امروز : دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 5
۰۹:۱۴
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 7508
تاریخ انتشار: ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ - ساعت ۱۶:۱۰
تعداد بازدید: 95
به گزارش خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس، آیت‌الله روح‌الله قرهی مدیر حوزه علمیه امام مهدی(عج) حکیمیه تهران در تازه‌ترین جلسه اخلاق خود ...

به گزارش خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس، آیت‌الله روح‌الله قرهی مدیر حوزه علمیه امام مهدی(عج) حکیمیه تهران در تازه‌ترین جلسه اخلاق خود به موضوع «شر» پرداخت که مشروح آن در ادامه می‌آید:

*شرّ اعظم چیست؟

مردان خدا، آن کسانی که قرب حضرت حقّ را لمس کردند؛ تنها چیزی در عالم که به هیچ عنوان به آن، توجّه ندارند؛ خویشتنِ خویش است. مردان الهی به جایی می­رسند که چون خدابین می­شوند، هرگز خود را نمی­بینند و جز هیچ، برای خود قائل نیستند!

وقتی این خصوصیّت در آن‌ها به وجود آمد؛ دنیای آن‌ها، دنیای آرامش می­شود و یکی از مطالبی که برای آن‌ها پیش می­آید، این است که از شرّ خودبزرگ‌بینی در امان می­شوند، همه انسان‌ها را برتر از خود می­دانند و هیچ گاه نسبت به کسی اظهار بزرگی نمی­کنند. آن‌ها می­دانند کبریایی، متعلّق به ذات احدیّت است و تکبّر در وجود آن‌ها نمی­باشد.

اتّفاقاً حسب روایات شریفه، از شرورترین انسان‌ها، کسانی هستند که خودشان را برتر از دیگران ببینند. مردان خدا علّت اینکه خود را برتر از دیگران نمی­بینند، این است که فانی فی الله شدند و چون فانی فی الله گشتند؛ معلوم است هیچ‌گاه خود را برتر از دیگران نمی­بینند و اگر ببینند کسی خودش را برتر از دیگران می­بیند، بیان می­کنند: این، شرورترین انسان‌ها است.

اولیاء خدا و خصّیصین حضرت حقّ بیان می­کنند: یک دلیل و برهانی که انسان به بدی‌ها و شرّ مبتلا می­شود، این است که خودش را بزرگ می­بیند. لذا می‌گویند: اگر انسان این شرّ اعظم را از خودش بیرون کرد؛ از شرّهای دیگر خالی می‌شود و شرّ اعظم، خودبینی است.

*بدترین مردم؛ بهترین مردم از دید خودش است

وجود مقدّس مولی‌الموالی، امیرالمؤمنین، اسدالله الغالب، علی‌بن‌ابیطالب(ع) بیان می­فرمایند: «شَرُّ النَّاسِ مَنْ یَرَى أَنَّهُ خَیْرُهُمْ» جدّاً این خودبینی چه خصلت بد و زشتی است که حضرت بیان می­فرمایند: می­خواهید بگویم بدترین مردم چه کسی است؟ آن کسی است که خودش را بهترین مردم می­بیند؛ یعنی پندار او، این است که من بهترینم.

لذا عامل همه بدی‌ها و گرفتاری‌ها برای انسان، همین خودبینی است همان چیزی که شیطان ملعون، ابلیس را هم بیچاره کرد؛ چون او هم گفت: من خیر و بهترم «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ».

اگر انسان خود را بهتر از دیگران ببیند، آن موقع است که دیگر تمام شرارت‌ها و بدی‌ها، وجودش را فرا می­گیرد و حتّی طوری می­شود که گاهی به واسطه خودبینی، حاضر است همه، فنا گردند امّا او در بقای ظاهری باشد.

*آیت‌الله بهاءالدینی: اگر احساس تکلیف کردی، کاندیدا نشو!

یک نکته‌ای که جدّاً جا دارد آن کسانی که می­خواهند به هر نوعی به مردم خدمت کنند، به آن، تأمّل کنند، این است که خود را برتر نبینند، بلکه خود را خادم ببینند، نه رئیس! اگر کسی، این حالت و خصلت را در وجودش قرار داد، دیگر خودخواه و خودبین نمی­شود. لذا آن‌جاست که جدّی می­فهمد برای خدا دارد حضور پیدا می­کند یا برای نفس دونش!

