امروز : شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 3
۲۰:۰۱
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 84587
تاریخ انتشار: ۳ خرداد ۱۳۹۳ - ساعت ۲۱:۵۰
تعداد بازدید: 6
خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - حسین قرایی؛ عباس علی سپاهی یونسی، از چهره‌های موفق شعر کودک و نوجوان امروز است که در مشهد ساکن است. ...

خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - حسین قرایی؛ عباس علی سپاهی یونسی، از چهره‌های موفق شعر کودک و نوجوان امروز است که در مشهد ساکن است. نگاه او به شعر کودک و نوجوان نگاهی ادیبانه است، مرور خاطرات و زندگی علمی ـ ادبی او برای کسانی که می‌خواهند شاعر کودک و نوجوان شوند جالب است. دغدغه مندی و روایت دردهای او به عنوان یک شاعر موفق باعث شد که مصاحبه با او دو ساعت طول بکشد.

این مصاحبه در یکی از روزهای خوب پاییزی در دفتر روزنامه قدس ـ محل کار سپاهی یونسی ـ انجام شده است؛

- آقای یونسی! «یونسی» اسم مکان است؟

- بله یونسی از توابع شهرستان بجستان و گناباد است من را بیشتر به گنابادی بودن می‌شناسند چون گناباد شهر بزرگتری است جایی است در کویر بدون برخورداری از سرسبزی و درخت ولی آسمان کویر را در کمتر جایی می‌توان پیدا کرد.
علی معلم می‌گوید:

کویر وای کویرا چه حیرتی است تو را     به هیچ دل نسپاری چه غیرتی است تو را

چه بیم و هم کس است و ناکس است مرا    کویر عین کویر است این بس است مرا

کسی می‌داند کویر چیست که در کویر زندگی می‌کند. دکتر «کردوانی» می‌گفت کویر برای من مثل جنگل‌های شمال است؛

- دوره کودکی و نوجوانی شما چگونه گذشت؟

- یک زندگی معمولی؛ از زمانی که خودم را شناختم همه عشقم ادبیات بود. کلاس چهارم بودم برای خودم یک کتابچه‌ای درست کرده بودم و شعر منظومی گفته بودم البته چون در روستا بودیم و کتابخانه‌ای نبود و کسی هم قبل از من آنجا شعر نگفته بود برای همین کسی جدی نگرفت. خانواده‌ام سواد ندارند. زنده یاد مادرم فقط می‌توانست قران بخواند ولی پدرم حتی قران هم نمی‌تواند بخواند و این علاقه در من بود و برای خودم یک چیزهایی می‌نوشتم تا دوره دبیرستان که شعر برایم جدی تر شد. دبیرستان را در یونسی بودم دبیرستانی ساخته بودند و ما اولین شاگردانش بودیم اسمش دبیرستان ضیاعی بود. یکی از اهالی روستا که وضع مالی خوبی داشت آن مدرسه را ساخت. چون به ادبیات علاقه داشتم کتاب‌هایی مثل دیوان حافظ و سعدی را تهیه کرده بودم که البته کتاب‌هایی که داشم شاید پنج جلد هم نمی‌شد ؛ وضع مالی خانواده هم طوری بود که نمی‌توانستم کتاب بخرم. کتاب‌هایی هم که داشتم دیوان حافظ را برادر بزرگم حسین خریده بود با اینکه سواد ندارد چون نهضت رفته بود کمی می‌تواند بخواند ولی علاقه من را که دیده بود دوست داشت تشویقم کند حتی مدرسه رفتن من هم به سعی برادر بزرگم حسین انجام شد که من را در یک روز پاییزی برد مدرسه و ثبت نام کرد و قول داد که روزی پنج ریال به من بدهد من جایی دیگر هم خاطره‌اش را نوشتم که من هرگز ریال را نگرفتم ولی مدرسه رفتم شاید چون خودش سواد نداشت و دیده بود که سواد نداشتم ممکن است چه سختی‌هایی برای من در آینده داشته باشد سعی داشت که من درس بخوانم و یک دیوان پروین هم داشتم که آن را هم یک برادر دیگر در دوره‌ راهنمایی برایم خریده بود. چهار پنج تا کتاب بیشتر نداشتم در روستا هم کتابخانه‌ای نبود که آدم برود کتاب بگیرد. گاهی بچه‌ها کتاب‌های هم را جمع می کردند و می شد کتابخانه که مثلاً 10 تا یا 15 تا کتاب می‌شد. من به یکی از شهرهای نزدیک روستایمان رفته بودم یا گناباد بود یا کاشمر هر شهری می‌رفتم دنبال کتابفروشی‌ها می‌گشتم شاید نمی‌توانسم کتاب بخرم ولی تماشای کتاب برایم خیلی لذت بخش بود.

