمینه تنها به یک روایت اکتفا می کنیم .

قَالَ علی (علیه السلام): « كُلُّ وِعَاءٍ يَضِيقُ بِمَا جُعِلَ فِيهِ إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ يَتَّسِعُ به» (بحارالأنوار ، ج 1 ، ص 183 ) ( هر ظرفی در اثر آنچه در آن گذاشته می شود تنگ می شود مگر ظرف علم که با گذاشتن علم ، وسیعتر و جادارتر می شود .) توضیح مطلب این که ، ظرف علم همان نفس و عقل انسان است ؛ که با حصول علم ( علم ومعلوم بالذات ، که عین همند) نفس توسعه وجودی می یابد ؛ یعنی علم با عالم (نفس) متحد می شود ؛ و باعث شدت وجودی آن می شود.

نتیجه گیری

با توجه به مطالب بالا از لحاظ فلسفی ملائکه از عقولند و معصوم از گناه آنچه می کنند که باید بکنند و این مطلب با اختیار داشتن آنها هم مخالف نیست مرتبه اختیار عقول اختیار همراه با عصمت است كه قبلا نيز در عبوديت و عمت ملايكه با نگاه امر بين امرين بيان كرديم .


گفتار اول

ثبوت عصمت ملائکه

ثبوت عصمت انبیاء با استناد به عصمت ملائکه و قرآن و ثبوت عصمت ملايكه با استناد به عصمت انسان كامل  در کلام شیخ الرییس ابوعلی سینا

شیخ الرئیس ابو علی سینا در کتاب الانصاف، ج‏3 پس از اثبات عصمت ملایکه و قرآن آنرا دلیلی برای عصمت انبیا نیزمیداند

1- العصمة في اللغة و الاصطلاح‏

العصمة في اللغة بمعنى الإمساك و المنع، قال ابن فارس: عصم له أصل واحد يدلّ على إمساك و منع، من ذلك العصمة، أن يعصم اللّه تعالى عبده من سوء يقع فيه.

و أمّا اصطلاحاً، فالعصمة هي المصونية عن الخطأ و العصيان و بهذا المعنى وصف سبحانه الملائكة الموكلين على الحجيم بقوله (عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ) و لا يجد الإنسان كلمة أوضح من قوله سبحانه: (لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ) في تحديد حقيقة العصمة و واقعها في مجال الامتثال فالآية تنص على عصمة الملائكة في مجال التكليف، و أمّا العصمة في مجال غير التكليف فاللّه سبحانه يصف الذكر الحكيم بقوله: (لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ) فالآية تنص على مصونية القرآن من طروء الباطل عليه و الخطأ من أقسام الباطل.

 ودر ادامه مي گويد:مبدا ظهور  انديشه عصمت بين مسلمين قرآن است و اين قرآن در آيات زيادي عصمه نبي را مورد تاكيد قرار مي دهد و از كلام مولي علي در خطبه قاصعه كه حضرت رسول را بزرگتر از ملايكه كه راه نيكورا پيموده اند دانسته است اثبات مي كند  كه ملايكه معصوم هستند زيرا و قتي يك انسان با وجود توان معصيت با لطف خدا به جايگاه معصوم بودن مي رسد ملايكه كه توان معصيت ندارند يقينا پس معصوم  خواهند بود   در قسمتي ديگر نیز عصمت انسان را لطف خدامي داند  که با وجود قدرت معصیت انسان معصوم را از خطا باز می دارد و به طریق اولی ملائک را شامل می شود چون آنها طبق آیه (لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ) معصوم و چون از عقولند که اثبات آن قبلا آورده شد معصیت كه از جهل است نمی دانند و جز سجود و رکوع اطاعت به چیزی نمی توانند بیندیشند.


عبوديت و عصمت ملائكه

"لاينتحلون ما ظهر في الخلق من صنعته ، و لايدعون انهم يخلقون شيئا مما انفرد به"

آنچه در آفريده هاي خداوند نمايان است به خود نمي بندند، و مدعي نمي شوند كه مخلوق خداوند توسط آنان خلق شده است .

ظاهرا اين دو جمله در رد معتزله و مفوضه باشد كه معتقد بودند خداوند امر را به ملائكه تفويض كرده و بنابراين همه موجودات مخلوق ملائكه هستند. حضرت در رد آنها فرموده است : از اوصاف ملائكه اين است كه نه عجايب خلقت و صنع خداوند را به خود ميبندند و نه در كارهايي كه منحصر به خداست ادعاي خالقيت دارند. البته در كارهايي هم كه ملائكه دخالت دارند اين طور نيست كه ملائكه به نحو تفويض فاعل باشند، بلكه باز هم فعل فعل خداوند است ولي "بين الامرين" است .

اگر فرض كنيم جبرئيل از طرف خداوند مأمور وحي است، هم ميتوان گفت جبرئيل وحي آورده و هم ميتوان گفت خداوند وحي را فرستاده است . يا مثلا در مورد ملك الموت، هم ميتوان گفت فلان شخص را ملك الموت قبض روح كرده است، چون در قرآن گفته است : (قل يتوفاكم ملك الموت الذي وكل بكم[41]) نفوس شما را ملك الموتي كه موكل شماست ميگيرد، و هم ميتوان گفت خدا او را قبض روح كرده است، چون در جاي ديگر قرآن فرموده است : (الله يتوفي الانفس حين موتها[42]) خدا هنگام مرگ انسان را قبض روح ميكند. قبض روح هم كار ملك است و هم كار خدا ولي در طول يكديگر، چون خود ملك حدوثا و بقاء معلول خداست . پس به هرحال ملائكه از اين خصوصيت برخوردارند كه نه كارهايي را كه در انحصار خداست به خود نسبت ميدهند و نه در كارهايي كه خودشان انجام ميدهند خود را مستقل ميدانند.

 

"جعلهم فيما هنالك اهل الامانة علي وحيه". حضرت امير(علیه السلام) در خطبه اول نهج البلاغه ملائكه را به چهار قسم تقسيم فرموده، ولي در اين خطبه به آن صورت بيان نكرده اند; آنجا گفتند يك قسم از ملائكه اهل عبادتند، يا هميشه در ركوع و يا در سجود و ...; قسم ديگر ملائكه اي كه واسطه فيض هستند، يا وحي را ميرسانند، يا روزي را تقسيم ميكنند، يا باران را نازل ميكنند و يا ...; قسم ديگر ملائكه اي هستند كه حمله عرش خدا هستند; و قسم چهارم ملائكه اي كه حافظ نفس انسانها هستند. در اين خطبه به آن صورت بيان نفرموده، و جمله "جعلهم فيما هنالك ..." اشاره به آنهايي است كه وحي خدا را بر پيامبران نازل ميكرده اند و امين وحي او هستند، در امانت خدا خيانتي نمي كنند و كلام خدا را همان گونه كه از مصدر ذات ربوبي صادر شده به پيغمبرش ميرسانند.

"و حملهم الي المرسلين ، ودائع امره و نهيه ، و عصمهم من ريب الشبهات"

و وادارشان ساخت تا امانتهاي امر و نهي او را به پيغمبران برسانند، و همه آنها را از شك و شبهه مصون داشت .

در اين كه ملائكه فاعل مختارند يا جبرا گناه نمي كنند، بحث مفصلي هست و ابن ابي الحديد هم در اين مورد مفصل وارد شده و بحث كرده است.[43] ظاهرا آنها فاعل مختارند و ميتوانند گناه كنند ولي نمي كنند.

"فما منهم زائغ عن سبيل مرضاته ، و امدهم بفوائد المعونة ، و اشعر قلوبهم تواضع اخبات السكينة"

پس هيچ يك از آنها از راه رضا و خشنودي خدا منحرف نمي گردند، و خداوند آنان را ياري كرده و اسباب اطاعت را براي آنها فراهم نموده است، و تواضع را كه مستلزم فروتني و آرامش است شعار دلهاي آنها قرار داده است

"و فتح لهم ابوابا ذللا الي تماجيده ، و نصب لهم منارا واضحة علي اعلام توحيده"

و درهاي رواني را به سوي تمجيد خود به روي آنان گشوده است، و چراغهاي روشني را براي ارائه نشانه هاي توحيدش به آنان نصب نموده است

 مقصود اين است كه ملائكه به راحتي به عبادت خدا مشغولند. اين موضوع برخلاف طبع بشر است ; بشر طبيعتا دوست دارد آزاد باشد و به اين سادگي حاضر نيست به عبادت خدا بپردازد، درهاي عبادت و سپاسگزاري و ستايش به راحتي به روي بشر باز نيست و مجاهدت فراواني لازم دارد و از همين جهت هم در قيامت مقام مؤمنين بالاتر از ملائكه است، ملائكه به عبادت و تمجيد پروردگار راغب ترند و درهاي عبادت به راحتي به روي آنها گشوده است .

"لم تثقلهم موصرات الاثام ، و لم ترتحلهم عقب الليالي و الايام"

بار گناه بر آنان سنگيني نياورده، و رفت و آمد شب و روز آنها را تغيير نداده است .

  "و لم ترم الشكوك بنوازعها عزيمة ايمانهم ، و لم تعترك الظنون علي معاقد يقينهم"

و ايمان آنان را هيچ گونه شك و ترديدي متزلزل نساخته، و هيچ گماني بر موارد يقين محكم آنها وارد نگشته است .

 حضرت اميرالمؤمنين (علیه السلام) در اين جمله "شكوك" را به يك انسان مسلح و كمان به دست تشبيه كرده كه يقين انسانها را مورد هدف قرار داده است . انسان معمولا مورد تهاجم قوه شهوت و غضب قرار ميگيرد و تهاجم آنها به يقين انسان ضربه ميزند; وقتي در موردي شك به انسان حمله كند چه بسا يقين خود را از دست ميدهد، در صورتي كه ملائكه از اين تهاجم در امان هستند.

"و لا قدحت قادحة الاحن فيما بينهم ، و لا سلبتهم الحيرة ما لاق من معرفته بضمائرهم"

و آتش كينه و دشمني ميان آنان افروخته نشده، و حيرت و سرگرداني معرفت دروني آنان را نمي ربايد.

"و ما سكن من عظمته و هيبة جلالته في اثناء صدورهم ، و لم تطمع فيهم الوساوس فتقترع برينها علي فكرهم"

و نه آنچه را از عظمت حق تعالي و جلالت او كه در سينه هايشان جا گرفته، و وسوسه ها در آنها طمع نكرده تا بر فكر و انديشه هاي آنها مسلط شود.


گفتار دوم

تهمت های یهود واهل تسنن به ملائکه و پیامبران

اعتقاد اهل تسنن در عصمت انبياء و ائمه و ملائكه‏

بعضی از حشویه می گویند:

 قوله تعالى: وَ ما جَعَلْنا أَصْحابَ النَّارِ إِلَّا مَلائِكَةً

 فدلّ هذا على أنّ الملائكة معذّبون؛ لأنّ أصحاب النار إنّما يكون من يعذّب فيها، كما قال اللّه:

أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ

 أنّ إبليس كان من الملائكة [المقرّبين ثمّ عصى و كفر، و ذلك يدلّ على صدور المعصية من جنس الملائكة].

هذا خلاصة كلام الحشوية.

و الجواب [عنه‏]: أمّا المنع فهو باطل؛ لأنّا استدللنا  على عصمة [الملائكة] ، و القرآن مشحون به.

و العقل دلّ على أنّهم [خير] محض، حتى ذهب بعضهم أنّهم خير محض و لا قدرة لهم على الشرّ و الفساد.

و لأنّهم لا شهوة لهم و لا حاجة، و عالمون بقبح القبيح فلا يفعلونه؛ لانتفاء داعي الحاجة و الجهل.

و أمّا قولهم في الأوّل: [إنّه‏]  مختصّ بملائكة النار.

قلنا: ممنوع، بل هو عامّ؛ [لصحة] الاستثناء.

سلّمنا، لكن يتمّ مطلوبنا به، فإنّا قد بيّنّا  أنّه أفضل من كلّ الملائكة، فدخل المعصومون منهم، و تمّ الدليل.

 [و عن‏]  منع عموم باقي الآيات، فنقول: إنّه باطل؛ [لاتّفاق‏] الكلّ على العموم، و لصحة الاستثناء لكلّ فرد من أفراد الملائكة، و ما ذكرناه من تمام الاستدلال سواء كان للعموم أو للخصوص.

و الجواب عن النقض بوجوه: الأوّل: قرأ الحسن: الملكين- بكسر اللام-، و هو مروي‏ عن الضحّاك  و ابن عبّاس.

ثمّ اختلف هؤلاء، فقال الحسن: كانا [علجين أقلفين‏]  ببابل يعلّمان الناس السحر.

و قيل: كانا رجلين صالحين من الملوك.