خیلی عجیب است که می­گویند: دلیل و برهان اینکه اولیاء خدا، این‌چنین رشد کردند، بالا رفتند و به قرب الهی رسیدند؛ فقط این است که خودبین نیستند و فانی فی الله شدند. لذا شرّ اعظم (خودبینی) را در خود کشتند و همین عامل شد که شرور دیگر نیز در درون انسان از بین برود.

محضر آیت‌الله العظمی بهاءالدّینی بودیم. موقع استراحت ایشان بود امّا یکی از آقایان - که روحانی بود -اصرار داشت که می­خواهم ایشان را ببینم و کسب تکلیف کنم. ایشان فرمودند: بیا، آمدند، فرمودند: حرفتان را بگویید. آن شخص گفت: جلوی این دو نفر بگویم؟ آقا فرمودند: بله، جلوی همین‌ها بیان کنید. گفت: می­خواهم برای مجلس، کاندیدا شوم. آقا فرمودند: اگر احساس می­کنی بهتر از دیگران هستی و می­توانی کار کنی، نرو!

آن شخص تعجّب کرد. ما هم تعجّب کردیم؛ چون معمولش این است که می­گویند: اگر احساس کردی در کار کردن بهتر از دیگران هستی و احساس تکلیف می‌کنی؛ جلو برو امّا ایشان فرمودند: اگر احساس می­کنی که بهتر از دیگران هستی، جلو نرو!

گفت: آقا! چرا؟ آقا فرمودند: برای اینکه اگر گفتی: چون من بهتر می­فهمم و بهتر متوجّه می­شوم؛ پس باید خودم را در معرض رأی قرار بدهم؛ این، یعنی خودبزرگ‌بینی و خودبینی و بدان اگر در این حال، وارد شوی، دیگر نه تنها اثر مثبت برای تو ندارد، بلکه بر عجب و خودبینی و تکبّرت افزوده می­شود - تعبیر خیلی عجیبی بود که ایشان بیان کردند -

جرأت کردیم، عرضه داشتیم: آقا! پس چه کسانی باید وارد شوند؟

فرمودند: اگر به من باشد می­گویم آن عدّه که علمای ربّانی به آن‌ها تکلیف کند و خودشان برای خودشان احساس تکلیف نکنند. چون وقتی احساس تکلیف کردند، یعنی احساس کردند خودشان نسبت به دیگران برترند و همین احساس برتری نسبت به دیگران، خودبینی است که این همان شرّ اعظم است - تعبیر شرّ اعظم برای خودبینی را ایشان بیان فرمودند -

اگر کسی فکر کند من بهتر می­فهمم، من بهتر متوجّه می­شوم، من بهتر از دیگرانم و ...؛ این یعنی در بستر اخلاق رشد نکرده است. لذا آن موقع است که دیگر همه شرارت‌ها آرام آرام، - به تعبیر امروزی‌ها- به صورت جنگ نرم، در وجودش ورود پیدا می­کند؛ همان چیزی که قرآن به عنوان وسواس بیان می­کند «وسواس الخنّاس»، همان چیزی که «همزات الشّیاطین» بیان می­شود، آن همزاتی که این‌قدر نرم و بی‌صدا است و چنان آرام نفوذ پیدا می­کند که یک‌دفعه می­بیند همه شرارت­ها در وجودش قرار گرفته؛ چون خودخواه و خودبین بوده است. لذا اولیاء خدا می­گویند: باید از شرّ اعظم (خودبینی) بیرون رفت.

*نگویید شما که خیلی بهتر از من هستید!

تعابیری که حضرت در این روایت بیان فرمودند چقدر زیبا است، «شَرُّ النَّاسِ مَنْ یَرَى أَنَّهُ خَیْرُهُمْ» بدترین مردم آن کسی است که این­گونه می­بیند؛ یعنی احساس می­کند اگر دیگران خوبند، من خوب­ترم!

حتّی یکی از اولیاء خدا و از اوتاد الهی می­فرمودند: آقا جان! یک موقع نگویی شما که خیلی بهتر از من هستید. فرمودند: اگر این را بگویی؛ یعنی احساس کردی خودت خوبی!

یعنی چه؟! یعنی انسان بگوید من بدم؟! خیر، لقمان حکیم یک تعبیری را به فرزندش بیان می­کند که بسیار عالی و تکان دهنده است. لقمان حکیم، آن مرد الهی بیان می­کند: فرزندم! به گونه‌ای باش که خود را برتر از دیگران و خوب مپنداری امّا به گناه و بدی­ها پشت پا بزن.

