امروز : شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 10
۲۱:۰۷
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 834
تاریخ انتشار: ۲۳ فروردین ۱۳۹۲ - ساعت ۱۲:۰۵
تعداد بازدید: 243
به گزارش خبرنگار ادبیات انقلاب اسلامی خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگذاری فارس؛ عبدالرحیم سعیدی‌راد در سال 1346 در شهر دزفول دیده به جهان گشوده ...

به گزارش خبرنگار ادبیات انقلاب اسلامی خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگذاری فارس؛ عبدالرحیم سعیدی‌راد در سال 1346 در شهر دزفول دیده به جهان گشوده است. از آثار او می‌توان به «بعد از باران»، «زخم‌های خورشید»، «فانوس‌های سنگی»، «بر بلندای عشق»، «من راضیم به این همه دوری»، «سه مزار برای یک شهید»، «دیگر عرضی ندارم»، «ساعت به وقت دلتنگی» و ... اشاره کرد؛ اما بیشتر افراد شاید سعیدی‌راد را فقط به عنوان یک شاعر بشناسند.

ولی اینگونه نیست. استعداد شگفت او در گزینش واژه‌ها برای نگارش «نثر ادبی» یا «نثر شاعرانه»، او را نویسنده‌ای صاحب نظر در این حوزه معرفی می‌کند.

سعیدی‌راد، که شهرش -دزفول- در سال‌های دفاع مقدس آماج گلوله‌های دشمن بود، نمی‌تواند نسبت به دیوارهای فروریخته شهرش توسط دشمن ساکت بماند. مسلسل کلام او در دفاع از کیان انقلاب اسلامی همیشه آماده شلیک بوده است؛ چه دیروز و چه امروز.

سعیدی‌راد، هرگاه که نثر ادبی می‌نویسد به آرمان‌ها و اندیشه‌های ملت ایران احترام می‌گذارد و با عزت و اقتدار از آن آرمان‌ها دفاع می‌کند. اگر کتاب سیصد و شصت صفحه‌ای «حق با آفتابگردان‌هاست» را ورق بزنید. بر این جملات صحه خواهید گذاشت.

نامه‌های سعیدی در فضای مهدوی سروده شده‌اند و کلماتی مثل خاکریز، میدان مین، چفیه و ... در نثرهای ادبی او رنگی دیگر به خود می‌گیرند. رنگی که در آن اندیشه و احساس پهلو به پهلوی هم در حرکتند.

نثر شاعرانه «چفیه» را با هم می‌خوانیم:

«بارها تو را دیده‌ام که مثل ابر، دور گردن کوه می‌درخشی و گمان می‌کنم که تنها تحفه بهشتی باشی که می‌شود به آن افتخار کرد.

... اما مگر می‌شود یک تکه پارچه این قدر محبوب باشد و بشود در مورد آن این همه حرف زد؟

بچه‌های آفتاب نقل می‌کنند که خیلی برایشان کاربرد داشته‌ای. هم سفره غذایشان بوده‌ای، هم سجاده نماز و هم مانع خونریزی زخم‌های خورشید می‌شدی.

چندی پیش یکی از بچه‌های تفحص، حرفی زد که دهانم را قفل کرد، می‌گفت که همه استخوان‌های «سیدمهدی» در «چفیه» معطرش جا شد.

امروز هم شنیدم «حاج احمد» سفارش کرده بود، چفیه هم‌رزم شهیدش را در کفنش بگذارند تا شاید در قیامت به دادش برسد.

تو چقدر آبرو داری «چفیه» عزیز!»

(حق با آفتابگردان‌هاست ص 291 و 290)

سعیدی در نثرهای ادبی‌اش توجه ویژه‌ای به آرایه‌های بیانی و بدیعی دارد و همین توجه است که وی را به وادی شاعری کشانده است.

صداقت و زلالی در عین توجه به ظرفیت‌های زبانی کلمات، نثرهای ادبی «نویسنده-شاعر» ما را خواندنی‌تر کرده است.

به هر روی عبدالرحیم سعیدی‌راد، هم خودش در عرصه «نثر ادبی» یکی از صداهای نسل بعد از انقلاب است و هم پای کار بودنش در عرصه چاپ نثرهای ادبی همین نسل باعث شده است که ما امروز با بیش از ده مجموعه نثر ادبی از نویسندگان و شاعران توانمند انقلاب اسلامی آشنا شویم: مریم سقلاطونی، مرتضی حیدری آل‌کثیر و ...