فزيد على هذه القراءة تفسير قوله: أُنْزِلَ ، فقال بعضهم: بمعنى (قدّر).

 [و قالت‏]  الجبرية: من القضاء و القدر.

و قال بعضهم: القضاء عبارة عن وجود جميع الموجودات في العالم العقلي مجتمعة و مجملة على سبيل الإبداع، و القدر عبارة عن وجودها في موادّها الخارجية أو بعد حصول شرائطها متّصلة واحدا بعد واحد، قال اللّه تعالى: وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ. و الجواهر العقلية توجد في القضاء و القدر مرّة واحدة باعتبارين، و الجسمانية و ما معها موجودة فيهما مرّتين.

و احتجّ من قرأ بكسر اللام بوجوه: أحدها: أنّه لا يليق بالملائكة تعليم السحر.

و ثانيها: كيف يجوز إنزال الملكين مع قوله: وَ لَوْ أَنْزَلْنا مَلَكاً لَقُضِيَ الْأَمْرُ ثُمَّ لا يُنْظَرُونَ ؟! و ثالثها: لو أنزل ملكان، إمّا أن [يجعلهما] في صورة رجلين، أو لا.

فإن كان الأوّل مع أنّهما ليسا برجلين لكان ذلك تخيّلا و تلبيسا، و ذلك غير جائز.

و لو جاز ذلك فلم لا يجوز أن يكون كلّ واحد من الناس الذين نشاهدهم لا يكون في الحقيقة إنسانا، بل ملكا من الملائكة؟

و إن كان الثاني فهو باطل؛ لقوله تعالى: وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَكاً لَجَعَلْناهُ رَجُلًا.

و في هذه الوجوه كلام يليق بعلم الكلام ذكرناه في (النهاية)، فلا نطوّل بذكره هنا.

الثاني: أنّ قوله تعالى: وَ ما أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ موضعه جرّ عطفا على‏

مُلْكِ سُلَيْمانَ. و تقديره: ما تتلوا الشياطين [افتراء] على ملك سليمان و على ما أنزل على الملكين، و هذا [هو] قول أبي مسلم  و تفسيره. قال: كما أنّ الشياطين نسبوا السحر إلى ملك سليمان [مع أنّ ملك سليمان‏] كان مبرّا عنه  كذلك نسبوا ما أنزل على الملكين في أنّ المنزل عليهما سحر، و هو مبرّا عن السحر؛ لأنّ المنزل عليهما كان هو الشرع و الدين و الدعاء إلى الخير.

و احتجّ عليه: بأنّ السحر لو كان نازلا عليهما لكان [منزله هو اللّه تعالى، و ذلك غير جائز؛ لأنّ السحر كفر و عيب لا يليق‏]باللّه تعالى إنزال ذلك.

و لأنّ قوله: وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ ، يدلّ على أنّ تعليم السحر كفر، فلو ثبت في الملائكة أنّهم يعلّمون السحر لزمهم الكفر، و ذلك باطل.

 [و] لأنّه كما لا يجوز على الأنبياء أن يبعثوا بتعليم السحر، كذا لا يجوز في الملائكة بطريق الأولى.

  [و لأنّ‏]  السحر لا يضاف [إلّا إلى الكفرة و الفسقة و الشياطين فكيف يضاف‏]  إلى اللّه تعالى ما نهى عنه و يتوعّد عليه بالعقاب؟ و هل السحر إلّا الباطل المموّه و قد أبطله اللّه تعالى في عدّة مواضع، كما قال اللّه تعالى في قصّة موسى عليه السّلام: إِنَّ اللَّهَ سَيُبْطِلُهُ.

الثالث: أن [تكون‏] ما بمعنى الجحد، و يكون معطوفا على قوله: وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ، كأنّه قال: لم يكفر سليمان، و لم ينزل على الملكين [السحر؛ لأنّ السحرة كانت تضيف السحر إلى سليمان و تزعم أنّه ممّا نزّل على الملكين‏]  ببابل هاروت و ماروت، فردّ اللّه عليهم في القولين.

و قوله: وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ  جحد أيضا، أي [لا يعلّمان‏]  أحدا، بل ينهيان عنه أشدّ النهي.

و أمّا قوله تعالى: حَتَّى يَقُولا إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ، أي ابتلاء و امتحان فَلا تَكْفُرْ ، و هو كقولك: ما أمرت فلانا بكذا حتى قلت له: لا تفعل، و نهيته، أو حتى قلت له: إن فعلت كذا نالك كذا. و معناه: ما أمرته حتى حذّرته عنه.

الرابع: أنّ إنزال السحر لتعليم صفته؛ لأنّه منهي عنه، و النهي عن الشي‏ء يستلزم [معرفته‏] ؛ لاستحالة تكليف اللّه تعالى شخصا بأن يجتنب شيئا مجهولا مطلقا؛ لأنّه يكون تكليفا بالمحال، فإنّ النهي عن الشي‏ء يستلزم العلم به.

لا يقال: إنّه تعالى ذمّ [الشياطين على تعليم السحر و جعله كفرا؛ لقوله تعالى:

وَ لكِنَ‏]  الشَّياطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ.

لأنّا نقول: الشياطين علّموا الناس [ليعملوا] به و يفسد في الأرض؛ فلذلك ذمّهم اللّه تعالى.

الخامس: السحر لفظ مشترك بين معنيين:

أحدهما: ما [دقّ‏]  و لطف و تعجب منه العقول و الأذهان  بقوله: «إنّ من البيان لسحرا».

و ثانيهما: ما [يذمّ‏] فاعله، و هو كلّ أمر يخفى سببه و يتخيّل على غير حقيقته، و يجري مجرى التمويه و الخداع.

و إذا أطلق و لم يقيّد أفاد ذمّ فاعله ، قال تعالى: سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ ، يعني موّهوا عليهم.

فالمنزل على الملكين جاز أن يكون من القسم الأوّل، و هو اختيار بعض الأصوليين.

السادس: أنّه تعالى أنزل علم السحر ابتلاء من اللّه للناس، من [تعلّمه‏]  و عمل به كان كافرا، و من [تعلّمه‏]  لئلّا يعمل به و يتجنّبه و يحترز منه و ليتوقّاه و لئلّا يغترّ به كان مؤمنا، كما قيل: عرفت الشرّ لا للشرّ [لكن‏]  لتوقّيه.

كما ابتلى اللّه تعالى طالوت بالنهر، فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي. و هذا الوجه هو اختيار المعتزلة.

و الجواب عن المعارضة: أمّا عن الأوّل: [فبمنع‏]  أنّهم أرادوا الاعتراض عليه تعالى، بل طلبا [لتعلّم‏] السرّ في خلق بني آدم مع صدور الشرور منهم؛ لأنّ الحكيم إذا علم باشتمال [فعل‏]  على مفسدة لا يصدر منه ذلك الفعل إلّا لحكمة عظيمة و مصلحة تامّة تستحقر في الحكمة تلك المفاسد بالنسبة إلى وجود المصالح، فأراد الملائكة [بسؤالهم‏]  أن [يعلمهم‏]  اللّه تعالى بتلك الحكمة.

و أيضا: فإنّ إيراد الاعتراض لمعرفة الجواب و حلّ وجه الإشكال و الشبهة ليس بقبيح، و لا يشتمل على إنكار.

 و أيضا: فإنّ [سؤالهم‏]  كان على وجه المبالغة في إعظام اللّه تعالى، فإنّ العبد المخلص لشدّة حبّه لمولاه يكره أن يكون له عبد يعصيه. و لم يذكروا ذلك عن بني آدم غيبة لهم، بل لمّا كان  محلّ الإشكال في خلق بني آدم إقدامهم على الفساد و سفك الدماء، و من أراد إيراد السؤال وجب أن يتعرّض لمحلّ الإشكال [لا] لغيره، فلهذا السبب ذكروا من صفات بني آدم هاتين الصفتين.

قوله: إمّا أن يكون قد علموا ذلك بالوحي، أو بالاستنباط.

قلنا: جاز أن يكون [بالوحي، و جاز أن يكون‏]  بالإلهام. و إعادته عليه تعالى على سبيل الاستفادة، كما قرّرنا، فلا محذور.

و عن الثاني: و [هو] قوله تعالى: وَ ما جَعَلْنا أَصْحابَ النَّارِ إِلَّا مَلائِكَةً  لا يدلّ ذلك على أنّهم معذّبون بها، بل يريد [به‏]  خزنة النار و المتصرّفين في النار و المدبّرين لأمرها.

و عن الثالث: لا نسلّم أنّ إبليس كان من الملائكة؛ لأنّه تعالى أخبر عنه في موضع آخر أنّه كان من الجنّ.[44]

 

ابوهریره نیز می گوید:

و رويتم أنّ موسى بن عمران- عليه السّلام- لطم ملك الموت فأعوره ،

قال شرف الدين العاملى (رحمه الله) فى كتاب أبى هريرة تحت عنوان «لطم موسى عين ملك الموت فأعوره»[45]

 «أخرج الشيخان (أى البخارى و مسلم) فى صحيحيهما بالاسناد الى أبى هريرة قال:

جاء ملك الموت الى موسى عليهما السلام فقال له: أجب ربك قال: فلطم موسى عين ملك- الموت ففقأها، قال: فرجع الملك الى اللّه تعالى فقال: انك أرسلتنى الى عبد لك لا يريد الموت ففقا عينى قال: فرد اللّه اليه عينه و قال: ارجع الى عبدى فقل له: الحياة تريد؟ فان كنت تريد الحياة فضع يدك على متن ثور فما توارت بيدك من شعرة فانك تعيش بها سنة؛ الحديث، و أخرجه أحمد من حديث أبى هريرة فى مسنده (فمن أراد موارد ذكره فى الصحيحين فليراجع كتاب أبى هريرة) و فيه: أن ملك الموت كان يأتى الناس عيانا قال: فأتى موسى فلطمه ففقا عينه الحديث و أخرجه ابن جرير الطبرى فى الجزء الاول من تاريخه عن أبى هريرة و لفظه عنده: ان ملك الموت كان يأتى الناس عيانا حتى أتى موسى فلطمه ففقا عينه و فى آخره: ان ملك الموت جاء الى الناس خفيا بعد موت موسى.

و أنت ترى ما فيه مما لا يجوز على اللّه تعالى و لا على أنبيائه و لا على ملائكته أيليق بالحق تبارك و تعالى أن يصطفى من عباده من يبطش على الغضب بطش الجبارين؟! و يوقع بأسه حتى فى ملائكة اللّه المقربين؟! و يعمل عمل المتمردين؟! و يكره الموت كراهة الجاهلين؟! و كيف يجوز ذلك على موسى؟! و قد اختاره اللّه لرسالته، و ائتمنه على وحيه، و آثره بمناجاته، و جعله من سادة رسله، و كيف يكره الموت هذا الكره مع شرف مقامه؟! و رغبته فى القرب من اللّه تعالى و الفوز بلقائه؟! و ما ذنب ملك الموت عليه السلام؟! و انما هو رسول اللّه اليه؟! و بما استحق الضرب و المثلة فيه بقلع عينه؟! و ما جاء الا عن اللّه و ما قال له سوى: أجب ربك، أ يجوز على أولى العزم من الرسل اهانة الكروبيين من الملائكة و ضربهم حين يبلغونهم رسالات اللّه و أوامره عز و جل؟! تعالى اللّه و تعالت أنبياؤه و ملائكته عن ذلك علوا كبيرا.

و نحن لم برئنا من أصحاب الرس و فرعون موسى و أبى جهل و أمثالهم و لعناهم بكرة و أصيلا؟

أليس ذلك لانهم آذوا رسل اللّه حين جاؤوهم بأوامره؟ فكيف نجوز مثل فعلهم على أنبياء اللّه و صفوته من عباده؟! حاشا للّه ان هذا لبهتان عظيم.

ثم ان من المعلوم أن قوة البشر بأسرهم بل قوة جميع الحيوانات منذ خلقها اللّه تعالى الى يوم القيامة لا تثبت أمام قوة ملك الموت فكيف و الحال هذه تمكن موسى (علیه السلام) من الوقيعة

يوسف الصّدّيق- عليه السّلام- قعد من امرأة العزيز مقعد الخائن  و أنّ داود- فيه؟ و هلا دفعه الملك عن نفسه؟ مع قدرته على ازهاق روحه، و كونه مأمورا من اللّه تعالى بذلك، و متى كان للملك عين يجوز أن تفقا؟!

و لا تنس تضييع حق الملك و ذهاب عينه و لطمته هدرا، اذ لم يؤمر الملك من اللّه بأن يقتص من موسى صاحب التوراة التى كتب اللّه فيها «أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَ الْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ»[46] و لم يعاتب اللّه موسى على فعله هذا بل أكرمه اذ خيره بسببه بين الموت و الحياة سنين كثيرة بقدر ما تواريه يده من شعر الثور، و ما أدرى و اللّه ما الحكمة فى ذكره شعر الثور بالخصوص؟!