اولیاء یک تعبیر دیگری را بیان می­کنند و آن اینکه می­گویند: من از بدی­ها خوشم نمی­آید امّا خودم را هم خوب نمی­پندارم ولی می­خواهم خوب باشم، «و انا اطلب الخیر» یعنی من طلب خیر می­کنم.

لذا منظور این بزرگان، این نیست که بگوییم: من بد هستم، چون اگر بگوییم: خوب نیستم، پس بدم و دیگر عیبی ندارد گناه کنم و به بدی­ها به شرارت­ها دل ببندم. لذا می‌گویند، بگو: من از بدی­ها بدم می­آید امّا طالب خیرم.

همان چیزی که وقتی آن عالم یهودی با وجود مقدّس باقرالعلوم، امام محمد باقر(ع) در آن قضایا برخورد کرد و از نکات حضرت، مطالبی را فهمید و گفت: آیا تو عالم این دین هستی؟ حضرت فرمود: من جاهل نیستم. ایشان با اینکه علم مطلق خدا و باب علم خدا هستند (معصومین(ع)، همه، باب علم خدایند)، می‌فرمایند: من جاهل نیستم؛ یعنی نفرمودند: من عالم هستم! آن هم چه کسی؟! باقرالعلوم، آن که شکافنده علوم است و شرح علوم در ید مبارک اوست، امّا فرمودند: من جاهل نیستم!

لقمان می­گوید: بگو من طالب خیرم که خود را برتر از دیگران ندانی. لذا آن ولیّ خدا هم بیان فرمودند: نگو شما که بهتر از من هستی.این تعبیر، تعبیر غلطی است؛ چون وقتی بگویی: شما که من بهتر از من هستی؛ یعنی من هم خوبم! لذا بگو: از بدی­ها بدم می­آیم امّا طالب خوبی هستم و امیدوارم لطف، عنایت، بزرگواری و محبت او، مرا به خوبی­ها برساند.

*حجر بن عدی؛ عشق امیرالمؤمنین بعد از مالک!

پس در بحث شرّ، مهم این است که انسان، این شرّ اعظم (خود برتربینی) را از خود دور کند.اگر جدّی بعضی‌ها این را می‌فهمیدند و این فرمایش آیت‌الله العظمی بهاءالدّینی در وجودشان، نهادینه می­شد؛ دیگر این­طور نمی‌شد که هر کس بخواهد دیگری را بکوبد!

فردی خدمت ایشان آمده، می‌گوید: آقا! می‌خواهم کاندیدا شوم، می‌گویند: اگر احساس می‌کنی تو به مجلس بروی، بهتر از دیگران می‌توانی کار انجام دهی؛ نرو! درحالی که معمولاً به ما می­گویند: اگر فکر می‌کنید بهتر از دیگران کار می‌کنید، بروید امّا ایشان عکس آن مطلب را می­گویند!

اگر احساس تکلیف کنی؛ یعنی احساس می‌کنی من بهتر از دیگران هستم، من خیرم و ... . لذا «شَرُّ النَّاسِ مَنْ یَرَى أَنَّهُ خَیْرُهُمْ»؛ یعنی همین که بگویی: من بهتر از آن­ها هستم، پس می‌توانم بروم.

پس چه کنیم؟ فرمودند: علمای ربّانی تکلیف کنند، خودشان نروند. اگر این‌طور می‌شد، چه گلستان می­شد! آن‌وقت اگر با این حال، کسی ورود به خدمت پیدا کند؛ معلوم است که دیگر خود رأی نمی­شد، دیگر به تعبیر امروزی­ها انحصار طلب نمی­شد و دیگر مطیع فرامین عالم عظیم­الشّأن و آن مرجع عالی‌مقام، امام‌المسلمین و ولیّ فقیه خودش می­شد. چون دیگر نمی‌گفت: من برترم، می­گفت: من خادمم، امر کردند خدمت کنیم، گفتم: چشم!

همان‌گونه که مالک اشتر این‌طور بود. امیرالمؤمنین(ع) می­گویند: شمشیر بکش، می­کشد. یکی از نکاتی که بنده در مصاحبه­ای که با یکی از خبرگزاری‌ها داشتم، راجع به حجر‌بن‌عدی، آن شهید عظیم‌الشّأن عرض کردم، این بود که امیرالمؤمنین(ع) بعد از مالک، عشق عجیبی به او دارد. دلیل آن، این سه خصلت بزرگ اوست که می­نویسند: به قدری مؤدّب است، در ادب و به قدری شجاع است در شجاعت و به قدری مطیع است در طاعت که به این مقام رسیده است. هم‌چنین گفته‌اند: او به خاطر این خصایص خود، به قدری عابد بود که نمازها و صوم او مشهور است.

