امروز : جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 9
۱۹:۵۱
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 81732
تاریخ انتشار: ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۳ - ساعت ۲۲:۵۲
تعداد بازدید: 73
ویژه نامه ولادت با سعادت امام باقر (علیه السلام)

ویژه نامه ولادت با سعادت امام باقر (علیه السلام)

 

به نام الله


[تصویر:  do.php?img=933]




" امشب گل باغ سرخ دین می آید / فرزند امیر المومنین می آید ..

تبریــــک که ماه برج حکمــت باقر / در خانه زین العابدین می آید .. "




دوشنبه بود. (1) شهر مدینه، خود را برای پذیرایی از یک میهمان کوچک، آماده کرده بود. همه منتظر بودند. پروانه ها هم، در خانه ی امام سجاد (علیه السلام) جمع شده بودند. ناگهان، صدای گریه ی نوزاد شنیده شد. خانه پر از نور شد. بوی عطر بهشتی، خانه را پر کرد.
هیچ کدام از پروانه ها، تا آن لحظه، چنین بوی خوشی را حس نکرده بودند. حتی گل های بهاری هم، به این خوشبویی نبودند. پروانه های خندان، دور تا دور گهواره ی کودک نشستند. صورت بانمک و دوست داشتنی اش، دیدنی بود. امام سجاد (علیه السلام)، کودک را در آغوش گرفت و به مادرش فاطمه تبریک گفت. آن ها، به خاطر تولد کودکشان، خدا را شکر کردند. تولد امام باقر (علیه السلام) مبارک!


یک مژده

پیرمرد آهسته آهسته قدم برمی داشت. سنگ کنار کوچه، جای خوبی برای استراحتش بود. کمی آن طرف تر، دو کودک مشغول صحبت تو بازی بودند. پیرمرد با خود گفت: «خدای من! چه قدر شبیه پیامبر است! آری او باید محمدباقر باشد». با خوش حالی از جا بلند شد. به طرف یکی از آن ها رفت و گفت: «پسرم، تو کیستی؟» او جواب داد: «من محمدباقر، فرزند امام سجاد (علیه السلام) هستم». لبخندی بر لب های پیرمرد نشست. کودک را در آغوش گرفت و گفت: «ای عزیزتر از جانم! پیامبر سال ها پیش، به من مژده داده بود که با شما دیدار می کنم. پیامبر به شما سلام رساند». محمد گفت: «بر جدم پیامبر و بر تو ای جابر، سلام!» چند لحظه بعد، محمد و دوستش، با پیرمرد خداحافظی کردند و رفتند. پیرمرد، رفتن آن ها را تماشا می کرد. او از این که توانسته بود، یکی از اعضای خانواده ی پیامبر را ببیند، خدا را شکر می کرد. این دیدار هدیه ای از هدیه های خداوند بود.


او کیست؟

عصر بود. هنوز هوا گرم بود. چند نفر برای زیارت خانه ی خدا آمدند. خواستند مشغول زیارت شوند که نگاهشان به گوشه ای افتاد. آن جا مردم جمع شده بودند. کنجکاو شدند که بفهمند آن جا چه خبر است؟ برای همین به سمت جمعیت رفتند. می دانید وقتی رسیدند، چه دیدند؟ دیدند شخصی محترم، به آن ها پاسخ می داد. (2) یکی از آن چند نفر، از بغل دستی اش پرسید: «او کیست؟» او جواب داد: «چه طور او را نمی شناسید. او امام محمدباقر (علیه السلام) است. او کسی است که پرسش های مشکل را به راحتی جواب می دهد. اگر چیزی را نمی دانی، می توانی از او بپرسی». مرد کمی گردن کشید تا امام را بهتر ببیند. نسیمی، صورتش را نوازش داد. با خود گفت: «دانش دیگران مانند قطره است و دانش امام باقر (علیه السلام) مانند دریا».


جواب امام

مرد از کنار کوچه راه می رفت، تا چتری از سایه ی خانه ها بر سرش باشد. در آن گرما، مردم کمتر بیرون می آمدند. از آن سوی کوچه امام باقر (علیه السلام) را دید که می آید. دو نفر هم همراه ایشان بودند. معلوم بود که برای سر زدن به باغ های خرما، بیرون آمده بودند. مرد با صدای بلند به امام گفت: «تو امام هستی، باید به فکر عبادت باشی، نه این که در این هوای گرم که همه استراحت می کنند، به فکر باغ های خرما باشی». امام، در جواب او، فرمودند: «من کار می کنم تا نیازمند دیگران نباشم. اگر کار نکنم، باید دیگران به من کمک کنند و خرج مرا بدهند. من کار می کنم، چون کار هم عبادت است». (3) مرد از امام خداحافظی کرد، اما تنها چیزی که به آنفکر می کرد، جوابی بود که امام به او داده بود.