و أما و عزة الحق و شرف الصدق و علوهما على الباطل و الافك لقد حمل هذا الرجل (أى أبو هريرة) أولياءه ما لا طاقة لهم به و كلفهم بأحاديثه هذه بما لا تحتمله عقولهم أبدا و لا سيما قوله فى هذا الحديث: ان ملك الموت قبل وفاة موسى كان يأتى الناس عيانا و انما جاءهم خفيا بعد موت موسى، نعوذ باللّه من سبات العقل و خطل القول و الفعل و لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظيم».

و قال فى ذيل الصفحة:

 «لو أن ملك الموت كان يأتى الناس عيانا قبل وفاة موسى لطفحت به الاخبار و اشتهر اشتهار الشمس فى رابعة النهار فما بال المحدثين و المورخين و أهل الاخبار من جميع الامم أغفلوا هذا الخبر لو كان له أثر و ما بال القصاصين و المخرفين ما حام خيالهم حوله، فهل تركوا الامتياز به لابى هريرة؟!»

 قدّم اوريا -عليه السّلام - أمام التّابوت ليقتل فيتزوّج امرأته ، و أنّ الشيطان قعد فى مجلس سليمان- عليه السّلام- و كان يأتى نساءه و هنّ حيّض .

فزعمتم أنّ اللّه جلّ ثناؤه بعث الى خلقه أنبياء كذّابين و مخطئين؛ و أمرهم‏ و قال الثعالبى فى ثمار القلوب فى المضاف و المنسوب ما نصه:[47] «لطمة موسى تضرب مثلا لما يسوء أثره؛ و فى أساطير الاولين أن موسى سأل ربه أن يعلمه بوقت موته ليستعد لذلك، فلما كتب اللّه له سعادة المحتضر أرسل اليه ملك الموت و أمره بقبض روحه بعد أن يخبره بذلك؛ فأتاه فى صورة آدمى و أخبره بالامر، فما زال يحاجه و يلاجه، و حين رآه نافذ العزيمة فى ذلك لطمه لطمة فذهبت منها احدى عينيه، فهو الى الان أعور و فيه قيل:

         يا ملك الموت لقيت منكرا             لطمة موسى تركتك أعورا

 و أنا برى‏ء من عهدة هذه الحكاية

و قال محمود أبورية فى كتاب شيخ المضيرة بعد نقل شى‏ء من الاخبار و نقل شى‏ء من كلام الثعالبى و نقل براءته من عهدة الحكاية :[48]

 «و من العجيب أن يصف الثعالبى هذا الحديث بأنه من أساطير الاولين بعد أن رواه البخارى و مسلم، و هذا مما يدل على أن هذين الكتابين لم يكن لهما فى القرون الاولى الاسلامية تلك القداسة التى جعلت لهما بعد ذلك و الثعالبى كما هو معروف قد مات فى سنة 430 ه».

أقول: تقدم فيما سبق ما يؤيد هذه البيانات [49]

                        

و قوله- تعالى- وَ هَلْ أَتاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ. فقد قيل فى تأويله: إن المتسور على داود، إنما كانوا من البشر، و أن لفظ النعاج محمول على حقيقته، لا على الكناية عن النساء. و فزعه منهم: إنما كان لأنهم دخلوا عليه فى غير وقت الدخول، [بغير إذنه‏] ، و ذلك لا يدل على معصية، و الحمل على هذا التأويل، أولى من تقدير صدور المعصية من النبي، و تقدير تبكيته من الله- بالملائكة، و بقولهم خَصْمانِ بَغى‏ بَعْضُنا عَلى‏ بَعْضٍ إلى قوله وَ اهْدِنا إِلى‏ سَواءِ الصِّراطِ. حيث أنه يلزم منه كذب الملائكة فى قولهم خَصْمانِ بَغى‏ بَعْضُنا عَلى‏ بَعْضٍ و لم يكن كذلك أو للاضمار فى كلامهم، و تقديره: أ رأيت لو كنا كذلك، و كل واحد من الأمرين بعيد، و يلزم منه أيضا الكذب فى قولهم إِنَّ هذا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِيَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ أَكْفِلْنِيها ، إن حمل على إطلاقه حيث لم يكن له نعجة، و لا لأخيه نعاج، و لا قال له ذلك، و أن يقدر فى الكلام ما ذكرناه. و لا يخفى امتناع الكذب على الملائكة و بعد الإضمار و التقدير فى الكلام.

و إن سلمنا أن  المتسور عليه كانوا ملائكة، لقصد عتابه؛ فليس فى ذلك ما يدل على كونه مذنبا، فإنه روى أن أوريا بن حنان خطب امرأة و كان من عادة أهل ذلك‏

الزمان، أنه إذا خطب واحد امرأة لا تزوج من الخاطب الثانى، إلا بعد تزويجها من الخاطب الأول، فخطبها داود بعد أوريا؛ فزوجها أهلها منه؛ لميلهم إليه.

و روى أيضا أنه وقعت عينه على امرأة أوريا؛ فأعجبته؛ فسأله أن ينزل/ عنها؛ ليتزوجها؛ لأن ذلك كان معتادا لهم؛ فنزل الملكان لعتابه على ذلك مع كثرة نسائه، و مزاحمته لأوريا، و إن كان ذلك مباحا، و ليس بمعصية.

و قولكم: إنه أخطأ بالمبادرة إلى الجواب، قبل سماع كلام الآخر ليس كذلك؛ فإنه إنما حكم بذلك بتقدير أن يكون الأمر على ما ذكر.

و قوله- تعالى-: وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راكِعاً وَ أَنابَ فلم يكن عن سابقة ذنب صدر منه؛ بل إنما كان كذلك على سبيل الانقطاع إلى الله- تعالى- و الخضوع له و التذلل بين يديه؛ تعظيما له و شكرا.

و قوله- تعالى- فَغَفَرْنا لَهُ ذلِكَ معناه: أنا قبلنا منه ذلك و كتبنا له ثوابه؛ لأنه لما كان المقصود من الاستغفار: إنما هو الثواب قيل فى جوابه غفرنا: أى فعلنا ما هو المقصود من الاستغفار.

و الّذي يدل على صحة جميع ما ذكرناه، و أن داود- عليه السلام- لم يذنب، قوله- تعالى- مرتبا على القصة المذكورة و هى قوله وَ هَلْ أَتاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ، يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ. و قوله- تعالى- وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى‏ وَ حُسْنَ مَآبٍ، و لو كان فى القصة المذكورة عاصيا مذنبا؛ لما كان ترتيب الإكرام و التعظيم له ملائما للقصة؛ بل كان من قبيل الترتيب على العلة من ضد ما تقتضيه.

                       

*** و لا يخفى ان الملائكة مخلوقون للّه يسبحونه و يقدسونه و يعملون بأمره كما جاء في العهد القديم «مز 104، 4 و 103، 20، و 148، 2» و جاء أيضا ان اللّه ينسب إليهم حماقة «اي 4، 18» و فيهم ملائكة أشرار «مز 78، 49» و انظر الى العهد الجديد «2 بط 2، 4 و يه 6»، هذا و التوراة الرائجة

و يقول: ان كتاب اللّه يعلمنا ان الملائكة هم خدامه المعصومون عن الخطأ و الزلل، أما عبارة القرآن فتفيد انهم اقترفوا أربعة معاص، كما قال علماء المسلمين.

قلت: يا عجبا و لا عجب من مثل المتكلف و المتعرب فان الذي يسميانه كتاب اللّه و كلام اللّه السميع العليم هو الذي يقول: ان اللّه ينسب الى ملائكته حماقة «اي 14، 18».

و يقول أيضا جيش ملائكة أشرار «مز 78، 49» و ان اللّه لم يشفق على ملائكة قد أخطئوا بل في سلاسل الظلام طرحهم في جهنم و سلمهم محروسين للقضاء «2 بط 2، 4»، و الملائكة الذين لم يحفظوا رئاستهم بل تركوا مسكنهم حفظهم الى دينونة اليوم العظيم بقيود أبدية تحت الظلام «يه 6» فأين تكون من كتابهم عصمة الملائكة، و ان عبارة القرآن لا تفيد ان الملائكة اقترفوا أربعة معاص، و لا قال بذلك علماء المسلمين، فاستمع إلى ذلك:

فانه قال ان فيما حكاه القرآن من قول الملائكة إنكار على اللّه فيما يفعله و هو من أعظم المعاصي.

قلت: ليس في هذا الكلام شي‏ء من الانكار على اللّه و إنما هو سؤال عن وجه الحكمة في خلقه للأنسان مع انه قد ينبعث من بعض أفراده الفساد و سفك الدماء، و لهذا أجابهم اللّه بقوله: إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ من وجوه الحكمة و الصلاح في خلق هذا النوع و ما سيظهر منه من قداسة الأنبياء و الأولياء و حسن عبادتهم و إخلاصهم بالرغبة و الاختيار المرغم لدواعي الهوى و وساوس الشيطان و بواعث الطبيعة البشرية، و لو كان كلامهم اعتراضا على اللّه لقال لهم اللّه عالم الغيب و الشهادة: ما أنتم و الاعتراض على خالقكم القادر القاهر، و إن شئت فقابل كلام الملائكة، هذا مع ما تذكره التوراة عن قول ابراهيم للّه جل شأنه:

أ فتهلك الصديق مع الأثيم عسى أن يكون خمسون صديقا في المدينة؟ أ فتهلك المكان و لا تصفح عنه من أجل الخمسين صديقا الذين فيه حاشا لك ان تفعل مثل هذا الأمر لتميت الصديق مع الأثيم فيكون الصديق كالأثيم ادّيان كل الارض لا يصنع عدلا «تك 18، 23- 26»، و قس أيضا كلام الملائكة مع ما تذكره التوراة في قولها فرجع موسى الى الرب و قال: يا سيد لماذا أسأت الى هذا الشعب؟ لماذا أرسلتني «خر 5، 22» فقال موسى للرب لماذا أسأت الى عبدك؟

و لما ذا لم أجد نعمة في عينك حتى انك وضعت ثقل جميع هذا الشعب علي، العليّ‏  .[50]     

 

 


ü     تهمت به روح الامین جبرئیل

از زمان هاى گذشته شيعه را متهم نموده اند كه معتقد است جبرئيل در جريان وحي خيانت كرده و به جاى آن كه رسالت را به على بن ابى طالب ابلاغ كند آن را بر رسول خدا صلى الله عليه وآله  ابلاغ نموده  است. از اين رو بعد از سلام نمازشان سه بار دست خود را بالا مي برند و مي گويند: (خان الامين) .

·        ريشه اتهام

از آیات شریف قرآن و احادیثى که پیرامون آنها رسیده است روشن مى شود که یهودیان معتقدند جبرئیل در ابلاغ رسالت خیانت نموده است زیرا خداوند به وى دستور داده بود نبوت را در دودمان اسرائیل قرار دهد لکن او بر خلاف فرمان خدا آن را در سلسله اسماعیل قرار داد. بنابراین گروه یهود جبرئیل را دشمن دانسته و جمله خان الأمین (جبرئیل خیانت نمود) را شعار خود قرار دادند و به همین خاطر قرآن در مقام انتقاد از آنان و اثبات بى پایگى سخنانشان جبرئیل را در آیه ذیل به عنوان فرشته امین و درست کار معرفى کرد :

 َنزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ عَلَى قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرِینَ :[51]

روح امین جبرئیل قرآن را بر قلب تو نازل کرد تا از بیم دهندگان باشى.

 و در آیه دیگر مى فرماید:

قُلْ مَنْ کَانَ عَدُوًّا لِجِبْرِیلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَى قَلْبِکَ بِإِذْنِ اللَّهِ مُصَدِّقًا لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ وَهُدًى وَبُشْرَى لِلْمُؤْمِنِینَ [52]

 بگو: هر کس با جبرئیل دشمنى ورزد آن فرشته گرامى به اذن خدا قرآن را بر قلب تو نازل نمود. [53]

 

 بنابراین ریشه شعار  خان الأمین از خرافات قوم یهود سرچشمه گرفته است و برخى از نویسندگان جاهل که با شیعه خصومت دیرینه دارند به طرح این سخن برضد شیعه پرداخته و ناجوانمردانه این اتهام را به شیعه نسبت مى دهند.

 ابن تیمیه می گوید : یهود در صدد وارد کردن نقص و عیب بر جبرئیل برآمده و او را از بین ملائکه دشمن خود مى دانند همانگونه که رافضه مى گویند: جبرئیل به اشتباه وحى را بر محمد نازل کرده است... [54]

 

·        اعتقاد شیعة به نبوت محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم)

 شیعه معتقد به نبوت حضرت محمد بن عبدالله صلى الله علیه وآله بوده و آن را رکنى از ارکان دین اسلام مى داند.