برش دیگری از «حق با آفتابگردان‌هاست» می‌تواند قدرت و توانمندی سعیدی راد در چینش واژه‌ها را نشان دهد. «رفوزه» عنوان یکی دیگر از نثرهای «سعیدی‌راد» است که ما را با شبکه ذهنی و زبانی و اندیشه‌ای وی آشنا می‌سازد؛

«روی صندلی پارک نشسته‌ام و به بیت‌المعاصی خیره شده‌ام. بیت‌المعاصی اصطلاحی بود که بروبچه‌های گردان به شهر می‌گفتند. چشمم به سه جوان حدود پانزده ساله می‌افتد که کنار حوض پارک نشسته‌اند و بلند بلند می‌خندند.

یکی‌شان که کلاهش را بر عکس زده و قیافه‌اش داد می‌زند که «رپ» تشریف دارد با شور و ولع دارد جوک تعریف می‌کند. روی پیراهن یکی‌شان عکس هنرپیشه معروف «تایتانیک» نقش بسته است. آن یکی هم که پشتش به طرف من است، چیزی به زبان لاتین پیش پیراهنش نوشته شده، خوب که دقت می‌کنم، می‌بینم نوشته است: «مرا تعقیب کن!»

با خود می‌گویم: خدایا این‌ها در چه عالمی سیر می‌کنند؟ ... و یاد روزهایی می‌افتم که بچه‌ها پشت پیراهنشان چیزهایی می‌نوشتند که مفاهیم عمیقی پشت آن‌ها نهفته بود. شعارهایی مثل: جایی که دشمن هرگز نخواهد دید، یا زیارت یا شهادت، فدایی امام، جمجمه‌ات را به خدا بسپار، مسافر کربلا، یا حسین آماده‌ایم ....

آن روز هم بعد از عملیات موتورسواری را دیدم که از خط برمی‌گشت. «حاج احمد» بود که «دستمال گدایی شهادت» -چفیه- را به گردن انداخته بود، طوری که نصف صورتش را پوشانده بود. بعد از سلام و خسته نباشید گفتم:

چه خبر حاجی؟

-هیچ‍ی! رفوزه شدم. (منظورش این بود که این بار از عملیات زنده برگشتم.)

-ناراحت نباش، ان‌شاءالله کربلا!

لبخند تلخی بر لب‌های خاکی‌اش نشست و گفت:

-ولی علتش را فهمیدم.

-خب تعریف کن!

-علتش این شعاریه که پشت پیراهنم نوشته‌ام!

نگاه کردم دیدم نوشته است: «ورود هرگونه تیر و ترکش ممنوع» (ممنوع را با ماژیک قرمز نوشته بود) ... زدم زیر خنده!

حاج احمد سگرمه‌هایش را در هم کشید و گفت: به جای این خندیدن بلند شو یه ماژیک پیدا کن و روی پیراهنم بنویس: «منتظر شهادت»

با هر زحمتی بود خواسته‌اش را انجام دادم و طولی نکشید که سوار «قارقارکش» شد و به سرعت به طرف خط مقدم حرکت کرد. آن طور که خیلی زود در گرد و غبار موتورش گم شد.»

(حق با آفتابگردان‌هاست ص 357-355)

پس از انتشار «نثر ادبی حق با آفتابگردان‌هاست» (سال 1388) کتاب نثر ادبی ای از سعیدی‌راد چاپ نشده و شاید چاپ شده است و ما ندیده‌ایم!

به هر روی چه نثر ادبی و چه داستان‌ها و داستانک‌ها و خاطره‌های عبدالرحیم سعیدی‌راد، شنیدنی است. یکی از صد و بیست و نه نامه‌ای که سعیدی‌راد در قالب «نثر ادبی» نوشته است را برمی‌دارم و برایتان می‌خوانم و به شما نیز پیشنهاد می‌کنم «حق با آفتابگردان‌هاست» که توسط نشر تکا منتشر شده است را بخوانید؛

«سلام. وقتی تصور می‌کنم که عاشقانه بر سجاده ابر به نماز می‌نشینی، به وجد می‌آیم و دوست دارم که همه وجودم را نثارت کنم. کاش می‌دانستم در قنوت نمازت چه خبر است.

راستش را بخواهی برای درمان بی‌قراری‌هایم تجویز شده که چله‌نشین نگاه معصوم تو باشم و امروز چهلمین روزی است که در مسجد چشمانت اعتکاف کرده‌‌ام.

از تو چه پنهان که دیشب را تا صبح ذکر نام تو را بر لب داشتم و با همه توانم تو را صدا می‌کردم.

حالا که قرار است گذارت به این طرف‌ها بیفتد، تنها برای زخم صدایم مرهمی بیاور. همین!»
(همان ص 112)
  انتهای پیام/
برچسب ها:
آخرین اخبار