یادم است گزیده غزلیات شمس را که من دیده بودم آن زمان به نظرم 20 تومان یا 200 تومان بود. خیلی آرزو داشتم این کتاب را بگیرم ولی پولش را نداشتم. دوره دبیرستان معلمی به نام آقای «علی اکبرزاده» داشتیم که اسم من را شنیده بود و وقتی به کلاس ما آمد، من را می‌شناخت ادبیات درس می‌داد اول دوم دبیرستان بودم از جمله معلم‌هایی بود که تشویقم می‌کرد و البته آن روزگار من شعر را به همان سبک قدیما می‌گفتم چون همان چند جلد کتاب را خوانده بودم و نمی‌دانستم می‌شود یک جور دیگر هم شعر گفت، بعد فضای شعرم عوض شد. در مسابقات شعر دانش آموزی در مدرسه خودمان و بعد شهرستان شرکت کردم و از شهرستان من را به مشهد معرفی کرده بودند آنجا اساتیدی که کلاس یکی دو روزه برایمان گذاشتند آقایان کاظمی و محدثی خراسانی بودند و من انجا با این اسم‌ها آشنا شدم .

یادم هست نمایشگاه کتابی هم گذاشته بودند که یکی دو تا کتاب گرفتم از جمله کتاب «صبح در پرگار» عباس باقری شاعر خوب زابلی و یک کتاب دیگر از استاد امیر برزگر خراسانی گرفتم. به نظرم همان جا بود که با دوستانی مثل «قاسم رفیعا» ، «آرش شفاعی» و آن نسل آشنا شدم. آنجا بود که دیدم بچه‌هایی که از شهر آمده‌اند یک جور دیگر شعر می‌گویند همان شب یک شعر گفتم و انگار زبانم از همان جا یک جور دیگر شده بود به نظرم گفته بودم : «قفس تنگ است می‌دانم کبوتر / دلم سنگ است می‌دانم کبوتر»

* گفتند با مربی‌ات بیا؛ گفتم مربی ندارم!

- کبوتر و سنگ از کلماتی‌اند که در شعر عباس باقری بسامد دارد یعنی 20 سال بعد از ان مجموعه «صبح در پرگار» باقری یک مجموعه به نام «روزی کبوتری» چاپ می‌کند که حضور کبوتر و واژه‌هایی از این دست در این مجموعه بیشتر به چشم می‌آید...

- احتماالا از خواندن آن کتاب بوده چون مطمئنم همانجا آن کتاب را خواندم شعرهایی که شنیدم دیدم هیچ یک از بچه‌ها مثل من نمی‌گویند مثلاً هیچ کس نمی‌گوید: «دوش از کوچه میخانه نداد داد کسی» زبان شعر من عوض شد. در کنار شعر بزرگسال، شعر نوجوان و کودک هم می‌گفتم مثلاً یادم است سال 72 یک صفحه روزنامه دستم رسیده بود که فراخوان یک جشنواره برای امام رضا (ع) بود که کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان خراسان برگزار کرده بود. کارم را به آنجا فرستادم بعد تماس گرفته بودند با مخابرات روستایمان و من را از بلندگو صدا کردند؛ رفتم صحبت کردم و گفتند شما شعرت برنده شده و باید بیایی مشهد؛ با مربی‌ات بیا؛ من گفتم مربی ندارم! خلاصه به مشهد آمدم. با کانون آشنا شدم و آن شب بین برنامه یک تنفسی داده بودند و موضوع داده بودند که بچه‌ها شعر بنویسند همان جا نوشتم و رفتم خواندم و تشویق هم شدم . زنگ تفریح گوشه‌ای نشسته بودم چند دانش اموز با یک مربی آمدند و از من پرسیدند وزن را چطوری یاد گرفتی؟ گفتم من مربی ندارم و خودم یاد گرفتم. چند نفر بزرگسال دیگر آمدند که بعد فهمیدم یکی شان «جعفر ابراهیمی (شاهد)» است ان جا کتابش را امضا کرد و به من داد؛ یادم هست به یکی از کسانی که کنار او ایستاده بود گفت ایشان را هم برای برنامه تهران دعوت کرده‌اید؟ گفت نه ما تازه با او آشنا شده‌ایم گفت خب دعوتش کنید و به من گفت: هفته بعد قرار است برویم تهران «شب‌های شعر» که کانون برگزار می‌کرد و یک هفته بعد سال 72 بود من برای اولین بار سوار قطار شدم و با چند نفر دیگر از بچه‌های مشهد ما رفتیم تهران و آن‌جا هم من از دست آقای رحماندوست جایزه گرفتم، برخورد خوبی که آقای رحماندوست داشت احساس کردم که شعرهای من را دیده است چون شعرهایم جاهایی چاپ می‌شد مثلاً در «سوره نوجوان» با نشریات رشد من ارتباط داشتم.