شیخ طوسى رحمه الله مى گوید[55]  

 محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم صلی الله علیه وآله پیامبر این امت و رسول خدا است به این دلیل که او ادعای نبوت کرده است و معجزه هایی به دست او انجام شده است مثل قرآن ( که معجزه جاوید است) پس او حقا پیامبر است .

 علامه حلی رحمة الله علیه می گوید

 و ظهور معجزه قرآن و معجزه های دیگر غیر از قرآن همراه با دعوت به دین پیامبر ما حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم دلالت بر نبوت آن حضرت دارد. [56]

·         وجوب شهادتین در نماز

 شیعه در تشهد نماز ، شهادتین را از واجبات نماز مى داند که تعمد در ترک آن موجب بطلان نماز است. چگونه ممکن است که در یک قسمت از نماز شهادت به نبوت رسول الله بدهد و در قسمتی دیگر ادعای خیانت جبرئیل در رساندن وحی به پیامبر را داشته باشد در حالیکه این دو در تضاد با یکدیگر هستند.

 فتاوای فقهای شیعه در طول تاریخ و عمل شیعیان در سراسر جهان بهترین گواه این سخن و روشن ترین دلیل بر اتهامات وهابی است .

 شیخ مفید رحمة الله علیه می فرماید :

 وأدنى ما یجزی فی التشهد أن یقول المصلی : " أشهد أن لا إله إلا الله ، وأشهد أن محمدا صلى الله علیه وآله عبده ورسوله " . [57]

 کمترین چیزی که در تشهد کفایت می کند این است که نمازگزار بگوید : اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا صلی الله علیه و آله عبده و رسوله.

 

شیخ طوسی رحمة الله علیه می فرماید [58]

  و کمترین چیزی که در تشهد لازم است بگوید این است که چهار چیز را بگوید : دو شهادت گواهی دادن و درود فرستادن بر پیامبر محمد و آل پیامبر و دقیق آن این است که بگوید :‌ شهادت می دهم که خدایی جز الله وجود ندارد او یکتا است و شریکی ندارد و شهادت می دهم که محمد بنده او و فرستاده اوست خدایا بر حضرت محمد و آل او صلوات بفرست.

 

صحاب جواهر می فرماید

 واجب هفتم تشهد است و آن از نظر لغت بر وزن تفعل است و از گواهی دادن شهادة گرفته شده است و آن خبر قطعی است و شرعا همانگونه که در جامع المقاصد آمده است شهادت به یگانگی خدا و رسالت پیامبر و درود فرستادن بر پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم است . [59]

همه مراجع عظام تقلید در عصر حاضر نیز در رساله توضیح المسائل خود تشهد را ذکر کرده اند

 مساله 1100 – در رکعت دوم تمام نمازهای واجب و رکعت سوم نماز مغرب و رکعت چهارم نماز ظهور و عصر وعشا باید انسان بعد از سجده دوم بنشیند و در حال آرام بودن بدن تشهد بخواند یعنی بگوید :

 اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله الله صل علی محمد و آل محمد.

 شهادت می دهم که خدائی سزاوار پرستش نیست مگر خدائی که یگانه است و شریک ندارد و شهادت می دهم که محمد صلی الله علیه و آله بنده خدا و فرستاده او است خدایا رحمت بفرست بر محمد و آل محمد .

 رساله توضیح المسائل مراجع عظام تقلید حضرات آیات عظام خوئی ،‌ خمینی ،‌ گلپایگانی سیستانی ،‌ فاضل لنکرانی ،‌ بهجت ، تبریزی ،‌ صافی گلپایگانی احکام نماز واجبات نماز.

 و به همین مضمون در کتاب هاى دیگر فقهى باب تشهد وارد شده است و معلوم است که شیعه اعتقاد خود به رسالت و نبوت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) را در تشهد نماز اقرار مى کند و این مسئله نزد علمای شیعه اجماعی است.

 

 

 

·        اعتقاد شیعه به عصمت ملائکه

 شیعه معتقد به عصمت جبرئیل امین و دیگر ملائکه است و اگر به اعتقاد شیعه جبرئیل در نزول وحى خیانت کرده است هیچ گاه تصریح به عصمت او نمى کند

 

 : شیخ مفید رحمة الله علیه می فرماید: فجمیع المؤمنین من الملائکة والنبیین والأئمة معصومون لأنهم متمسکون بطاعة الله تعالى [60]

 پس همه مومنین از ملائکه و پیامبران و ائمه معصوم هستند به خاطر اینکه اینها متمسک به طاعت خدای متعال هستند.

شیخ صدوق (رحمه الله) مى فرماید [61]

  اعتقاد ما این است که انبیاء و مرسلین و ائمه و ملائکه که درود خدا بر آنها باد، معصوم هستند و از هر گونه آلودگی پاک هستند و آنها گناه  مرتکب نمی شوند نه گناه صغیره  و نه گناه کبیره  و آنچه خدا به آنها امر کند نافرمانی نمی کنند و هر ‌آنچه امر کند انجام می دهند

·        احترام ویژه شیعه به جبرئیل

 علمای شیعه در طول تاریخ  نسبت  به تعظیم جبرئیل به عنوان امین وحی الهی وفرشته ای مقرب  تاکید فراوان داشتند .

 : علامه طبرسى (رحمه الله) مفسر بزرگ قرآن در تفسیر آیه می فرماید

َنزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ  [62]

 یقول : یعنى جبرئیل(علیه السلام) و هو امین وحى الله لا یغیره و لا یبدله.[63]

.  می گوید یعنی روح الامین یعنی جبرئیل و او امانتدار وحی الهی است که نه در آن تغییری ایجاد می کند ونه آن را تبدیل می کند .

  علامه طباطبایى(رحمه الله) نیز در تفسیر آیه مى فرماید[64]  :

  مراد از روح الامین همان جبرئیل فرشته وحی است ... و با کلمه (روح الامین) وصف شده است به خاطر دلالت بر مصونیت او  از خطا در انجام وظیفه اش از جانب خدای متعال بر پیامبرش صلی الله علیه وآله وسلم می باشد، او  چیزی از کلام خد را به صورت عمد یا سهو یا فراموشی تغییر نمی دهد همانگونه که توصیف او در آیه دیگری به قدس اشاره به همین مطلب دارد.

·        قال عمر بن الخطّاب: انّ اللّه خلق ملائكة من نور وجه علىّ بن أبي طالب.[65]

قال: أخبرنى سيّد الحفاظ أبو منصور شهردار بن شيرويه بن شهردار الدّيلمىّ الهمداني فيما كتب إلىّ من همدان، أخبرنى أبو الفتح عبدوس بن عبد اللّه بن عبدوس الهمداني كتابة، أخبرنى الشيخ الخطيب أبو الحسن صاعد بن محمّد بن الغياث الدامغاني بدامغان، حدّثنى أبو يحيى محمّد بن عبد العزيز الشيطبانى، حدّثنا أبو بكر القرشىّ، حدّثنى أبو سعيد الحسن بن علىّ بن زكريا، حدّثنى هدبة بن خالد القيسىّ عن حماد بن ثابت البناني، عن عبيد بن عمر الليثي عن عثمان بن عفّان، قال: قال عمر بن الخطّاب: انّ اللّه خلق ملائكة من نور وجه علىّ بن أبي طالب.[66]

 

 با توجه به این  گفتار بزرگان علمای شیعه ، آیا انصاف است شیعه را دشمن جبرئیل امین قلمداد کرد و چنین تهمتی را بر آنان روا دشت ؟

 


ü     تهمت به هاروت و ماروت

حق تعالى مى فرمايد و ما انزل على الملكين ببابل هاروت و ماروت  گفته اند: مراد آن است كه: شياطين تعليم مى كردند مردم را آنچه فرستاده شده بود از سحر بر دو ملك كه در زمين بابل بودند كه نام ايشان هاروت و ماروت بود و ما يعلمان من احد حتى بقولا انما نحن فتنه فلا تكفر  و نمى آموختند سحر را به احدى تا مى گفتند به او كه : نيستيم ما مگر فتنه و امتحانى براى مردم پس كافر مشو بعمل كردن به سحر، فيتعلمون منهما ما يفرقون به بين المرء و زوجه پس ‍ مى آموختند از ايشان آنچه جدائى مى افكندند به سبب آن ميان آدمى و جفت او.

على بن ابراهيم و عياشى رحمهما الله در تفسيرهاى خود به سند حسن از امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده اند كه : ملائكه نازل مى شدند هر روز و هر شب براى حفظ اعمال اوساط اهل زمين از فرزندان آدم و اعمال ايشان را مى نوشتند و به آسمان بالا مى بردند، پس به فرياد آمدند اهل آسمان از گناهان اهل زمين و عيب مى كردند در ميان خود اهل زمين را به آنچه مى شنيدند و مى ديدند از ايشان از افترا بستن ايشان بر خدا و جراءت ايشان بر معصيت حق تعالى ، پس خدا را تنزيه كردند از آنچه خلق به او نسبت مى دهند و به آن وصف مى كنند، و گروهى از ملائكه گفتند: پروردگارا! به غضب نمى آئى از آنچه خلق تو در زمين مى كنند و از آنچه در حق تو افترا مى كنند و بغير حق به تو نسبت مى دهند، و از آنچه نافرمانى تو مى كنند بعد از آنكه نهى كرده اى ايشان را از آنها و تو حلم مى كنى با ايشان و حال آنكه در قبضه قدرت تواند و در نعمت و عافيت تو تعيش مى كنند؟

پس حق تعالى خواست بنمايد به ملائكه قدرت كامله خود را و جارى بودن امر خود را در خلق خود، و بشناساند به ملائكه نعمت خود را بر ايشان كه ايشان را از گناه معصوم گردانيده و خلقت ايشان را از ساير خلقتها امتياز داده و ايشان را مجبول بر طاعت گردانيده و شهوت معصيت در ايشان قرار نداده است ، پس وحى فرمود بسوى ملائكه كه : از ميان خود دو ملك اختيار كنيد تا ايشان را به زمين بفرستم و ايشان را به طبيعت انسان بگردانم و در ايشان شهوت خوردن و آشاميدن و جماع كردن و حرص و طول امل قرار دهم مثل آنچه در طبيعت بشر قرار داده ام تا ايشان را امتحان كنم به طاعت خود.

پس ملائكه هاروت و ماروت را در ميان خود اختيار كردند و ايشان زياده از ساير ملائكه عيب مى كردند فرزندان آدم را و طلب نزول عذاب بر ايشان بيش از سايرين مى كردند، پس حق تعالى وحى فرمود بسوى ايشان كه : در شما شهوت خوردن و آشاميدن و جماع كردن و حرص و طول امل قرار دادم چنانچه در بنى آدم ، پس چيزى در پرستيدن شريك من مگردانيد و مكشيد كسى را كه من حرام كرده ام كشتن او را و زنا مكنيد و شراب مخوريد. پس حجابهاى آسمانها را گشود تا قدرت خود را به ملائكه بنمايد و ايشان را به صورت و لباس انسان به زمين فرستاد.

پس فرمود: آمدند در ناحيه شهر بابل ، چون به زمين رسيدند بنائى به نظر ايشان درآمد و رفتند به جانب آن بنا، چون به قصر رسيدند زنى را ديدند جميله و خوشرو و خوشبو كه به انواع زينتها خود را آراسته و با روى باز بسوى ايشان مى آيد، چون نظر كردند بسوى او و با او سخن گفتند و نيك در او نگريستند به جهت آن شهوتى كه در ايشان مقرر شده بود عاشق آن زن شدند و با يكديگر در آن باب مشورت كردند و نهى خدا را به ياد خود آوردند و از او گذشتند، چون اندكى راه رفتند شهوت بر ايشان غالب شد و ايشان را برگردانيد، پس بسوى آن زن برگشتند در نهايت بيتابى و بيقرارى و او را به زنا خواندند.

آن زن گفت : من دينى دارم كه به آن اعتقاد دارم . و موافق دين خود مرا روا نيست با شما نزديكى كنم تا به دين من درنيائيد.

گفتند: دين تو چيست ؟

گفت : من خدائى دارم كه هر كه او را مى پرستد و سجده براى او مى كند، من مى توانم اجابت او كرد به هر چه از من بطلبد.

گفتند: خداى تو چيست ؟

گفت : اين بت .