حجر چنان شیفته امیرالمؤمنین(ع)است که هر چه ایشان می‌گویند، انجام می‌دهد. او شیفته ولیّ و امام زمان خودش هست و خودبین نیست.

تاریخ طبری مطلبی را در مورد او نقل می‌کند که خیلی عجیب است، جوان است، وقتی بر پیامبر وارد شد، از قوم کنده هست که کندیه بیان می‌کنند، تمام قوم آمدند. پیامبر وقتی او را نگاه می‌کند که در کمال ادب است، می­فرماید: حجر، مطیع است برای خدا و رسولش! این مطلب، نکته بسیار عجیبی است.

دلیلش این است: نداریم که یک بار احساس کرده باشد که منم صاحب نظرم. این صاحب نظر بودن یعنی شر درون، شرّ اعظم؛ یعنی همان خودبینی.

*عاقبت شرّی مانند آرزوهای دراز داشتن

لذا اوّلین مطلب در شرّ همین است که اگر به این شرّ اعظم گرفتار شوی، شرّ دیگری می‌آورد؛ آن‌وقت دیگر آرزوها دراز می‌شود.

ملاصدرای عظیم‌الشّأن مطلبی را که می­گوید که جوان­های عزیزم! دختران گرامی‌ام! پسران عزیزم!شما طلبه و دانشجو عزیز! به خصوص خطابم به شماست. ایشان می­فرماید: اگر کسی درس را بخواند تا یک روزی از طریق این، به مسندی برسد (به تعبیر امروزی‌ها به مدیریت، معاونت، مقام، پست و وزارتی برسد)؛ این درس و این علم از اوّلش، آتش است.

می‌گوید: اگر قصد کردی و داری خوب هم درس می‌خوانی، امّا به این امید هستی که یک روزی به جایی برسی، این از همان آرزوهای باطل است که شرّش در آینده گریبان­گیر او می­گردد!

عجیب است فرمایشات این بزرگان، براساس روایات شریفه است. وجود مقدّس امیرالمؤمنین، علی‌بن‌ابیطالب(ع) این­طور می‌فرمایند که اگر کسی خودبین شد، آرزوهای دراز هم دارد. حضرت می­فرمایند: «شَرُّ النَّاسِ الطَّوِیلُ الْأَمَلِ»، بعد چه در می­آید؟ «السَّیِّئُ الْعَمَلِ».

بدترین شخص، آن کسی است که آرزوی دراز دارد و این آرزوهای دراز، عامل می‌شود که کارش به جایی برسد که گناه کند. اگر کسی در تشکیلاتی وارد شود و بگوید: از طریق این تشکیلات، حزب و جریان به پشت و مقامی می‌رسم؛ حضرت می‌فرمایند: این آرزوهای دراز است که عامل می‌شود انسان کارش به جایی برسد که تمام کردارش، بد و گناه باشد! یعنی به عمل زشت مبتلا می‌شود، «السَّیِّئُ الْعَمَلِ».

کسی که آرزوهای دراز دارد، یعنی در شرارت است. معلوم است کسی که خودبین شود؛ چون خودش را دوست دارد، دائم آرزو می­کند که چنین و چنان شوم.

*علمی که جز وزر و وبال نیست!

خیلی عجیب است، ملّاصدرا چهار اصل را برای پذیرش شاگردان خود قرار داده بود که از جمله آن‌ها، این بود که باید علم را برای کسب نخواهد و دیگر اینکه اهل شب­خیزی باشد. در نهایت هم مطلبی را فرمودند که باید به اجتهاد برسد. امّا در جای دیگر منظور از اجتهاد را توضیح دادند که یعنی کوشش کنید که علم بیاموزید امّا استاد عظیم‌الشّأن من، میرفندرسکی عزیز فرمود: اگر کسی علم بیاموزد، برای اینکه مجتهد بشود و به او، مجتهد، بگویند؛ آن علم، جز گناه و وزر و وبال، برای او چیزی نیست.