 

[تصویر:  do.php?img=952]

 


مژده ای به شیعیان امام باقر علیه السلام

راوی این روایت حَكَمِ بْنِ عُتَیْبة است. او می گوید:
در خدمت امام باقر علیه السّلام بودم و اطاق آكنده از جمعیّت بود ناگاه پیرمردى كه بر عصاى خود تكیه داشت، پیش آمد تا به در اطاق ایستاد.
عرض کرد: السلام علیك یا ابن رسول الله و رحمة الله و بركاته و بعد سكوت كرد. امام پاسخ داد: علیك السلام و رحمة الله و بركاته.
بعد پیرمرد رو كرد به سایر جمعیت كه در آنجا بودند و به آنها نیز سلام کرد. همه جواب سلامش را دادند. در این موقع رو به جانب حضرت نمود و گفت: یا ابن رسول الله مرا نزدیك خود بنشان فدایت شوم به خدا سوگند من شما و كسى كه شما را دوست داشته باشد را دوست دارم و این علاقه برای مطامع دنیایی نیست.
با دشمن شما دشمنم و از او كناره مى‏گیرم و به خدا سوگند این نفرت و دشمنی نیز بواسطه اختلاف شخصی نیست و با هم پدر كشتگى نداریم [به دلیل پیروی از شما از آنها کناره گیری می کنم].
به خدا سوگند حلال شما را حلال و حرام شما را حرام می دانم و در انتظار برپایی حکومت عدل شما خاندانم. [1] با این عقیده و روشی که دارم آیا امید به نجات من هست؟
امام باقر علیه السلام دوبار به او فرمود: نزدیک من بیا!

پیرمرد جلو آمد و حضرت او را پهلوى خود نشاند. آنگاه فرمود: پیرمرد! مردى خدمت پدرم على بن الحسین رسید و همین سؤال تو را از او پرسید. پدرم امام سجاد علیه السلام به او فرمود:
وقتى جانت به اینجا رسید - با دست اشاره به حلقوم خود نمود - با قلبی مطمئن ، دلی آرام و با شوق فراوان با فرشته‏هاى اعمال روبرو می شوى اگر [با این عقیده و روشی که داری] از دنیا رفتی خدمت پیامبر و على و حسن و حسین و على بن الحسین علیهم السلام خواهی رسید. اگر هم زنده ماندی ؛ خداوند در همین دنیا چشم تو را روشن می كند [2] و در هر صورت تو در مقامات عالیه با ما خواهى بود.
پیرمرد [که به نظر انتظار این همه لطف و کرامت را نداشت با تعجب] عرض کرد: چه فرمودید؟

امام باقر علیه السلام دو مرتبه سخنان خود را تكرار كرد. پیرمرد از خوشحالى و تعجب گفت الله اكبر ؛ اگر بمیرم خدمت رسول خدا و امیرالمومنین و امام حسن و امام حسین و على بن الحسین می رسم و در وقت جان دادن با قلبی مطمئن ، دلی آرام و با شوق فراوان با فرشته‏هاى اعمال روبرو می شوم و اگر [هم تا وقت ظهور] زنده مانده و آن زمان را درک کردم خدا زندگى خوشى برایم فراهم می كند و با شما در درجات عالیه خواهم بود؟

پیرمرد این را که گفت فریاد به گریه بلند کرد و شروع کرد به هاى هاى گریستن. در نهایت اختیار از کف داد و بر زمین افتاد. اهل مجلس نیز با دیدن این حال پیرمرد به گریه افتادند و آنها نیز شروع کردند به بلند بلند گریه کردن.

در حالی که امام باقر علیه السّلام‏ با انگشت، اشک از دیدگان مبارک خود می زدود ؛ پیرمرد سربلند کرد و از امام علیه السلام خواست تا دست مبارک خود را به او دهد. امام علیه السلام دست خود را به او داد. او دست امام علیه السلام را گرفت و بوسید و بر دو دیده و صورت خود گذاشت. سپس جامه از روى شكم خود بالا زده دست امام را روى شكم و سینه خود نهاد. بعد از جاى خود بلند شد و با گفتن «السلام علیكم» از امام و اهل مجلس خداحافظی کرد و از خانه خارج شد.
امام علیه السلام همان طورى كه پیرمرد می رفت به او نگاه می كرد. بعد رو به جمعیت فرمود: « مَنْ أَحَبَّ أَنْ یَنْظُرَ إِلَى رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ فَلْیَنْظُرْ إِلَى هَذا ، هر كه مایل است یك نفر بهشتى را ببیند به این پیرمرد نگاه كند.»
حكم بن عتیبه راوى حدیث می گوید: من خانه مصیبت زده‏اى را ندیده بودم كه مثل این مجلس گریه كنند (چنان تحت تاثیر نیت پاك پیرمرد و لطف امام قرار گرفته بودند كه همه با صداى بلند گریه می كردند.) [3]

 

[تصویر:  do.php?img=954]

 


فرشته‌ها ز عرش حق آمده‌اند بر زمین
دسته گلی داده خدا به دستِ زین العابدین

لاله و یاس و یاسمن، گلِ شقایق و چمن
برای دیدنِ رخش، چشمِ همه کرده کمین

گاه همه به زاری و گاه همه به شادی‌اند
گریه به خنده زد گره، خنده به گریه شد عجین

این که به آسمانِ دل در شبِ تیره روشن است
ماه امام باقر است، ماهِ امامِ پنجمین

شد پدرش پورِ حسین، مادر او دختِ حسن
حاصلِ زوج علوی، فخرِ وجود نازنین

بیند اگر به کودگی رنج و مصیبت فزون
وارثِ کربلاست این دشمنِ ظلمِ ظالمین

پای بنه به کوی او از سرِ عشق و معرفت
ذکرِ توسلش شده، مرهمِ زخمِ مؤمنین

برچسب ها:
آخرین اخبار