پس به يكديگر نظر كردند و گفتند: اكنون دو گناه از گناهانى كه خدا ما را نهى فرمود رو داد: يكى شرك و ديگرى زنا، پس با يكديگر مشورت كردند و آخر شهوت بر ايشان غالب شد و گفتند: قبول كرديم .
پس گفت : اگر راضى شديد كه بت را سجده كنيد آن قربانى دارد، تا شراب نخوريد سجده بت از شما مقبول نيست ، و موافق دين من آن است كه اول شراب بخوريد و آخر سجده بت بكنيد.

پس با يكديگر مشورت كردند و گفتند: اكنون سه گناه از آنها كه خدا نهى فرموده بود پيش آمد: شراب خوردن و زنا كردن و بت پرستيدن ؛ پس گفتند به آن زن كه : چه بلاى عظيم بودى تو براى ما، آنچه گفتى قبول كرديم .
پس شراب خوردند و بت را سجده كردند، چون متوجه مقاربت با او شدند و ايشان براى او و او براى ايشان مهيا شدند، ناگاه سائلى از در آمد كه سؤ ال بكند، چون ايشان او را ديدند ترسيدند، آن سائل گفت : وضع شما آدمى را به شك مى اندازد كه چنين خائف و ترسان زن جميله خوشبوئى را به چنين جاى خلوتى آورده ايد، شما بد مردمى هستيد؛ اين را گفت و بيرون رفت .

آن زن گفت : بخداى خود سوگند مى خورم كه نمى گذارم نزديك من آئيد و حال آنكه اين مرد مطلع شد بر حال من و شما و جاى شما را دانست و الحال مى رود و من و شما را رسوا مى كند، اول او را بكشيد كه ما را رسوا نكند و بعد از آن با اطمينان خاطر بيائيد و آنچه خواهيد بكنيد.

پس از پى آن مرد رفتند و او را كشتند و برگشتند، چون به آن موضع آمدند آن زن را نديدند و جامه ها از بدنشان فرو ريخت و عريان ماندند و انگشت حسرت به دندان گزيدند! پس حق تعالى وحى نمود بسوى ايشان كه : من شما را يك ساعت به زمين فرستادم كه با خلق من باشيد، پس در يك ساعت چهار معصيت كه شما را از آن نهى كرده بودم مرتكب شديد و از من شرم نكرديد و حال آنكه شما بيش از ساير ملائكه عيب مى كرديد اهل زمين را بر معصيت من و سعى مى كرديد در نزول عذاب من بر ايشان به سبب آنكه شما را خلقتى آفريده بودم كه خواهش گناهان در شما نبود و شما را از معاصى نگاه مى داشتم ، اكنون كه عصمت خود را از شما بازداشتم و شما را به خود گذاشتم چنين كرديد، الحال يا عذاب دنيا را اختيار كنيد يا عذاب آخرت را.

پس يكى از ايشان گفت : متمتع مى شويم از شهوتهاى خود در دنيا چون به دنيا آمده ايم تا برسيم به عذاب آخرت ، و ديگرى گفت : عذاب دنيا مدتى دارد و آخر شدن دارد و عذاب آخرت دائمى است و منقطع نمى شود، پس ‍ اختيار نمى كنيم عذاب آخرت را كه سخت تر و ابدى است بر عذاب دنياى فانى منقطع .
پس عذاب دنيا را اختيار كردند و تعليم سحر مى كردند مدتى در زمين بابل ، چون سحر را به مردم تعليم كردند ايشان را خدا از زمين بالا برد، و در ميان هوا سرنگون آويخته اند و معذبند تا روز قيامت .

عياشى به سند ديگر روايت كرده است كه : روزى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بر منبر بود در مسجد كوفه ، پس عبدالله بن الكوا از آن حضرت پرسيد: مرا خبر ده از احوال اين ستاره سرخ - يعنى زهره -.
فرمود: روزى خدا ملائكه را مطلع گردانيد بر احوال فرزندان آدم و ايشان مشغول معصيت بودند، پس هاروت و ماروت از ميان ملائكه گفتند: اين جماعتند كه پدر ايشان را به دست قدرت خود آفريدى و ملائكه را به سجده او امر فرمودى ، به اين نحو معصيت تو مى كنند؟!

حق تعالى فرمود: شايد اگر شما را نيز مبتلا گردانم به مثل آنچه آنها را به آن مبتلا كرده ام شما نيز مرا معصيت كنيد چنانچه ايشان مى كنند.

گفتند: نه بعزت تو سوگند كه معصيت تو نخواهيم كرد.

پس خدا ايشان را به شهوتها مبتلا نمود مثل بنى آدم و امر كرد ايشان را كه : چيزى را با من شريك مگردانيد و مكشيد نفسى را كه من حرام كرده ام كشتن او را و زنا مكنيد و شراب مخوريد. پس ايشان را به زمين فرستاد و هر يك در ناحيه اى حكم مى كردند در ميان مردم ، پس اين ستاره به نزد يكى از آنها آمد به مخاصمه و در نهايت حسن و جمال بود، چون او را ديد مفتون عشق او شد و گفت : حق به جانب توست اما حكم نمى كنم براى تو تا به من دست ندهى ؛ پس او را وعده كرد به يك روزى و برگشت و به نزد ديگرى رفت به مرافعه و او نيز مفتون شد و او را به زنا تكليف كرد، او را نيز به همان ساعت وعده داد كه رفيقش را وعده داده بود.

چون روز وعده شد هر دو نزد او حاضر شدند پس هر يك از ديگرى شرم كردند و سرها به زير افكندند، پس پرده حيا را دريدند و يكى از ايشان به ديگرى گفت : آنچه تو را به اينجا آورده است مرا هم همان آورده است ، پس ‍ هر دو او را به زنا تكليف كردند و او ابا نمود و گفت : تا بت مرا سجده نكنيد و شراب نخوريد من راضى نمى شوم ، و ايشان ابا كردند و او مبالغه نمود تا آنكه راضى شدند و شراب خوردند و از براى بت نماز كردند، پس گدائى داخل شد و ايشان را در آنجا ديد پس آن زن گفت : اين مرد بيرون مى رود و خبر شما را نقل مى كند و شما را رسوا مى كند، پس برخاستند و او را كشتند.

چون او را تكليف كردند كه به نزديك ايشان آيد گفت : راضى نمى شوم مگر آنكه تعليم من كنيد آن چيزى را كه به سبب آن به آسمان بالا مى رويد - زيرا ايشان روزها ميان مردم حكم مى كردند و شبها به آسمان مى رفتند - پس ‍ ايشان ابا كردند و او نيز ابا كرد تا آنكه راضى شدند و تعليم او كردند، پس آن زن تكلم نمود به آن سخن كه تجربه كند كه ايشان راست گفته اند به او، پس ‍ همين كه تكلم نمود به آسمان بالا رفت و ايشان به حسرت در او نظر مى كردند، و در اين احوال اهل آسمان نظر مى كردند بسوى ايشان و از اوضاع ايشان عبرت مى گرفتند.

چون آن زن به آسمان رسيد خدا او را مسخ كرد به صورت اين كوكب كه مى بينيد.

مؤلف گويد: عامه نيز مثل اين قصه را در احاديث خود روايت كرده اند و اكثر علماى خاصه و عامه اين قصه را انكار كرده اند به سبب آنكه آنچه در اين قصه مذكور است منافات دارد با عصمت ملائكه كه به آيات و اخبار متواتره ثابت شده است ، بلكه ايشان دو ملك بودند كه خدا ايشان را براى امتحان مردم به زمين فرستاده بود كه به مردم تعليم سحر بكنند براى آنكه فرق كنند ميان سحر و معجزه و براى آنكه سحر را بشناساند كه از آن احتراز نمايند و به ايشان مى گفتند: اين تعليم كردن ما امتحانى است براى شما مبادا اين را وسيله دنياى خود كنيد و سحر بكنيد و كافر شويد، و از ايشان گناهى صادر نشد و مدتى در زمين بودند بعد از آن به آسمان رفتند.

بعضى گفته اند ايشان ملك نبودند بلكه دو شخص بودند از اهل بابل و به صلاح مشهور بودند، به اين سبب ايشان را ملك مى گفتند؛ و بعضى گفته اند اين قصه منافات با عصمت ملائكه ندارد، زيرا كه ملائكه تا به وصف ملك بودن باقى باشند معصومند، و هرگاه حق تعالى ايشان را به صورت و حالت بشر بگرداند ملك نخواهند بود و عصمت از ايشان ممكن است كه زائل شود، و اين سخن اگر چه خالى از قوتى نيست وليكن چون بعضى از احاديث بر رد اين حديث وارد شده است و اينها موافق روايات عامه است و تواريخ يهود خلاف مذهب مشهور ميان علماى شيعه است ، و در اين باب توقف نمودن اولى است .

چنانچه در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام در تاءويل اين آيه وارد شده است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود: چون بعد از نوح عليه السلام ساحران و ارباب حيل در زمين بسيار شدند، حق تعالى دو ملك فرستاد بسوى پيغمبر آن زمان كه بيان نمايند سحر ساحران را و بيان كنند چيزى چند را كه سحر ايشان را به آن توان كرد و مكر ايشان را به آن رد توان كرد، و نهى كردند از ايشان را از آنكه سحر كنند به سبب آنچه مى آموزند از براى مردم ، چنانچه طيبى گويد: فلان چيز زهر است و دفع ضرر آن به فلان دوا مى توان كرد، چنانچه حق تعالى فرموده است و ما يعلمان من احد حتى يقولا انما نحن فتنه فلا تكفر فرمود: يعنى آن پيغمبر امر كرد آن دو ملك را كه ظاهر شوند براى فرزندان آدم به صورت دو انسان و تعليم نمايند به مردم آنچه خدا تعليم ايشان نموده است ، پس ايشان به هر كه تعليم مى كردند طريق سحر و باطل گردانيدن سحر را مى گفتند به آن كسى كه از ايشان ياد مى گرفت كه : ما افتتان و امتحانيم براى بندگان كه اطاعت نمايند خدا را در آنچه مى آموزند و به آن باطل گردانند سحر ساحران را و خود سحر نكنند پس كافر مشو به كردن سحر و ضرر رسانيدن به مردم و به اينكه سحر را وسيله خود گردانى كه مردم را بخوانى بسوى آنكه اعتقاد كنند به آنكه تو به سبب سحر قادرى بر ميراندن و زنده گردانيدن و آنچه خواهى مى توانى كرد در برابر خدا و اين كفر است .

فيتعلمون منهما ما يفرقون به بين المرء و زوجه فرمود: يعنى آموختند طاليان سحر از آنچه شياطين نوشته بودند در ملك سليمان و در زير تخت او گذاشته بودند و نسبت به او مى دادند از سحرها و نيرنجات و آنچه نازل شده بود بر هاروت و ماروت از اين دو صنف مى آموختند چيزى چند را كه به آنها جدائى مى افكندند ميان مرد و جفت او؛ و اينها امرى چند بود كه مى آموختند چيزى چند را كه به آنها جدائى مى افكندند ميان مرد و جفت او؛ و اينها امرى چند بود كه مى آموختند براى ضرر رسانيدن به مردم كه جدائى مى انداختند ميان مردم به حيله ها و تخييلات و نمامى كردن و چيزها كه مى نوشتند و در جاها دفن مى كردند كه دوستى ميان دو كس بهم رسانند يا عداوت ميان دو كس بيندازند.

و ما هم بضارين به من احد الا باذن الله  فرمود: يعنى نبودند آنان كه اينها را مى آموختند ضرر رساننده احدى را مگر به آنكه خدا ايشان را به خود بگذارد و منع لطف خود از ايشان بكند به سبب بديهاى اعمال ايشان ، و اگر مى خواست مى توانست ايشان را قهر و جبر نمايد بر ترك آنها.

و يتعلمون ما يضرهم ولا بنفعهم . و مى آموختند چيزى را كه ضرر به ايشان مى رسانيد و نفع به ايشان نمى بخشيد.، فرمود: زيرا كه ايشان چون ياد مى گرفتند بعمل مى آوردند و متضرر مى شدند به آن ، پس ايشان ياد مى گرفتند چيزى را كه ضرر مى رسانيد به ايشان در دين و نفع اخروى به ايشان نمى داد بلكه به سبب اين از دين خدا بدر مى رفتند.

و لقد علموا لمن اشتراه ما له فى الآخره من خلاق  فرمود: يعنى آنها كه ياد مى گرفتند مى دانستند كه آنچه را خريده اند از سحر به دين خود كه به سبب آن از دين بدر رفته اند آن را بهره اى در ثواب بهشت نيست ، و لبئس ما شروا به انفسهم لو كانوا يعلمون  و بتحقيق بد چيزى است آنچه فروخته اند به آن جانهاى خود را اگر مى دانستند كه آخرت را فروخته اند و ترك كرده اند بهره خود را از بهشت ، زيرا كه ايشان را اعتقاد آن بود كه خدائى و آخرتى و مبعوث شدنى نخواهد بود.