البته انسان باید درس بخواند، خوب هم بخواند، امّا باید بگوید: چون امر است که «اطلبوا العلم من المهد إلى اللّحد»، درس می‌خوانم، دیگر هر چه شد، شد. لذا من با قاطعیّت و بر حسب فرمایش بزران می­گویم که اگر کسی تصوّر کند مدارج علمی یعنی کمال، در اشتباه بزرگ است.

این­قدر که اسلام راجع به علم و علم­آموزی بیان کرده، هیچ مکتب و آیینی نگفته است. آن‌قدر علم مهم است که بیان شده: ملائکه الله بال‌هایشان را زیر پای طالب علم ـ که هنوز معلوم نیست عالم شود ـ می­گشایند. قرآن کریم و مجید الهی نیز می‌فرماید: «هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ» آیا آن‌ها که می­دانند و آن‌ها که نمی­دانند، یکسانند؟! یا در جای دیگر فرمود: «وَ الَّذینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ»، لذا همه چیز بر مبنای علم است؛ چون خودش، منشأ علم و علم کلّ است «وَ اللَّهُ عَلیمٌ حَکیمٌ»، بنابراین دوست دارد که همه عالم شوند.

طرف در جنگ است، مسلمین را به شهادت رسانده، امّا وقتی اسیر می­شود، پیامبر عظیم­الشّأن می­فرمایند: اگر ده نفر را باسواد کنی، آزادی! وقتی از پیامبر سؤال می­کنند: این کار چه معنی‌ای دارد؟ می­فرمایند: فضیلت علم آن‌قدر بالاست که «مداد العلماء افضل من دماء الشهداء». آن هم شهیدی که این­قدر ارزشش بالاست که دعا می­کنیم: خدا! ما را به مقام شهادت نائل کند.

پس کسی با علم مخالفتی ندارد امّا می­فرمایند: اگر کسی فکر کند مدارج علمی، کمال است؛ اشتباه کرده است. آنچه که کمال است، انسانیّت انسان است. لذا حتّی اگر کسی در باب علم، آرزوهای دراز کند که از طریق این مدارج علمی، به فلان جایگاه برسد، استاد شود، یا چنین و چنان شود، شرّالناس؛ یعنی بدترین مردم است.

*به آب و آتش زدن برای رسیدن به آرزو!

«شَرُّ النَّاسِ الطَّوِیلُ الْأَمَلِ» آرزوی دراز، در نهایت چه می­کند؟ «السَّیِّئُ الْعَمَلِ» عمل زشت و پلشتی­ها وجودش را فرا می­گیرد. اتّفاقاّ همین­طور است، چون آرزو داشته، می­خواهد به هر طریقی شده برسد.

لذا اولیاء خدا می­گویند: آرزوی دراز در، هر زمینه­اش، بد است - البته آن که می­گویند: آرزو دارند به جنّت و قرب الهی برسند، آرزو نیست، أمل است - دلیلش هم این است که وقتی کسی آرزو کرد و این تخم آرزو در قلبش قرار گرفت، رشد و نمو می­کند و هر روز منتظر است به آن آرزویش برسد. لذا اگر موانعی پیش بیاید که نتواند به آن آرزویش برسد، چون تشنه آرزوست، دیگر از این‌جا به بعد، به هر طریقی، ولو گناه، می­خواهد خود را برساند. لذا فرمودند: آرزوی دراز باعث می­شود که عمل انسان به سیئه و بدی تبدیل شود، چون می­خواهد به هر طریقی به آرزویش برسد - عجب کد عظیمی است! -

مثلاً آرزو دارد فلان مقام، فلان ماشین، فلان خانه و ... را به دست بیاورد، لذا به هر طریقی می­خواهد برسد. پروردگار عالم در باب حکمتیّه خودش مقدّر کرده که رزق او این­قدر باشد امّا او آرزو می­کند که مثلاً من هم یک روزی سوار فلان ماشین بشوم، بیچاره فکر کرده که کمالش به این است که فلان ماشین را سوار شود، چقدر انسان احمق و بیچاره است که تصوّر کند کمال من یعنی مرکب چنین و چنان، یا خانه در فلان نقطه شهر و ...، یک آرزوهای عجیبی که اصلاً دور از کمال انسانیّت است.

البته کسی با مرکب خوب، مسکن خوب و ... مخالف نیست امّا اینکه آرزو کند من به این برسم، بحث دیگری است. آن­وقت اگر مقدّر نباش، پروردگار عالم می­گوید:نه، چون می­داند که او طغیان می­کند.