- شعرهایتان در سروش نوجوان هم چاپ می‌شد؟

تا جایی که یادم است اولین بار زمان خدمت در سروش نوجوان شعر چاپ کردم که برای آقای امین پور فرستاده بودم. اولین شعری که از من چاپ کردند در قسمت «در ساحل سرود» در قسمت ساحل سرود کارهای حرفه‌ای تر را می‌گذاشتند یک قسمت دیگر بود که کارهای ضعیف‌تر را آنجا چاپ می‌کردند. من همان روزها برای نشریه باران هم شعر فرستاده بودم که در صفحات آخر کار کرده بودند ولی این جا در قسمت «در ساحل سرود» چاپ کردند 5 هزار تومان یا 8 هزار تومان حق التالیف هم به من دادند . یادم است دبیرستان بودم که رفتم تهران تا آقای امین‌پور شعرهایم را ببیند.

- ایشان را می‌شناختید؟

- اسم ایشان را شنیدم بودم حالا در کتاب‌های درسی بود یا جاهای دیگر یادم نیست ولی یادم هست سه ماه تعطیلی را کار کردم پول جمع کردم و رفتم تهران، قیصر در سروش نوجوان بود آقایان بیوک ملکی و نقی سلیمانی هم آنجا بودند.

من با جاهایی مثل کانون آشنا شدم که بعد ارتباط مکاتبه‌ای داشتیم، آقای طوسی بودند که همیشه به شعرهای من نقد جدی می‌نوشتند و مرا تشویق می‌کردند و همزمان با جاهایی مثل «مجله سلام بچه‌ها» آشنا شدم که آقای پوروهاب بود و بنظرم یکی از نیکان روزگار بود. انسان بسیار بزرگی است که من در کمتر شاعری دیدم از نظر سلامت نفس خیلی بزرگوارند. اتفاقاً چند روز پیش که تماس گرفت گفت می‌خواستم حالت را بپرسم این برای من خیلی ارزش دارد که کسی مثل آقای پوروهاب این لطف را داشته باشند. سالهایی که آنجا مسئول شعر بودند شعرهای من را جدی نقد می‌کردند و برایم می‌نوشتند من از نامه‌هایشان هنوز دارم که تایپ شده برایم می‌فرستادند.

- آنجا هم شعرهایتان چاپ می‌شد؟ در قسمت آسمانه چاپ می‌شد (چون خود من هم نثر می‌فرستادم و آن جا منتشر می‌شد)

- بله هم در قسمت آسمانه و هم در قسمت اصلی مجله. یادم هست همان زمانها یک عید برای من یک 3 هزار تومان عیدی فرستادند چند بار هم کتاب فرستادند.

- آقای حسن‌زاده را هم می‌دیدید؟

- بله ایشان را من اولین بار که کتابم جشنواره کتاب ایشان برگزیده شد دیدم ولی می‌گویم بین شاعران به آقای پوروهاب ارادت خاص دارم.

- کدام کارهای آقای پوروهاب را بیشتر می‌پسندید؟

به نظرم خیلی شعرهایشان طوری نیست که بگوییم در یکی خیلی اوج داشته‌اند و در یکی فرود ولی مثلاً «درخت خانه ما» که الان در ذهنم است کارهای خوبی دارد مثلاً قدیمی‌ترها بنظرم «امام گل‌ها» 

- «سلام بچه‌ها» بسته شد یا هنوز منتشر می‌شود؟

- نه هنوز منتشر می‌شود. مشهد می‌آید ولی شهرهای دیگر را خیلی اطلاع ندارم البته بالای 10 سال است که برای من خودشان می‌فرستند. به نظرم نزدیک 20 سال می‌شود که من با آنها در ارتباطم این‌ها جاهایی بوده که من با آنها ارتباط داشته‌ام.