پس راويان تفسير به خدمت حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام عرض كردند: جمعى مى گويند كه هاروت و ماروت دو ملك بودند كه حق تعالى ايشان را اختيار كرد از ميان ملائكه در وقتى كه بسيار شد گناهان فرزندان آدم و ايشان را با ملك ديگر به زمين فرستاد و ايشان عاشق زهره شدند و اراده زنا با او كردند و شراب خوردند و آدمى را كشتند، و خدا ايشان را در بابل عذاب مى كند و ساحران از ايشان سحر ياد مى گيرند، و خدا آن زن را مسخ كرد به ستاره زهره .

پس حضرت فرمود: پناه مى برم به خدا از اين قول ، زيرا كه ملائكه خدا معصوم و محفوظند از كفر و قبايح به الطاف خدا، چنانچه در حق ايشان مى فرمايد: نافرمانى خدا نمى كنند در آنچه امر مى كند ايشان را و مى كنند آنچه ايشان را امر مى كند به آن، و باز مى فرمايد: آنها كه نزد خدا هستند - يعنى ملائكه - تكبر نمى كنند از عبادت خدا و مانده نمى شوند و تسبيح مى گويند در شب و روز و سستى ايشان را عارض نمى شود، و باز مى فرمايد: بلكه بنده اى چندند گرامى داشته شده و پيشى نمى گيرند بر خدا به گفتار، و ايشان به امر او عمل مى نمايند پس فرمود: اگر چنان باشد كه ايشان مى گويند هر آينه خدا اين ملائكه را خليفه خود گردانيده خواهد بود در زمين و خواهند بود در دنيا به منزله پيغمبران و ائمه عليهم السلام ، و آيا از انبياء و ائمه ممكن است كه آدم كشتن به ناحق و زنا كردن صادر شود؟! آيا نمى دانى كه خدا هرگز زمين را از پيغمبرى يا امامى از فرزندان آدم خالى نگذاشته است ؟ آيا نشنيده اى كه خدا مى فرمايد: نفرستاديم قبل از تو بسوى خلق مگر مردانى چند كه وحى مى فرستاديم بسوى ايشان از اهل شهرها؟ پس اين دليل است بر آنكه ملائكه را بسوى زمين نفرستاده است كه پيشوايان و حكام باشند بلكه ايشان را بسوى پيغمبران خود فرستاده است .
پس راويان عرض كردند: بنابر اين شيطان نيز مى بايد ملك نباشد!

فرمود: او نيز ملك نبود بلكه از جن بود، چنانچه حق تعالى فرموده است كان من الجن  و باز فرموده است و الجان خلقناه من قبل من نار السموم، و بدرستى كه خبر داد مرا پدرم از جدم از حضرت امام رضا عليه السلام از پدرانش از رسول خدا صلى الله عليه و آله كه حضرت فرمود: حق تعالى اختيار كرد از جميع عالميان محمد و آل محمد صلى الله عليه و آله را و اختيار كرد پيغمبران را و اختيار كرد ملائكه مقربان را و اختيار نكرد ايشان را مگر براى آنكه مى دانست كه كارى نخواهند كرد كه از ولايت و دوستى خدا بيرون روند و از عصمت الهى برى شوند و ضم شوند با گروهى كه مستحق عذاب خدا گرديده اند.

راويان گفتند: به ما روايت رسيده است كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله نص فرمود بر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به امامت ، عرضه كرد خداوند عالميان ولايت آن حضرت را بر ملائكه پس گروه بسيارى قبول ولايت آن حضرت نكردند و خدا ايشان را مسخ كرد به صورت وزغ آبى !
فرمود: معاذ الله ! اين حديث را بر ما دروغ بسته اند، و ملائكه رسولان خدايند، و چنانچه بر پيغمبران خدا كفر روا نيست بر ايشان نيز روا نيست و شاءن ملائكه عظيم است و مرتبه ايشان جليل است و از امثال اين امور منزهند . [67]

 

·        افسانه هاروت و ماروت در منابع يهود, اهل سنت و يونان قديم

علامه سيدمحمد حسين طباطبايى در تفسير الميزان مى نويسد كه داستان هاروت و ماروت، مطابق افسانه هايى است كه يهوديان در مورد اين دو فرشته مى گويند و بى شباهت به خرافات يونانيان قديم در مورد ستارگان نيست! [68]

علاوه بر اين در نامه دوم پطرس حوارى باب دوم، اين افسانه را مى بينيم كه مى گويد:

زيرا هرگاه خدا بر فرشتگانى كه گناه كردند شفقت ننمود، بلكه ايشان را به جهنّم انداخته به زنجيرهاى ظلمت سپرد تا براى داورى نگاه داشته شوند.( عباس مهرين شوشترى، فرهنگ كامل لغات قرآن، ص 469، ذيل واژگان هاروت و ماروت.)

همين طور در رساله يهودا سطر ششم آمده است:

فرشتگانى را كه رياست را حفظ كردند، بلكه مسكن حقيقى خود را ترك نمودند و از زنجيرهاى ابدى در تحت ظلمت به جهت قصاص يوم عظيم نگاه داشته است.[69]

با توجه به مطالب گفته شده، نتيجه مى گيريم كه اين داستان در زمان هاى قبل از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) بوده و كعب الاحبار نيز آن را از كتاب هاى بنى اسرائيل نقل كرده است.

·        دلايل نادرستى افسانه هاروت و ماروت

1.    عصمت ملائكه از زبان امام حسن عسكرى(عليه السلام)

امام حسن عسكرى(عليه السلام) پس از شنيدن داستان هاروت و ماروت، فرمودند:

به خدا پناه مى برم از اين سخنان! زيرا ملائكه معصوم هستند و از كفر و كارهاى پليد به لطف خداوند در امان اند.[70]

امام(عليه السلام) پس از اين كه با استناد به آيات قرآن ثابت مى كنند كه اين دو، خليفه و پادشاه نبوده اند، مى فرمايد:

اگر اين ها خليفه و جانشين خدا بر روى زمين بودند، در واقع همچون انبيا و ائمه بودند. پس آيا از ائمه و انبيا(عليهم السلام)قتل نفس و زنا سر مى زند؟

آن گاه مى فرمايد:

طبق آيات قرآن، پيغمبران و امامان(عليهم السلام) از جنس بشر بوده اند و خداوند در سوره يوسف مى فرمايد: «وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلاّ رِجالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ مِنْ أَهْلِ الْقُرى؛( يوسف (12)، آيه 102.)

 ما قبل از تو (اى پيامبر) هيچ رسولى سوى مردم نفرستاديم مگر مردانى بودند از اهالى شهرها كه به آنان وحى مى كرديم.» پس خداوند، خود فرموده اند كه ملائكه را به عنوان امام و حاكم و خليفه به زمين نفرستاده است و آن ها فقط به سوى انبيا فرستاده مى شدند.( شيخ صدوق، همان، ج 1، ص 553. )

سپس امام حسن عسكرى(عليه السلام) براى اثبات عصمت ملائكه به آيه 6 سوره تحريم استناد مى فرمايد:

لا يَعْصُونَ اللهَ ما أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ؛ خداوند را در دستوراتش نافرمانى نمى كنند و هرآن چه را دستور دارند انجام مى دهند.(همان)

هم چنين امام حسن عسكرى(عليه السلام) براى عصمت ملائكه به آيات 19 و 20 سوره انبياء نيز استدلال مى فرمايد:

 وَلَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَالأَْرْضِ وَمَنْ عِنْدَهُ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَلا يَسْتَحْسِرُونَ * يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَالنَّهارَ لا يَفْتُرُونَ؛ و براى اوست آن كسانى كه در آسمان ها و زمين هستند و ايشان كه نزد اويند (يعنى ملائكه) از عبادت او سر باز نمى زنند و خسته نمى شوند؛ شبانه روز در تسبيح اويند و بازنمى ايستند.[71]

آيات 26 28 سوره انبياء نيز دلايل ديگر امام عسكرى(عليه السلام) براى عصمت ملائكه و رد اين داستان است كه مى فرمايد:

بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ * لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ * يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَما خَلْفَهُمْ وَلا يَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضى وَهُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ؛ بلكه بندگان گرامى خدا هستند كه در گفتار از خداوند سبقت نمى گيرند و به دستور او كار مى كنند، علم خداوند به آن ها احاطه دارد و جز براى كسانى كه مورد رضايت خداوند هستند، شفاعت نمى كنند و از خوف و خشيت الهى در ترس و نگرانى هستند.[72]

محدث بحرانی روایت را از تفسیر منسوب به امام عسگری (علیه السلام) چنین نقل می کند که: امام (علیه السلام) در پاسخ به سؤالی درباره درستی یا نادرستی آنچه مردم در مورد هاروت و ماروت می گویند، فرمود

معاذ الله من ذلک، إنّ الملائکة معصومون محفوظون من الکفر و القبائح بألطاف الله تعالی، فقد قال الله تعالی فیهم: (لایعصون الله ما أمرهم و یفعلون ما یؤمرون). [73]

امام (علیه السلام) در ادامه پاسخ خویش، به ایات دیگری از قرآن استناد فرموده که بیانگر عصمت ملائکه و انقیاد کامل آنان در برابر خداوند است، از جمله:

و له من فی السموات و الأرض و من عنده لایستکبرون عن عبادته و لایستحسرون.یسبّحون اللیل و النهار لایفترون .[74]

هرکسی که در آسمانها و زمین است از آن خداوند است و کسانی که نزد او هستند {فرشتگان} از پرستش او سرباز نمی زنند و خسته نمی شوند، شب و روز نیایش می کنند و سستی نمی ورزند.
(بل عباد مکرمون. لایسبقونه بالقول و هم بأمره یعملون. یعلم ما بین أیدیهم و ما خلفهم و لایشفعون إلّا لمن ارتضی لهم و هم من خشیته مشفقون) [75]

بلکه آنان [فرشتگان] بندگانی گرامیند، در سخن بر او پیشدستی نکنند و به فرمان او کار کنند، او پیش روی آنان و پشت سرشان را می داند و آنان شفاعت نمی کنند مگر برای کسی که خداوند از او خشنود باشد و ایشان از خوف و خشیت او بیمناکند.

امام (علیه السلام) بی آن که اشاره ای به سند و ناقل این سخن داشته باشد، محتوای آن را مورد توجه قرار داده، و به جهت ناسازگاری آن با یکی از مسلمات قرآنی؛ یعنی عصمت فرشتگان، آن را بی پایه می داند. [76]

2.    ردّ اين داستان توسط امام رضا(عليه السلام)

حضرت امام رضا(عليه السلام) در پاسخ به سؤال مأمون، درباره زهره فرمودند:

خداوند دشمنان خود را به صورت انوارى درخشان كه تا پايان جهان، باقى و برقرار باشند، مسخ نخواهد كرد و مسخ شدگان بيش از سه روز، زنده نمى مانند و توليد مثل نيز نمى كنند، و امروزه در روى زمين هيچ جانور مسخ شده اى وجود ندارد، و حيواناتى مثل ميمون، خوك و خرس و امثال آن ها كه به عنوان مسخ شده شهرت پيدا كرده اند، خودشان مسخ شده نيستند، بلكه شبيه آن چيزهايى هستند كه خداوند كسانى را كه به خاطر انكار توحيد و تكذيب پيامبران، لعن و نفرين و غضب فرموده، به آن اَشكال مسخ نموده است(سيد محمدحسين طباطبايى، ترجمه تفسير الميزان، ج 1، ص 324. )

 

3.     نادرستى اين داستان از ديدگاه مفسران قرآن

بسيارى از مفسران عظيم الشأن شيعه و سنى ذيل آيه 102 سوره مباركه بقره در ردّ اين افسانه سخن گفته اند.

