امروز : یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶ - 2017 October 22
۰۹:۲۷
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 75747
تاریخ انتشار: ۲۲ فروردین ۱۳۹۳ - ساعت ۱۳:۰۶
تعداد بازدید: 34
به گزارش خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس از کامیاران، داغ مرگتان را چگونه در وجودم تسکین دهم آن‌سان که در آغوشم در خون خود غلتیدید، داغ ...

به گزارش خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس از کامیاران، داغ مرگتان را چگونه در وجودم تسکین دهم آن‌سان که در آغوشم در خون خود غلتیدید، داغ گلوله‌ای که جان شیرینتان را سرد کرد، هنوز وجودم را می‌سوزاند، مرگتان شعله وجودت را خاموش کرد، اما جان من را در آتشی سوزاند که تا ابد در آن خواهم سوخت.

امروز به من هدیه‌ای می‌دهند که هدیه کردن شما را گرامی بدارند؛ اما، کودکم و همسرم! نمی‌دانم کدام حس مادرانه و زنانه‌ام آن روزها در وجودم غوطه می‌زد که با دست خود کوله‌بارتان را بستم و قرآن را بر سرتان نگاه داشتم در حالی که ظرفی مملو از آب را برای زود بازگشت‌تان در پیت بر روی کوچه ریختم، کودکم  و همسرم هنوز خیسی آن آب خشک نشده بود که بازگرداندنتان، باز گرداندنتان اما از آن روز که برگشتید تا کنون در حسرت صدایتان، چشم به رویای قاب خندانتان دارم...

.......
کودکم، آتش مرگ تو را در وجودم چگونه تسکین دهم، تویی که از تو جز خاطرات هدیه‌ای ندارم، امروز به واسطه مرگ تو من تکریم می‌شوم، امروز روزی است که در یادم زنده می‌شود در خون غلطیدن غریبانه شما را...

کودکم نمی‌دانم آن روزها وجود شیرین کدام بانوی صحابه در وجودم جوانه زده بود که راهی راه بی‌بازگشتت کردم، کودکم در راه بزرگی رفتی اما مهر مادرانه بزرگتر از آن است که فراموشت کنم....
........

همسرم هنوز خاطرات شیرین با تو بودن  بر لبانم لبخند می‌آورد، هنوز آخرین کلامت که مرا مکلف ساخت در گوشم نجوا می کند، آخرین کلامت از کودکانت بود...

همسرم چه چیز را شیرین‌تر از دیدن فرزندانت یافتی که ندیدن آنها برایت آسان شد؟ چه چیز را زیبا تر از دختر کوچک شیرخوارت دیدی که دیگر نبوسیدنش برایت آسان شد؟

همسرم امروز نیستی اما کودکانت که از تو برایم به یادگار مانده‌اند، تلخی نبودت را برایم التیام می‌دهند.

مادران شهدا هم نفسان ام البنین (س) در تاریخ معاصراند

مادران شهدا، امروز روز تکریم شماست، روز تکریم مادرانی که به انقلاب هدیه‌ها داده‌اند، هدیه‌هایی آسمانی، هدیه‌هایی حسینی، هدیه‌هایی از جنس عباس و عثمان و عبداللّه‏ و جعفر، آری مادرانی نواده فاطمه، فاطمه دوم علی....

نامش فاطمه و کنیه‏اش امُّ‌البنین (مادر پسران) است. پدرش حِزام، و مادرش ثمامه یا لیلاست. همسر دوم علی‏بن ابی‏طالب علیه‏السلام و مادر عباس علیه‏السلام، عبداللّه‏، جعفر و عثمان که هر چهار نفرشان را در سرزمین کربلا و در رکاب امام حسین علیه‏السلام با شهادت از دست داد.

ام‌البنین(س) بانویی از تبار دلاوران عرب که  پدران و داییان این حضرت از دلیران عربِ پیش از اسلام بوده است.

مادران شهدا، نام شما چیست؟!! اینگونه پروراندن را از که  آموخته‌اید؟!

شما را به هزاران نام می‌خوانند، اما در کنیه‌تان شک نکنید، شک نکنید که تمامی شما نیز ام‌البنین‌هایی هستید که در داغ مرگ غریبانه فرزندانتان می‌سوزید و با روزگار می‌سازید.

کمی به عقبه خود بنگرید، دلاوری در جان است و در خون، هر کس یارای دلیر بودن نیست، دلیری فرزندان شما در خونشان بود، از تانک و توپ و تیر و شیمیایی نمی‌هراسیدند، از قرار گرفتن در مقابل دشمن سراپا مسلح نمی‌هراسیدند، از جان شیرین جوانیشان نمی‌هراسیدند......

و اینها در دامن شما پرورش یافنتد، شمایی که هم نفس بانو ام‌البنین(س) هستید.

راستی فرزندانتان و همسرانتان در روز تکریمتان برایتان چه هدیه آورده‌اند؟!! هدیه روز شما چیست؟!!

مادران و همسران شهدا خاک توبره کودکانتان و همسرانتان را بر روی چشمانتان بگذارید؛ تا شاید تسکین درد سوزش چشمانتان در نبود روشنایی دیدگانتان شود.

روزی مادری به اسلام هدیه‌ها داد، سال‌ها بعد شما به انقلاب هدیه‌ها دادید، هدیه‌هایی شیرین‌تر از جان شیرینتان، و امروز تنها هدیه ما به شما شاید یادی باشد که از هدیه‌هایتان می‌کنیم.