* تا سوم دبیرستان نمی‌دانستم چیزی به اسم کنکور وجود دارد!

- از زمانی که با مصطفی محدثی آشنا شدید تا ورود به دانشگاه بگویید...

- من دانشگاه که قبول شدم آمدم مشهد دانشگاه آزاد و دنبال کار می‌گشتم مطالعات خانواده خواندم البته دنبال هنر یا حقوق بودم یا ادبیات که بد انتخاب رشته کرده بودم و مطالعات خانواده قبول شدم اصلاً من تا سوم دبیرستان نمی‌دانستم چیزی به اسم کنکور وجود دارد. حتی نمی‌دیدیم که دوستان دیگر می‌روند دانشگاه که ما هم برای دانشگاه بخوانیم. دبیرستان انسانی می‌خواندم. آدم مشهد رفتم پیش آقای محدثی گفتم دانشگاه قبول شده‌ام دنبال کار هم هستم ایشان لطف کردند من را به انتشارات «ضریح آفتاب» معرفی کردند. آنها هم گفتند ما در انبار کتابمان یک کار می‌دادیم. کار بدنی بود و باید کتاب‌ها را دسته بندی می‌کردیم. خانه‌ای که گرفته بودم نزدیک حرم بود این خانه کتاب هم آزاد شهر بود. فاصله‌اش با خانه خیلی زیاد بود باید با اتوبوس می‌رفتم انجا کار می‌کردم و مستقیم می‌رفتم دانشگاه ولی چهار پنج ماه که گذشت دیدم خیلی این طوری سخت است و نمی‌توانم این طوری زندگی کنم. رفتم به آقای محدثی گفتم و ایشان گفت می‌توانی بیایی همین‌جا کمک ما داوری شعر کنی و نامه‌هایی که از شهرستان می‌آید را جواب دهی بعد من شدم مسئول بخش مکاتبات کانون شعرا و نویسندگان اداره کل آموزش و پرورش. آن جا با آدم‌های دیگری آشنا شدم مثل آقای مرتضی امیری اسفندقه که گاهی می‌آمد آن‌جا .

- با آقای امیری اسفندقه نشست هم داشتید؟

- جلسه پنجشنبه های حوزه هنری که خیلی جلسه خوبی بود می آمدند آقای نظافت، آقای محدثی، آقای کاظمی و خیلی از شاعران جوانتر هم می‌آمدند و همزمان جلسات ارشاد هم بود که برگزار کننده‌اش زنده‌یاد کمال بود، آقای ذبیح الله صاحب کار هم بعضی وقت‌ها بودند من چون در روستا به شعر و این طور جلسات دسترسی نداشتم منتظر بودم که پنجشنبه برسد و شرکت کنم.

- آشنایی شما با چهره‌های ادبیات خراسان باعث ارتقای شعر شما شد یا خیر؟

- حتماً چون بالاخره آدم شعرش را در این جلسات می‌خواند.  من یادم هست آن زمان یک غزلی گفته بودم به اسم «سیب»

زنبیل‌ها پر از تب سیب رسیده‌اند      زنبیل‌ها نوازش خورشید دیده‌اند

از سیب‌ها صدای زلالی بلند شد      ما را دو دست دختر کی ناز چیده‌اند

این غزل را در جلسه شعر حوزه خواندم. آقای کاظمی برای همین حدود ده دقیقه‌ای راجع به محور عمودی و افقی در شعر صحبت کرد و خیلی از این شعر خوششان آمده بود.

- با توجه به کمبود کتابی که شما در حوزه ادبیات داشتید کتاب «روزنه» که بدست شما رسید برایتان منشأ اثر بود؟

روزنه در همان سالهای دبیرستان یا همان سالی که آمدم به کانون شعرا بدست رسید و خیلی به درد من خورد و با یکسری از اسامی هم من آنجا آشنا شدم، مثلاً اینکه سبک شعری آقای معلم چی هست یا نمونه شعرهای نیمایی یا سپید که گذاشته بود.

- یعنی می‌شود گفت روزنه معرفی نسل شاعران معاصر هم هست.
- بله درست است.
ادامه دارد...
انتهای پیام/
برچسب ها:
آخرین اخبار