علامه طباطبايى(رحمه الله) در تفسير الميزان، اين داستان را مجعول و خرافى مى داند كه در آن به فرشتگان خدا كه قرآن به پاكى و طهارت آن ها تصريح كرده، نسبت معصيت داده شده است؛ آن هم شرك و معصيت هاى بسيار شنيع و ونيع.[77]

قرطبى نيز در تفسيرش اين داستان را ضعيف دانسته و آن را نقض قانون ملائكه كه امين خدا در وحى و سفيران خدا به پيامبرانش مى باشند، معرفى كرده و نقل چنين داستانى را از ابن عمر و ديگران بعيد دانسته است.[78]

 هم چنين وى سخن فرشتگان را به خدا كه «ما را سزاوار نيست» به معناى قادر نبودن خدا به آزمايش فرشتگان برداشت كرده و از نسبت دادن سخن كفر به فرشتگان پاك الهى، به خداوند پناه برده است.(همان)

امام فخر رازى در تفسير الكبير در ردّ اين داستان به اين نكته اشاره داشته كه سخن مفسّران در رابطه با انتخاب بين عذاب دنيوى و اخروى توسط هاروت و ماروت صحيح نيست، زيرا خداوند متعال، مشركى را كه در طول عمرش به خداوند شرك ورزيده، مخيّر كرده كه از ميان توبه و عذاب يكى را انتخاب كند، پس چگونه ممكن است به هاروت و ماروت بگويد كه بين عذاب دنيوى و اخروى يكى را اختيار كنند و اين (نعوذ بالله) بخل خداوند را مى رساند.[79]

علامه طباطبايى(قدس سره) نيز حديثى را كه مورد اتفاق ميان شيعه و سنى است، نقل مى كند و آن حديث اين است كه هرچه با كتاب خداوند (قرآن) مطابقت كرد، بگيريد و آن چه با آن مخالفت كرد، رهايش كنيد. و اين ميزانى كلى براى سنجش روايات پيامبر و اولياى اوست.[80]

حال اگر بر اساس اين حديث پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)بخواهيم در مورد داستان هاروت و ماروت قضاوت كنيم، مى بينيم با عصمت ملائكه كه در قرآن آمده، مخالف است، پس آن را رها مى كنيم.

 

4.     آفرينش زهره هنگام آفرينش آسمان ها

در تفسير آيه 40 سوره يس آمده است: هنگامى كه آسمان خلق شد، در آن آسمان، هفت چرخان زحل، مشترى، بهرام، عطارد، زهره، خورشيد و ماه نيز خلق شد.[81] و اين معناى آيه اى است كه مى فرمايد: «وَكُلٌّ فِي فَلَك يَسْبَحُونَ؛[82] و همه آن ها در يك مدار مى گردند».

5.     پاك بودن زهره از لحاظ خلقت

علامه طباطبايى(قدس سره) در تفسير الميزان مى گويد:

خنده دار است كه ستاره زهره را زن بدكاره مسخ شده بدانيم، در حالى كه مى دانيم او از لحاظ آفرينش، پاك است و خدا نيز به آن قسم ياد كرده و فرموده است: «الْجَوارِ الْكُنَّسِ؛[83]قسم به ستارگان حركت كننده اى كه پوشيده مى شوند». و گفته اند كه منظور از اين ستارگان، مريخ، مشترى، زهره، زحل و عطارد مى باشد.[84]

بر اساس آن چه گفته شد، نتيجه آن است كه حديث نسبت داده شده به پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)درباره لعن و نفرين زهره، صحيح نيست.[85]

تهمت های رازهای خنوخ

در کتاب رازهای خنوخ به فرشتگانی اشاره می کند که به سبب نافرمانی مجازات می شدند، و از خنوخ خواستند برای ایشان دعا کند. بدیهی است که چنین چیزی با عصمت فرشتگان سازگاری ندارد. در این باره نیز توجه به سه نکته ضروری است:

.1 شکسته شدن بالهای فرشته ای بر اثر نافرمانی و درخواست دعا از حضرت ادریس علیه السلام در برخی از احادیث اسلامی نیز آمده است .

.2 اهل کتاب فرشتگان را معصوم نمی دانند و برخی از ایشان را «فرشتگان ساقط» می نامند .

.3 در قرون نخست اسلام نیز داستانی درباره گناهکاری هاروت و ماروت بر سر زبانها افتاد و ائمه طاهرین علیهم السلام قاطعانه آن را رد کردند . با این حال، از محتوای برخی احادیث می توان نتیجه گرفت که ترک اولی به پیامبران اختصاص ندارد، و برای بعضی از فرشتگان نیز رخ داده است؛ مانند احادیثی مبنی بر لغزش دردائیل و صلصائیل و فرشته ای که بر اثر غفلت از یادخدا به شکل اژدهایی مسخ شد (18) و فرشته ای به نام فطرس که داستان وی معروف است.

مجازات این فرشتگان با شفاعت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و توسل به حضرت حسین بن علی علیه السلام پایان یافت. داستان فطرس از دیرباز مورد توجه علمای بزرگ بوده است و اخیرا مرحوم حاج شیخ عباس قمی رحمه الله نیز هنگام گزارش تولد حضرت سیدالشهداء علیه السلام در کتاب منتهی الآمال، روایت رقت انگیزی از آن داستان را از مرحوم شیخ صدوق و مرحوم ابن قولویه رحمهما الله نقل کرده، و در اعمال سوم شعبان از کتاب مفاتیح الجنان دعایی را آورده است که در آن به نام فطرس اشاره می شود

استاد شهيد مطهري (رحمه الله)

روايت فطرس ملك را شيخ صدوق در امالي , مجلس 28و شيخ طوسي در رجال خود, حديث 1092 نقل كرده اند. بعضي علما در صحّت اين حديث اختلاف كرده اند و آن را معتبر نمي دانند. دليلشان اين است كه فرشتگان نافرماني و تقصير نمي كنند.

علامه سيد محمد حسين طباطبايي (رحمه الله) در اين زمينه مي فرمايد: بايد دانست تمام فرشتگان, به تصريح قرآن و روايات متواتر معصومند. تنها در پاره اي روايات مربوط به قصه هاروت و ماروت ,خلاف آن بيان شده كه روايات ديگر آن را رد كرده است . نيز در روايتي كه از طريق اهل سنّت در مورد قصهء دردائيل نقل شده است, در روايت ديگري كه قصهء فطرس را بيان مي كند, خلاف اين معنا بيان شده است و اين روايات علاوه بر آن كه خبر واحدند, خالي از ابهام نيستند.[86]

البته استاد شهيد مطهري (رحمه الله) مطلبي را در اين باره فرموده اند: بعضي از ملائكه رادر اخبار و احاديث ملائكه ذمي مي گويند كه موجوداتي هستند نامريي, اما شايد خيلي به انسان شبيهند; يعني تكليف مي پذيرند و احياناً تمرّد (به معنی ترک اولی که در مورد پیغمبران نیز راه دارد )مي كنند. از اين رو بعضي اخبار راجع به بعضي ملائكه مي گويد كه تمرّد كرده و بعد مورد غضب خدا واقع شدند.[87]

ابن بابويه رحمة اللَّه عليه گويد: اعتقاد ما در شأن انبياء و رسل و ائمه و ملائكه صلوات اللَّه عليهم اجمعين اينست كه ايشان معصوم  وپاكيزه‏شده‏گانند از هر چركينى و آنكه ايشان هيچ معصيتى را مرتكب نمى شوند نه كبيره و نه صغيره، و نافرمانى حقتعالى نمى‏نمايند، هر چه امرشان ميفرمايد و هر چه مأمور ميشوند ميكنند، و هر كه ايشان را در حالى از احوالشان معصوم ندانسته، پس بتحقيق كه جاهل بحق ايشان شده، و هر كه جاهل بايشان شد كافر است.

و اعتقاد ما در شأن ايشان آنست كه از ابتداء امرشان تا آخر هميشه معصوم و كامل و تمام و عالم ميباشند، و در هيچ حالى از احوالشان متصف بنقصى و معصيتى و جهلى نمى‏باشند. [88]  

نتيجه كلى بحث

علاوه بر دلايلى كه از قرآن و ائمه معصومين(عليهم السلام) و از زبان مفسران بزرگ قرآن ارائه شد، دلايل ديگرى نيز بر ردّ اين قضيه وجود دارد كه به آن ها اشاره مى كنيم:

1. كسانى كه هاروت و ماروت رادو انسان و پادشاه دانسته اند، پشتوانه روايى از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) يا ائمه معصومين(عليهم السلام) ندارند و همان گونه كه اشاره شد هم خود پيغمبر(صلى الله عليه وآله) و هم ائمه(عليهم السلام) در رواياتشان به فرشته بودن هاروت و ماروت اذعان داشته اند.

2. اگر اين داستان، راوى موثّق يا پشتوانه روايى داشت، نبايد به اَشكال گوناگون نقل مى شد يا اين كه دست كم با اختلاف اندكى نقل مى شد. از اين رو، اختلافات بسيار در اين داستان بر آن خدشه وارد مى سازد. براى مثال در يك نقل، شخص مقتول توسط هاروت و ماروت كودكى است بى گناه و در نقل ديگر، مقتول، شوهر زهره است. يا گناهان گفته شده در يك نقل، زنا، شرب خمر، سجده بر بت و قتل نفس مى باشد و در نقل هاى ديگر، علاوه بر چهار مورد مزبور، اجراى حكم ناعادلانه و آموختن اسم اعظم خدا به زهره نيز در زمره اين گناهان قرار گرفته است. هم چنين فراوانى اقوال گوناگون در مورد بابل كه گفته شده محل عذاب ماروت و هاروت است، از ديگر اختلافات موجود در اين داستان مى باشد.

3. اين كه گفته شده فرشتگان در مورد عصيان بنى آدم به درگاه خدا شكايت كردند، نمى تواند درست باشد، زيرا فرشتگان بر اساس آيات قرآن و احاديث، فقط يك بار به خداوند اعتراض كردند كه آن هم زمان خلقت آدم بود. با توجه به اين كه فرشتگان هنگام خلقت جمله «إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ؛107 من چيزى مى دانم كه شما آن را نمى دانيد» را از خداوند متعال شنيده اند، آيا بحث و مخالفت با خدا، دليلى جز عناد فرشتگان مى تواند داشته باشد؟ در حالى كه ما فرشتگان را معصوم مى دانيم و اين گونه گناهان را براى آنان كه همواره به عبادت خدا مشغول اند، نسبت و اتهامى بى پايه و اساس مى شماريم.

4. در يكى از اين كتاب ها آمده است كه زهره به هاروت و ماروت پيشنهاد سوزاندن قرآن (كلام خدا) را داد. در اين جا اگر منظور از قرآن، قرآن پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)باشد كه بعيد مى نمايد، زيرا اين ماجرا در دوران پس از حضرت سليمان(عليه السلام) و قبل از نبوت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) اتفاق افتاده است، اما اگر قرآن به كتاب پيامبر الهىِ آن زمان اطلاق شده باشد، مسئله ديگرى است، هرچند به هيچ كدام از كتاب هاى آسمانى (جز كتاب پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)) «قرآن» اطلاق نشده است.

5. راويان غير معتبر اين داستان، خود دليلى بر رد اين داستان است. اوّلين آن ها كعب الاحبار است كه بر اساس مدارك ارائه شده، وى اين داستان را از كتاب هاى بنى اسرائيل و يهود نقل كرده است و از لحاظ وثاقت، از نظر شيعه، موثّق و قابل اعتماد نيست.

از افراد غير موثّق ديگر، عبدالله بن عمر است كه بر اساس فرمايشات امام اميرالمؤمنين(عليه السلام) شخصيتى متزلزل داشته و مورد تأييد ايشان نبوده و از طرفى اين داستان را از كعب الاحبار نقل كرده، نه از پيامبر(صلى الله عليه وآله)، از اين رو، روايت نقل شده، قابل اعتماد نيست. هم چنين محمد بن قيس و موسى بن جبير ديگر راويان اين داستان نيز از منظر رجاليون، افرادى ضعيف هستند.

بنابراين با استناد به آيات قرآن كريم و روايات نقل شده از ائمه اطهار(عليهم السلام) و نيز استدلال هاى عقلى، ثابت مى شود كه هاروت و ماروت دو فرشته الهى بودند كه مرتكب گناهى نشده اند نه دو پادشاه، و افسانه نقل شده در مورد اين دو، خرافى، جعلى و به نقل از كتاب هاى بنى اسرائيل و از اسرائيليات است.

 

 


نظر آيت الله العظمي مكارم الشيرازي درآيات شيطاني ونکته پایانی

در بعضى از كتب اهل سنت روايات عجيبى در اينجا از ابن عباس نقل شده كه: پيامبر خدا ص در مكه مشغول خواندن سوره" النجم" بود، چون به آياتى كه نام بتهاى مشركان در آن بود رسيد (أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى‏)  در اين هنگام شيطان اين دو جمله را بر زبان او جارى ساخت:

(تلك الغرانيق العلى، و ان شفاعتهن لترتجى!).

(اينها پرندگان زيباى بلند مقامى هستند و از آنها اميد شفاعت است!)

