امروز : چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 7
۱۹:۴۱
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 68693
تاریخ انتشار: ۲۴ اسفند ۱۳۹۲ - ساعت ۰۶:۰۱
تعداد بازدید: 40
خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛‌ ایوب پرندآور، شاعر است؛ شاعری که دلداده آل‌الله قلمداد می‌شود، اما شیفتگی ...

خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛‌ ایوب پرندآور، شاعر است؛ شاعری که دلداده آل‌الله قلمداد می‌شود، اما شیفتگی اش به هنر اسلامی و انقلابی، او را به ساحت خاطره کشانده؛ وی کتاب چهارصد صفحه‌ای راجع به شهید کاکاعلی - که اهل جهرم است - در دست چاپ دارد. همت پرندآور در جمع‌آوری خاطره‌های این شهید بزرگوار ستودنی است. شهید عبدالعلی ناظم‌پور بین بچه‌های لشکر المهدی جهرم مشهور به کاکاعلی است. لقب کاکاعلی را بچه‌ها به واسطه اینکه برای همه برادری می‌کند به او می‌دهند. سال 65 ایشان در کربلای 5 شهید می‌شود و تا الان که نزدیک 30 سال از شهادتش می‌گذرد هنوز همه می‌گویند کاکاعلی. مصاحبه خواندنی ما با این شاعر و نویسنده و همچنین فعال فرهنگی را بخوانید؛
 
- زمان شهادت ایشان چند سال داشت؟

ایشان سال 1341 متولد می‌شود و در 24 سالگی شهید می‌شود. سیره این شهید را که بررسی کنید می‌بینید از آدم‌هایی است که برای همیشه می‌تواند الگو باشد.

* صمیمی‌ترین دوست من کاکاعلی است

- پس سبک زندگی این شهید جای کتاب شدن دارد؟

بله! من حدود دو سال و نیم سرگرم «کاکاعلی» بودم؛ بیشترین بهره‌ای که من از ایشان بردم احساس کردم یک دوست خیلی خوب پیدا کرده‌ام و دارم با ایشان زندگی می‌کنم. الان هم صمیمی‌ترین دوست من کاکاعلی است. کاکاعلی یک آداب معاشرت خاصی با بچه‌های بسیجی و دیگران داشته؛ هم ارتباط با معنوی‌اش با خدا قشنگ بوده هم ارتباطش با دوستانش. دست نوشته‌های قشنگی هم داشته؛ در یکی از دست‌نوشته‌ها با سنگرش صحبت می‌کند.

- دست‌نوشته‌ها را هم در کتاب آوردید؟
بله.
- قالب کتاب خاطره است یا به صورت داستان در آمده؟

خاطره است یعنی به صورت کاکاعلی یک، کاکاعلی دو آمده.

- یک خاطره ناب از کاکاعلی بگویید.

خاطراتش خیلی زیاد است و انتخابش هم سخت. یکی از خاطراتی که می‌توانم بگویم این است که در عملیات بدر ترکش به پهلوی کاکاعلی می‌خورد، به جهرم برمی‌گردد و در بیمارستان بستری می‌شود. دوستان می‌روند عیادت ایشان و احوالش را می‌پرسند. می‌گوید یک زخم کوچکی است و چند روز دیگر خوب می‌شود. کاکاعلی به یکی از بچه‌هایی که سنش بالاتر بوده می‌گوید: فلان رفیقمان ازدواج کرده، شما برو خانه‌شان تبریک بگویید ببینید چه کم دارند. ایشان می‌رود بررسی می‌کند و می‌بیند یخچال ندارند. کاکاعلی و بچه‌ها پول می‌گذارند و قرار می‌شود یک یخچال برای آنها بگیرند. کاکاعلی به دوستش سفارش می‌کند که فردا بیا یخچال را برایشان ببریم. بنده خدا می‌گوید من رفتم در مغازه گفتند نیم ساعت پیش یخچال را بردند. سریع می‌رود جلو خانه آنها که تازه ازدواج کرده بودند. می‌بینند کاکاعلی و آن بنده خدا یخچال را گرفتند و به زور از پله‌ها بالا می‌روند و لحظه‌ای است که کاکاعلی حالش بد شده، می‌بیند بخیه‌های پهلوی کاکاعلی سرباز کرده و دیگر نمی‌تواند یخچال را بالا ببرد. می‌گوید قرار بود با هم یخچال را ببریم، چرا تنها آمدی؟ می‌گوید من آمدم دیدم خیابان خلوت است، گفتم آبروی دوستمان را حفظ کنیم و در خلوتی ظهر یخچال را بیاوریم و دیگر منتظر شما نماندم. یخچال را بالا می‌برند و برمی‌گردند. این بنده خدا می‌گوید کاکاعلی یک هفته زودتر از من رفت جبهه. من هم که رفتم او را دیدم، بغلش کردم و فشارش دادم که کاکاعلی از حال رفت؛ چون من حواسم نبود، فشارش دادم و دوباره زخمش سرباز کرد. بچه‌ها داد زدند چه کار می‌کنی؟ این تازه کلیه‌اش بیرون آمده. بعد فهمیدم ترکش به کلیه‌اش خورده بود و روزی‌ هم یخچال را می‌برد کلیه نداشت. حتی در یک کنگره من این داستان را گفتم که کاکاعلی یک کلیه نداشت و بچه‌های تخریب خیلی‌هایشان این موضوع را نمی‌دانستند.