مادارنمان بر ما خورده نگیرید اگر هدیه‌هایمان حتی قابل بیان نیست، بر ما خورده نگیر، اگر چه دستانمان خالی است اما ذهنمان مملو از یاد هدیه‌های شماست و این تنها توان دستان خالی ماست.

روز سیزدهم جمادی‌الثّانی که مصادف با جمعه بود ام‌البنین علیها السلام از دنیا رفت. آرامگاه وی در مدینه منوره و قبرستان بقیع است.
 
گفتگو با دو تن از مادران و همسران شهدا:

بانو سفیه دادگری مادر و همسر شهیدانی که در آغوش او در حالی که در خون غلتیده بودند تسلیم حق شدند از روز واقعه می‌گوید.

شب تابستان بود،21 تیرماه، هوای شرجی تابستان ما را به حیاط کشانده بود.

مهمان داشتیم، به خاطر شوهرم که کمی گرمایی بود در حیاط خانه فرشی پهن کرده بودیم تا در هوای معتدل شب کمی حرم تابستان را بکاهیم، همه بچه‌ها هر کدام مشغول کاری بودند، شوهرم و پسر بزرگم در حیاط بر روی فرش نشسته بودند و گرم صحبت‌های به گفته خودشان مردانه بودند، من در آشپزخانه مشغول آماده‌کردن شام بودم، گرمای تابستان بر حرم آتش شعله‌های گاز می‌افزود و من را برای رفتن به کنار همسرم و پسرم بی‌تاب‌تر می‌کرد.

صدای در را شنیدم، همسرم قبل از پسرم بلند شد و به سمت در رفت.............

بانو دادگری در حالی که چشمانش قرمز از اشک شده بود، و نم نم طوفان درونش از چشمانش جاری می شد ادامه داد: ناگهان صدای چند تیر آمد، وجودم لرزید، بلندی صدا به اندازه‌ای بود که در جای خودم خشک شدم...

پسرم در حالی که او نیز شوکه شده بود با عجله به سمت در رفت، و تنها چیزی که دیدم تاریکی چشمانم بود و صدای فریادهای پسرم که با صدای چند تیر دیگر، خاموش شد.

بانو دادگری تاب ادامه نداشت و در حالی که وجودش می‌لرزید چند دقیقه سکوت کرد و بعد به خاطر گزارش ادامه داد: همه به سمت حیاط و در وردی خانه دویدیم، ناگهان چیزی را دیدم که هزاران بار آرزو می‌کردم کاش مرده بودم.

عمر دادگر و فرزندش احسن دادگر، در روز 21 تیرماه 1386 در حالی که نه جنگی بود و نه مبارزه‌ای، به دست دشمنان انقلاب اسلامی در حالی که در کنار خانواده خود بودند به درجه شهادت نایل آمدند و در آغوش بانو سفیه که همسر شهید عمر و مادر شهید احسن بود و در جلوی چشم خواهران احسن که دختران شهید عمر بودند آرام به سالار شهیدان لبیک گفتند.

سلما ولدی همسر شهید:

همسرم در راستگویی و صداقت شهره بود و در هر مجلسی که وارد می‌شد آبروی آن مجلس بود. ساعت 12 شب بود، همه در خانه نشسته بودیم که ناگهان صدای در آمد، حس زنانه‌ام وجودم را با صدای در لرزاند.

کسی پشت در فریاد زد با غلامعلی کار داریم، همسرم بلند شد و به سمت در رفت، در را نیمه باز گذاشت و ....

مدتی طول کشید اما همسرم باز نگشت، نگران شدم، یعنی همه  از صدای در به نوعی نگران شده بودیم اما هیچ کدام به همدیگر چیزی نگفتیم...

دنبالش رفتیم، در نیمه باز را باز کردیم، اما اثری از غلامعلی در بیرون در نبود، بر نگرانیمان افزوده شد، به سمت پایین کوچه رفتیم که ..........

بانو ولدی بغض چنان گلویش را فشرد که دیگر تاب نیاورد و شروع به گریستن کرد و .....

غلامعلی خدابنده‌لو به دست دشمنان انقلاب در انتهای کوچه محل زندگیش، در حالی که به سر ایشان گلوله زده شده بود و در خونش غلتیده بود به درجه رفیع شهادت نایل آمدند.

مادر شهید:

پسرم در قصر شیرین خدمت می‌کرد، با شروع جنگ تحمیلی و در حین جنگ به اسارت گرفته شد، هشت سال در فراق پسرم سوختم و نتوانستم حتی یک بار هم او را ببینم، اما همیشه امید مادرانه مرا سرپا نگه می‌داشت که روزی پسرم به آغوشم باز می‌گردد.

بعد از هشت سال در حالی که رویای در آغوش کشیدنش را در سر می‌پروراندم، خبر شهادتش در اسارت را برایم هدیه آوردند. بعد از شنیدن خبر شهادتش دل به آخرین دیدار با جنازه‌اش بسته بودم.

رویاهایم در واقع کابوس بود، کابوسی که برای دیدن جسد جگر گوشه‌ام 8 سال طول کشید تا بعد از 16 سال دوری از فرزندم، به آغوشم برگشت.

بسترش دیگر در خانه نبود، بسترش را در گلزار شهدا پهن کردیم و یادش را با قاب کوچکش در خانه زنده نگه داشتم.......
****************
گزارش: آوات یوسفی ****************

انتهای پیام/79018/ی40
برچسب ها:
آخرین اخبار
پربازدید ها