پس خداوند چون می­داند که او در این وادی طغیان می­کند، حتّی در عرفان هم راهش نمی­دهد. اگر کسی واقعاً عارف شد که طغیان نمی­کند امّا با دو تا لغت و تعبیر یاد گرفتن، طغیان می­کند.

لذا پروردگار عالم می‌داند که او همین­طوری هم طاغی است، اگر منزل چنین و چنان یا کارخانه فلان داشته باشد، یا درجه تیمساری و امیری و ... بگیرد که دیگر وامصیبتا، لذا برایش مقدر نمی­کند.

اولیاء خدا می­گویند: امّا وقتی کسی آرزویش را دارد، چون می­بیند راه‌ها بسته شده، می­خواهد به هر طریقی به آرزویش برسد و آن سد را بشکند. لذا معلوم است به چه روی می‌آورد، گناه! «السَّیِّئُ الْعَمَلِ».

لذا این، روایت عجیبی است که مولی­الموالی می­فرمایند: آرزوهای دراز، عامل می­شود عملت بد شود. معلوم است وقتی می­خواهد به چیزی برسد، چون آرزو دارد و تشنه شده، از هر طریقی می­خواهد برسد. چون لذّت می‌برد که به او رئیس‌جمهور بگویند، دیگر اگر رأی نیاورد، جلوی امام المسلمین و نظام مقدّس می­ایستد.

لذا می­فرماید: هر که آرزوهای دراز دارد، شرّالنّاس است. پس امیرالمؤمنین می­فرمایند: اگر می­خواهید مهر بدترین مردم بودن عندالله و عندملائکه را به شما نزنند، آرزوی دراز نکنید. تو تکلیفت را انجام بده، درس را برای خدا بخوان، برای خدا خدمت کن و ...؛ دیگر با مابقی آن، کار نداشته باش و نگو: من حتماً باید آن شغل را به دست بیاورم؛ چون به تعبیر عوام النّاسی خیلی در آن نان و آب دارد. چون اگر فکرش این‌گونه بود، اگر دید نمی­شود، حاضر است رشوه و باج بدهد - که به ظاهر اسم مزایده می‌گذارند - که آن شخص بردارد و بعد بگوید: عیب ندارد آن موقع که تو بخواهی در انتخابات شرکت کنی، نصفش برای تو! عجبا!

لذا آرزوهای دراز، انسان را، بیچاره و شرّ الناس می­کند. چون عملش را بد می­کند. عزیزان! خیلی دقت کنید. این‌ها مطالبی است که انسان را جزء شرورترین افراد قرار می­دهد.

خیلی باید دقّت کنیم. می‌دانید منشأ این آرزوهای دراز چیست؟ معلوم است، می‌گوید:من خوبم، چرا دیگری داشته باشد، من نداشته باشم؟! پس من هم باید به آن برسم. مگر من از دیگری کمترم؟ و ... . این همان همان چیزی است که فرمود: «شَرُّ النَّاسِ مَنْ یَرَى أَنَّهُ خَیْرُهُمْ». چون وقتی خود را برتر می‌بیند، می‌گوید: من چه چیزی از دیگران کمتر دارم، تازه بهتر هم هستم، لذا معلوم است آرزوی این پست و مقام، آن مسکن و ... را می‌کند. تازه می‌گوید: مگر آن‌هایی که آن خانه‌ها و ویلاهای آن چنانی را دارد، چه چیزی بیشتر از من دارند؟ لذا وقتی چنین آرزوهایی می‌کند، راه که بسته شود، از هر طریقی می‌خواهد به آن آرزویش برسد.

*شیوه عرفای بالله: مشغولیت به ذکر یا ورود به ذکر؟!

بحث قبلی که داشتیم، راجع به خیر بود امّا الآن یک روایتی یادم آمد که فرمودند:«خیر الناس من قانع فی رزق اللّه» بهترین مردم آن کسی است که در رزق پروردگار عالم، قانع است.

یعنی وقتی خدا یک مطلبی را برایش مقدّر کرد (رزق همه چیز را شامل می‌شود و فقط پول نیست)، به هرچه خدا خواسته، قانع است و می‌گوید: پسندم آنچه را جانان پسندد.

عزیزان! اگر از این شرارت‌ها بیرون رفتیم، دنیا برایمان گلستان می‌شود و آن موقع است که دیدمان باز می‌شود. مگر اولیاء خدا و عرفای بالله چه کردند؟ چرا فانی فی الله شدند؟ چون از این شرارت‌ها بیرون رفتند و راهش همین است.