در اين هنگام مشركان خوشحال شدند و گفتند محمد ص تا كنون نام خدايان ما را به نيكى نبرده بود، در اين هنگام پيامبر ص سجده كرد و آنها هم سجده كردند، جبرئيل نازل شد و به پيامبر ص اخطار كرد كه اين دو جمله را براى تو نياورده بودم، اين از القائات شيطان بود در اين موقع آيات مورد بحث (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ ...) نازل گرديد و به پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم و مؤمنان هشدار داد! گر چه جمعى از مخالفان اسلام براى تضعيف برنامه‏هاى پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم به گمان اينكه دستاويز خوبى پيدا كرده‏اند اين قضيه را با آب و تاب فراوان نقل كرده و شاخ و برگهاى زيادى به آن داده‏اند ولى قرائن فراوان نشان مى‏دهد كه اين يك حديث مجعول و ساختگى است كه براى بى اعتبار جلوه دادن قرآن و كلمات پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم وسيله شيطان‏صفتان جعل شده است زيرا:

اولا- به گفته محققان، راويان اين حديث افراد ضعيف و غير موثقند، و صدور آن از ابن عباس نيز به هيچوجه معلوم نيست، و به گفته" محمد بن اسحاق" اين حديث از مجعولات زنادقه مى‏باشد و او كتابى در اين باره نگاشته است.

ثانيا- احاديث متعددى در مورد نزول سوره نجم و سپس سجده كردن پيامبر و مسلمانان در كتب مختلف نقل شده، و در هيچيك از اين احاديث سخنى از افسانه غرانيق نيست، و اين نشان مى‏دهد كه اين جمله بعدا به آن افزوده شده است.

ثالثا- آيات آغاز سوره نجم صريحا اين خرافات را ابطال مى‏كند آنجا كه مى‏گويد وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى‏:" پيامبر از روى هواى نفس سخن نمى‏گويد آنچه مى‏گويد تنها وحى الهى است" اين آيه با افسانه فوق چگونه سازگار است؟

رابعا- آياتى كه بعد از ذكر نام بتها در اين سوره آمده، همه بيان مذمت بتها و زشتى و پستى آنها است و با صراحت مى‏گويد: اينها اوهامى است كه شما با پندارهاى بى اساس خود ساخته‏ايد و هيچگونه كارى از آنها ساخته نيست إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى‏. با اين مذمتهاى شديد چگونه ممكن است چند جمله قبل از آن، مدح بتها شده باشد بعلاوه قرآن صريحا يادآور شده كه خدا تمامى آن را از هر گونه تحريف و انحراف و تضييع حفظ مى‏كند چنان كه در آيه 9 سوره حجر مى‏خوانيم:" إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ".

خامسا- مبارزه پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم با بت و بت پرستى يك مبارزه آشتى ناپذير و پى‏گير و بى وقفه از آغاز تا پايان عمر او است، پيغمبر ص در عمل نشان داد كه هيچگونه مصالحه و سازش و انعطافى در مقابل بت و بت پرستى- حتى در سخت ترين حالات- نشان نمى‏دهد، چگونه ممكن است چنين الفاظى بر زبان مباركش جارى شود. و

سادسا- حتى آنها كه پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را از سوى خدا نمى‏دانند و مسلمان نيستند او را انسانى متفكر و آگاه و مدبر مى‏دانند كه در سايه تدبيرش به بزرگترين پيروزيها رسيد، آيا چنين كسى كه شعار اصليش لا اله الا اللَّه و مبارزه آشتى ناپذير با هر گونه شرك و بت پرستى بوده، و عملا نشان داده است كه در ارتباط با مساله بتها حاضر به هيچگونه سازشى نيست، چگونه ممكن است برنامه اصلى خود را رها كرده و از بتها اين چنين تجليل به عمل آورد؟! از مجموع اين بحث بخوبى روشن مى‏شود كه افسانه غرانيق ساخته و پرداخته دشمنان ناشى و مخالفان بيخبر است كه براى تضعيف موقعيت قرآن و پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم چنين حديث بى اساس را جعل كرده‏اند. لذا تمام محققان اسلامى اعم از شيعه و اهل تسنن اين حديث را قويا نفى تفسير نمونه، ج‏14، ص: 144و تضعيف كرده‏اند و به جعل جاعلين نسبت داده‏اند .

البته بعضى از مفسران توجيهى براى اين حديث ذكر كرده‏اند كه بر فرض ثبوت اصل حديث، قابل مطالعه بود و آن اينكه:" پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم آيات قرآن را آهسته و با تانى مى‏خواند، و گاه در ميان آن لحظاتى سكوت مى‏كرد، تا دلهاى مردم آن را بخوبى جذب كند، هنگامى كه مشغول تلاوت آيات سوره نجم بود و به آيه" أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى‏" رسيد بعضى از شيطان صفتان (مشركان لجوج) از فرصت استفاده كرده و جمله تلك الغرانيق العلى و ان شفاعتهن لترتجى را در اين وسط با لحن مخصوصى سر دادند تا هم دهن كجى به سخنان پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم كنند و هم كار را بر مردم مشتبه سازند، ولى آيات بعد به خوبى از آنها پاسخ گفت و بت پرستى را شديدا محكوم كرد" و از اينجا روشن مى‏شود اينكه بعضى خواسته‏اند داستان غرانيق را نوعى انعطاف از ناحيه پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت به بت پرستان به خاطر سرسختى آنها و علاقه پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم به جذب آنان به سوى اسلام بدانند و از اين راه تفسير كنند، مرتكب اشتباه بزرگى شده‏اند، و نشان مى‏دهد كه اين توجيه‏گران موضع اسلام و پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در برابر بت و بت پرستى درك نكرده‏اند و مدارك تاريخى كه مى‏گويد دشمنان هر بهايى را حاضر شدند به پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم در اين زمينه بپردازند و او قبول نكرد و ذره‏اى از برنامه خود عدول ننمود نديده‏اند، و يا عمدا تجاهل مى‏كنند.

 از آقايان خواهشمنديم اين جسارت خدمت پيامبر عظيم الشان صلي الله عليه و آله و سلم و جسارت های دیگری که در کتب اهل سنت است را پاسخ بگويند ودست از بستن اتهامات واهي به شيعه بردارند. جاي تعجب است كه آقايان اهل سنت چگونه تصريحات علماي خود را رها كرده و پيگير اكاذيبي كه در هيچ يك از كتب شيعه يافت نمي شود هستند.[89]

 



[1] . ناظم الاطباء.

[2] . فرهنگ فارسی معین .

[3] . غیاث اللغات.

[4] . نقل به مضمون از الانصاف شيخ الرييس ابو علي سينا

[5] . ترجمه  تاریخ یمینی ص 233.

[6] . کشاف اصطلاحات الفنون .

[7] . همان.

[8] . اسرار الحكم، ص: 477.

[9] . آغاز و انجام متن 105.

[10] . همان، ص138.

3 . همان ، ص 37

[11] . آغاز و انجام ص:37 نقل به مضمون با اندکی دخل و تصرف.  

[12] . از جمله: کافی، ج1، ص401- مستدرک، ج12 ص296- بحار، ج2 ص189 الی 197و 212 و نیز ج2 همین حدیث مورد بحث، و نیز: ج10 ص102 و ج22 ص342 و متون متعدد دیگر.

[13] . مریم:17.

[14] . فاطر:1.

[15] . زخرف:19.

[16] . انبیاء:26.

[17] . انبیاء:27.

[18] . تحریم:6.

[19] . صافات 164- 166.

[20] . يكصد و هشتاد پرسش و پاسخ، ص: 556 و براى آگاهى بيشتر از اوصاف ملائكه و اصناف آنها به كتاب «السماء و العالم» بحار الأنوار، «ابواب الملائكه» (جلد 59 صفحه 144 تا 326 مراجعه فرمائيد، همچنين نهج البلاغه خطبه‏هاى اول و 91- خطبه اشباح- و 109 و 171).

[21] . يكصد و هشتاد پرسش و پاسخ، ص: 559.

[22] . حاقه:17.

[23] . نازعات:5.

[24] . اعراف:37.

[25] . انفطار:10-13.

[26] . هود:77.

[27] . همان.

[28] . نحل:2.

[29] . انعام:61.

[30] . رعد:11.

[31] . نهج البلاغه كلمات قصار جمله 201.

[32] . کتاب مهر تابان علامه سید محمد حسین طهرانی

[33] . اسراء/85.

[34] . حجر/29.

[35] . بقره/30الي33.

[36] . اعراف/175الي 179.

[37] . بحارالانوار، ج18، ص382.

[38] . برای مطالعه بیشتر می توانید به کتاب ملائکه ، تالیف آیةالله محمدشجاعی مراجعه فرمایید.

[39] . ر.ک : فرهنگ فلسفی ، جلد 1، ص 472 الی 475.

[40] . تفصیل بحث را در منابع زیر ملاحظه فرمایید : مجموعه آثار شهید مطهری ؛ ج 5 ، ص 238 و  ج 9 ؛ ص 325-357. این بحث در سطوح بالاتری نیز مطرح شده است که طرح آن برای غیر متخصص در فن فلسفه ، به خاطر تخصصی بودن بحث مقدور نیست.

[41] . سجده، 11.

[42] . زمر، 42.

[43] . شرح ابن ابي الحديد، ج 6، ص 433.

[44] . الالفين( چاپ جديد )، ج‏2، ص: 123.

[45] . انظر ص 83- 87 من طبعة مطبعة العرفان بصيدا سنة 1365.

[46] . مائده:45.

[47] . انظر ص 53 من طبع دار نهضة مصر للطبع و النشر سنة 1384.

[48] . انظر ص 218 من الطبعة الثانية من الكتاب.

[49] . الايضاح، النص، ص: 355.

[50] . الهدى الى دين المصطفي، ج‏2، ص: 131.

[51] . شعراء آیه1930و194.

[52] . بقره آیه97.

[53] . جامع البیان طبری ج 1 ص 608، تفسیر ابن کثیر ج 1 ص 134 ، العجاب فی بیان الاسباب ابن حجر عسقلانی ج 1 ص 289 ، به این مضمون تفسیر اللمیزان علامه طباطبائی ج 1 ص231.

[54] .  منهاج السنة النبویه ج1 ص6 8.

[55] . الرسائل العشر ص 96 مسائل کلامیة باب النبوة و الامامة و المعاد.

[56] . کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد (تحقیق سبحانی) ص 169 .

[57] .  المقنعه شیخ مفید ص 143 .

[58] . الرسائل العشر شیخ طوسی ص 148 .

[59] . جواهر الاحکام شیخ جواهری ج 10 ص 246.

[60] .  اوائل المقالات  شیخ مفید ص 135 .

[61] . الاعتقادات فی دین الامامیة باب الاعتقاد فی العصمة ص96.

[62] . شعراء آیه 193.

[63] . مجمع البیان ج 7 ص 353

[64] . المیزان ج 15 ص 316.

[65] . منهم العلامة المذكور في «المناقب» (ص 230 ط تبريز).

[66] . احقاق الحق و ازهاق الباطل، ج‏6، ص: 116

[67] . حياه القلوب، جلد اول.

[68] . سيد محمدحسين طباطبايى، ترجمه تفسير الميزان، ج 1، ص 324.

[69] . عباس مهرين شوشترى، فرهنگ كامل لغات قرآن، ص 469، ذيل واژگان هاروت و ماروت.

[70] . شيخ صدوق، عيون اخبار الرضا(عليه السلام)، ج 1، ص 552.

[71] . همان.

[72] .  شيخ صدوق، عيون اخبار الرضا(عليه السلام)، ج 1، ص 552.

[73] . تحریم/6.

[74] . انبیاء/ 20ـ19.

[75] . انبیاء/ 26ـ28.

[76] . با اندکی تصرف و تخلیص از پژوهشهای قرآنی- علی اکبررستمی و ابى حيان اندلسى در تفسير البحر المحيط با استناد به آيه 6 سوره تحريم و آيات 19 و 20 سوره انبياء، اين داستان را رد كرده است.( ابو حيان اندلسى، تفسير البحر المحيط، ج 1، ص 498.)

[77] . سيد محمدحسين طباطبايى، ترجمه تفسير الميزان، ج 1، ص 324.

[78] . انصارى قرطبى، الجامع لأحكام القرآن، ج 2، ص 52.

[79] . فخر رازى، التفسير الكبير، ج 3، ص 220.

[80] . سيد محمدحسين طباطبايى، ترجمه تفسير الميزان، ج 1، ص 325.

[81] . انصارى قرطبى، الجامع لأحكام القرآن، ج 2، ص 52.

[82] . یس:40.

[83] . تكوير : 16.

[84] . سيد محمدحسين طباطبايى، ترجمه تفسير الميزان، ج 1، ص 324.

[85] . ابوحيان اندلسى، تفسير البحر المحيط، ج 1، ص 498.

[86] . علي رضا رجالي تهراني , فرشتگان , ص 122 به نقل از رسائل توحيدي , ص 193.

[87]  .همان , به نقل مرتضي مطهري , توحيد, ص 342 با تلخيص). داستان فطرس ملك در بحارالانوار, ج 56 ص 184از اكمال الدين آمده است.

[88] . الاعتقادات، متن، ص: 118.

 

[89] . تفسير نمونه، ج‏14، ص: 142.

برچسب ها:
آخرین اخبار