- چند وقت است که می‌خواهید کتاب را چاپ کنید و موفق نشده‌اید؟

کار کتاب تازه تمام شده. قرار بود تابستان تمام شود ولی یک فرجه از دوستان گرفتیم که بازبینی کنیم. کتاب به 700 صفحه رسیده بود. دوستان گفتند حجم کتاب خیلی زیاد است باید کم شود و من مجبور شوم یکسری از خاطرات را از کتاب حذف کنم و آن را به 400 صفحه برسانم. الان هم آن را به کنگره سرداران دادیم که چاپ کنند.

- پدر و مادر ایشان در قید حیات هستند؟

نه! ولی برادران و همرزمان ایشان هستند و همه عجیب کاکاعلی را دوست دارند.

- با توجه به اینکه شما شاعر هم هستید شعری برای کاکاعلی گفتید؟
نه، من فقط خاطرات را نوشتم.

* می‌خواهید انتقام سیلی حضرت زهرا را بگیرید، فردا آن طرف آب

- چرا نسرودید؟!

کاکاعلی روی افکار من تأثیر گذاشت و روی شعرهای من هم تأثیر گذاشت. ایشان علاقه شدیدی به حضرت زهرا داشتند. کاکاعلی سخنرانی خیلی مشهوری دارد در نمازخانه‌ فاو؛ فکر کنم شب عملیات کربلای 8 باشد. دوستان می‌گویند الان ما هر وقت می‌خواهیم روضه حضرت زهرا را یاد خودمان بیاوریم کافی است یک مقدار برگردیم به حرف‌هایی که کاکاعلی می‌زد. متأسفانه صدای آن برنامه ضبط نشده و من از دوستان خواستم هر چه یادشان مانده بنویسند. به بچه‌ها می‌گوید: «می‌خواهید انتقام سیلی حضرت زهرا را بگیرید فرد آن طرف آب.» این بچه‌ها را آتش می‌زند. یک بار دیگر هم این اتفاق می‌افتد؛ شب کربلای 4 بچه‌ها را جمع می‌کند و این دفعه با سوز بیشتری می‌خواند و به بچه‌ها روحیه می‌دهد.

- پس جاذبه کلام کاکاعلی خیلی‌ها را گرفته است.

بله، حتی لفظ کاکاعلی باعث شده الان بچه‌ها تخریب جهرم این لفظ را برای هم به کار ببرند مثلاً کاکاصادق.

- اگر الان کاکاعلی زنده بود بیشتر به چه کارهایی مشغول بود؟

یکی از کارهایی که کاکاعلی در زمان جنگ کرده بود این بود که یک پایگاه به نام پایگاه تخریب سیدالشهدا در جهرم راه انداخته بود و بقیه شهرهای اطراف از این جا تغذیه می‌شدند. از جبهه که می‌آمد می‌رفت روستاها، مثلاً روستایی داریم بنام «السیر» که از روستاهای لامرد است و اکثراً هم سادات هستند. کاکاعلی می‌رود آنجا و استارت یک پایگاه تخریب را می‌زند. از آنجا نیرو جذب می‌کردند و می‌فرستادند لشکر المهدی.

* می‌خواست غرورشان را بشکند و بگوید یک بچه‌ هم کار آنها را می تواند انجام دهد

دوستان می‌گویند کاکاعلی می‌رفت در نماز جماعت مساجد می‌نشست، بعد به کسانی که می‌آمدند مسجد نگاه می‌کرد و می‌گفت مثلاً این به درد تخریب می‌خورد این به درد شناسایی می‌خورد و ... و اینها را می‌آورد و ثابت هم می‌شد که نظرش درست بود. به عنوان مثال یکی از بچه‌های تخریب بچه شیراز است بنام سیدرضا رکن عابدی؛ ایشان وقتی وارد مجموعه تخریب می‌شود سنش کم بود و بزرگترها به کاکاعلی ایراد می‌گیرند که این کیه آوردی؟! اگر فردا اسیر شود همه چیز را لو می‌دهد. کاکاعلی اجازه می‌دهد سیدرضا برود شناسایی و بچه‌ها بیشترشان اعتراض می‌کنند. می‌گوید من می‌خواستم غرور کسانی که می‌روند شناسایی را بشکنم و بگویم یک بچه‌ هم کار آنها را انجام می‌دهد.

- سؤال آخرم این است که کدام بخش از پارک زندگی عاشقانه نه عارفانه کاکاعلی برای آقای ایوب پرندآور زیباتر است؟

نامه‌هایی که ایشان به همسرش می‌نویسد. این نامه‌ها متقابل است و تعدادی از آن ها را من در کتابم آوردم. به عنوان مثال در یکی از نامه‌ها خانمش می‌نویسد آن گردنبندی که برای من خریدی را می خواستم بفرستم جبهه، رویم نشد بگویم. می‌خواستم از تو اجازه بگیرم. چند بار می‌خواستم که آن را برای جبهه بفرستم. کاکاعلی در جواب می‌گوید: من خیلی خوشحالم با کسی ازدواج کردم که این طور روحیه‌ای دارد. من این را به تو هدیه دادم و دست خودت است که با آن چه کار کنی، اما از این که می‌خواهی آن را به جبهه بدهی خیلی خوشحالم.
انتهای پیام/
برچسب ها:
آخرین اخبار