به خدا قسم - دارم قسم می‌خورم - فکر نکنید اگر مثلاً فلان ذکر را گفتند یا فلان چلّه و صده را گرفتند، به مقام عرفانی رسیدند، خیر عزیزم! آن‌ها این شرارت‌ها را بیرون ریختند، به آن مقامات عرفانی رسیدند و فانی فی الله شدند.

البته بعضاً هم، آن اذکار، مکمّل بود، ولی آن‌ها دیگر خودبه‌خود در آن اذکار افتادند. لذا این هم یک نکته و کد مهم است که اولیاء خدا در ذکر وارد می‌شوند، نه اینکه به ذکر مشغول بشوند.

ما می‌خواهیم مصنوعی با این ذکرها جلو برویم و ذکر را وسیله قرار بدهیم، امّا آن‌ها به ذکر می‌رسند و وارد می‌شوند. ولی ما می‌خواهیم ذکر بخوانیم که رزقمان زیاد شود، چشممان باز شود، طی‌الارض بگیریم، چنین بشویم و ... امّا آن‌ها ورود به ذکر پیدا کردند، نه ذکر را برای چیزی بگویند. تفاوت این است. عزیزان من! اگر کسی این را بفهمد یعنی چه که آن‌ها در ذکر ورود پیدا کردند و ما به ذکر مشغول می‌شویم و مشغولیّت، لقلقه زبان می‌شود، غوغایی است، محشر است.

لذا ذکر اولیاء از قلب به لسان است و آنچه که به لسان می‌گویند، قلبشان هم دارد همان را می‌گوید امّا ذکر ما لقلقه زبان است و برای رسیدن به چیز دیگر است. ما اصلاً نمی‌فهمیم ذکر یعنی چه که ورود به ذکر پیدا کنیم.

وقتی ورود به ذکر پیدا کردم، ذکر، جایگاه پیدا می‌کند و آن، قلب می‌شود.کدام قلب؟ قلبی که دیگر شرارت ندارد، قلب سلیم. لذا ذکر گفتن ما خیلی تفاوت دارد.ذکر ما کجا، ذکر اولیاء کجا؟!

*چرا حمد اولیاء الهی، شفاست؟!

برای همین است ابوالعرفاء، آیت‌الله العظمی ادیب فرمودند: می‌دانی چرا اولیاء یک حمد می‌خوانند، دست بر سینه یا سر کسی می‌گذارند یا به او اشاره می‌کنند و او شفا می‌گیرد یا این حمد را به یک نقل یا قندی می‌خوانند، او می‌خورد و شفا می‌گیرد؟ حمد که همان حمد است، ولی یک کس دیگر هم این را هفت یا هفتاد بار هم بخواند، اثر ندارد!

فرمودند: چون این‌ها ورود به ذکر دارند و ذکر در قلب این‌هاست و این‌ها از قلب می‌گویند امّا ما به لقلقه زبان می‌گوییم.

پس هر دو به صورت ظاهر سوره حمد را می‌خوانیم امّا حمد اولیاء چه حمدی است و حمد ما چه حمدی؟!

*«بسم الله الرحمن الرحیم» ؛ اسم اعظم عند الاولیاء!

همان چیزی که عرض کردم شیخناالاعظم، حضرت مفید عزیز وقتی دید سیّد مرتضی و سیّد رضی آن‌طرف شط هستند و به خاطر نبودن پل و وسیله‌ای برای عبور از شط، نمی‌رسند به موقع به درس بیایند؛ دعایی را می‌نویسد و به آن‌ها می‌دهد. می‌گوید: این دستتان باشد و از روی آب بیایید.

یک روز سیّد مرتضی می‌گوید: ببینم چیست، باز می‌کند که ببیند این چه معجونی است، می‌بیند نوشته: «بسم الله الرحمن الرحیم». می‌گوید: اینکه همان «بسم الله الرحمن الرحیم» خودمان است. تا پایش را در آب می‌گذارد، فرو می‌رود. خودش می‌فهمد که اشتباه کرده است. لذا چون آن‌ها از راهزان‌ها می‌ترسیدند و صبح زود نمی‌آمدند، آن روز تا صبر می‌کند قایق‌های کوچک بیایند، دیر به درس آقا می‌رسد. تا پیش شیخناالاعظم می‌رود، آقا می‌فرمایند: بله، «بسم الله الرحمن الرحیم» همان «بسم الله الرحمن الرحیم» است امّا تا که بگوید و تا که بنویسد!

لذا مردان خدا ورود به ذکر دارند، امّا ما، ذکر لقلقه زبانمان است. آن‌ها قانع هستند و ذکر را برای ذکر می‌گویند. شما فکر نکنید اولیاء ذکر گفتند که طی‌الارض کنند، ابداً. بارها این را عرض کردم اصلاً یک موقعی دیدند که ناخودآگاه طی‌الارض دارند. برای اوّلین بار یک‌دفعه حس کردند که یک اتّفاقی افتاد، دیدند در حرم حضرت ثامن‌الحجج هستند، متعجّب شدند، ترسیدند، سرشان را در دست گرفتند، چیزی نشده، خون نیامده، به در و دیوار نخورده، تعجّب کردند که چطور است.

لذا اگر اذکاری بگوییم که طی‌الارض کنیم، خبری نمی‌شود. البته بعضی‌ها ذکرهایی می‌گویند امّا آن‌ها از این طریق، ورود پیدا نمی‌کنند. آن‌ها قلبشان که مرکز وجود است، پر از تقوی شد، لذا معلوم است تا می‌گوید «بسم الله الرحمن الرحیم»، هست کلید در گنج حکیم، حکمت است که همین‌طوری دائم از قلب می‌آید و بر لسان جاری می‌شود. دو ساعت، سه ساعت، چهار ساعت، پنج ساعت، ده ساعت هم در نزد آن‌ها بنشینی، همین‌طور حکمت می‌آ‌ید! یک بسم الله گفت، عجب بسم الله ای!

اولیاء خدا این‌طور هستند. اصلاً وجودشان این‌طور شده. همان «بسم الله الرحمن الرحیم» که گفتند: همه قرآن در سوره حمد است و همه سوره حمد در «بسم الله الرحمن الرحیم». همان «بسم الله الرحمن الرحیم» که اسم اعظم عندالاولیاء است. با گفتن همان، یک‌دفعه برایشان طی‌الارض آورد، خودشان هم نفهمیدند. یک دفعه ملائکه الله، مکاشفات و مطالبی را که دیگران نمی‌بییند، می‌بینند.

غوغاست! محشر است! فقط شرارت نداشته باشیم، همه چیز خودش می‌آید، دنبال چه هستیم؟! اگر شرارت کنار رفت، همه چیز خودش می‌آید.

*یادت نرود با من سخن بگویی!!!

چرا بعضی توفیق پیدا نمی‌کنند هر شب با آقاجان حرف بزنند؟ چون اگر شرارت باشد و قلبت لکّه داشته باشد، نمی‌شود. عزیز دلم! خدا گواه است: اگر این قلب از شرارت‌ها پاک شود، اصلاً دیگر خودشان نمی‌گذارند ایشان را فراموش کنید. اصلاً خودشان می‌آیند و به یادت می‌آورند. می‌گویند: یاد من باش، با من حرف بزن. یک ‌دفعه می‌بینی اصلاً ناخودآگاه داری در بستر می‌روی، یادت می‌افتد، می‌گویی: «السلام علیک یا مولای یا بقیه اللّه». چطوری یادت افتاد؟ تا حالا یادت نبود و داشتی به چیزهای دیگر می‌پرداختی و با اینکه خوابت می‌آید و خسته هم هستی امّا یک‌دفعه خودش می‌گوید: حرف زدن با من چه شد؟! یک‌دفعه زبانت را به حرکت درمی‌آورد و می‌گویی: «السلام علیک یا مولای یا بقیه اللّه».

وجودمان را از شرارت‌ها خالی کنیم، ببینیم آقاجان خودش قلبمان را هدایت می‌کند و خودش ما را می‌برد.

جوان‌های عزیز! با آقاجان هر شب حرف بزنید. گفتم موقع خواب، به تعبیری وقتی دیگر مسواکتان را زدید و می‌خواهید بخوابید، دو سه دقیقه با آقاجان خلوت کن.بعد می‌بینی گاهی اصلاً ده دقیقه، یک ربع، بیست دقیقه داری همین‌طور با آقاجان حرف می‌زنی. عادت می‌شود، عجب عادت قشنگی است. البته این را بگویم، دیگر عادت نیست، اسماً عادت می‌گوییم، امّا دیگر خودشان می‌برند، خودشان می‌آورند، دست خود آقاست.

آقاجان! یابن الحسن! دست ما را هم بگیر درست بشویم.
انتهای پیام/
برچسب ها:
آخرین اخبار