امروز : جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 9
۱۲:۲۶
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 87111
تاریخ انتشار: ۱۷ خرداد ۱۳۹۳ - ساعت ۰۶:۰۰
تعداد بازدید: 138
خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس-گروه کتاب و ادبیات: رمان «کلاه جادویی و مجسمه مسی» اثری از محمد حنیف است که انتشارات عصر داستان آن را ...

خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس-گروه کتاب و ادبیات: رمان «کلاه جادویی و مجسمه مسی» اثری از محمد حنیف است که انتشارات عصر داستان آن را روانه بازار کرده است. این کتاب که دغدغه‌های یک حاکم، آسیب‌های حکومتی و عوامل شکل‌گیری انقلاب و ... را در قالب یک داستان جذاب و گیرا طرح نموده است، سعی دارد تا با استفاده از داستان و جذابیت‌های رمان موضوعات اجتماعی و سیاسی را برای مخاطب طرح نماید. موضوعاتی که معمولا طرح آنها بازی با خط قرمزها را در پی دارد و ممکن است موجب ایجاد حساسیت شود ولی حنیف در «کلاه جادویی و مجسمه مسی» به خوبی توانسته از این خط قرمز استفاده نماید و دست به خلق یک اثر گیرا بزند.

این رمان در دوازده فصل نوشته شده و در هر فصل داستان و روایت از زبان و زاویه یکی از شخصیت‌ها روایت می‌شود. شخصیت‌پردازی‌ها در «کلاه جادویی و مجسمه مسی» مخاطب را با خود همراه کرده و آنها را برای خواننده باورپذیر می‌نماید هرچند در صفحات ابتدایی آن مخاطب دچار یک نوع خوانش سخت می‌شود ولی به تدریج و با جلو رفتن داستان، مخاطب جایگاه خود را در قصه می‌یابد و با شخصیت‌هایی که هرکدام نمادی از افراد جامعه هستند، خود را همراه می کند.

تصاویر به کار برده شده در «کلاه جادویی و مجسمه مسی»، قابل لمس برای خواننده است. موضوع اصلی این داستان، تغییر انسان در موقعیت‌های خاص است. گاهی انسان‌ها به گونه‌ای تغییر می‌کنند که گمان می‌شود طبیعی نیست ولی تغییر رفتار در شخصیت‌های این داستان باورپذیر و ناشی از شخصیت پردازی‌های این رمان است. تحول و زمینه‌های تحول در شخصیت سپنتا دیده می‌شود و این تغییرات ناگهانی نبوده بلکه آرام آرام و در دل داستان و به تدریج و با رفت و برگشت‌ها و یادآوری‌های متناوب صورت گرفته است. در انتهای رمان، عشق هم وارد تغییر شخصیت می‌شود و پایان واقعاً زیبایی به وجود می‌آورد.

خواننده در «کلاه جادویی و مجسمه مسی» با یک داستان و روایت غیر خطی و پیچیده و در عین حال هوشمندانه مواجه است که کمتر نمونه‌ای در ادبیات ایران می‌توان از آن یافت. استفاده از داستان‌های اساطیری و همچنین تموج میان رویا و بیداری، خواننده را در یک اشتیاق دوچندان برای مطالعه و به پایان بردن کتاب قرار می‌دهد. شاید لقب داستان مدرن برای این کتاب چندان دور از ذهن نباشد.

در این کتاب می‌خوانیم: «دلم لک می‌زند برای لحظه‌ای که می‌رسیم جلوی قهوه‌خانه و نصرت با دیدن معلمم جا می‌‌خورد، می‌افتد به التماس، معذرت‌خواهی می‌کند و همین‌طور با خودم فکر می‌کنم که یک‌دفعه جلوی قهوه‌خانه‌ایم و آقای دادخواه با اشاره من می‌رود طرف نصرت و روبه‌رویش می‌ایستد و زل می‌زند توی چشم‌هایش.

نصرت هم زل می‌زند به چشم‌های خیرۀ آقای دادخواه و همان لحظه است که پی می‌برم گاهی نگاه می‌تواند دشنۀ تیز نقره‌ای‌رنگی شود و در قلب آدم‌های دیگر فروبرود. نگاه نصرت آن‌قدر ترسناک است که می‌گویم حالاست جنازۀ معلممان بیفتد جلو پای نصرت. ‌اما آقای دادخواه با اینکه قامتش تا زیر شانه‌های ‌ستبر نصرت نیز نمی‌رسد، کم نمی‌آورد و دستش را می‌برد طرف یقه نصرت و فریاد می‌زند: «آقای محترم!»

نصرت دست آقا معلم را پس می‌زند و راهش را می‌کشد و می‌رود و در همان حال زیر لب می‌غرد: «باس معلم اون جوجه باشی... چیه؟»

آقای دادخواه اضافه می‌کند: «و نمایندۀ دولت و نمایندۀ فرهنگ در این منطقه!»

نصرت با تمسخر می‌گوید: «کهیر نزنی آق‌معلم!»

آقای دادخواه ترش‌رویانه می‌گوید: «فرار نکن... وایسا... بات حرف دارم. گفتم حرف. نترس. وایسا. گفتم دو کلمه حرف می‌زنیم. همین.»

نصرت برمی‌گردد و می‌آید جلوتر و آفتابۀ فلزی پرآب را بالا می‌آورد و می‌گیرد جلوی صورت آقای دادخواه: «می‌بینی که... می‌خوای بریزمش تو حلقت؟ اینو نه... این پایینی رو.»

آقای دادخواه جا می‌خورد: «تو انسانی؟ تو انسانیت سرت می‌شه؟»

نصرت جواب می‌دهد: «نه.»

آقای دادخواه بادی به غبغب می‌اندازد و ادامه می‌دهد: «خب پس با چه زبونی باید به شما بفهمونم که...»

نصرت می‌دود توی کلام آقای دادخواه: «بچۀ بابات باشی وا میستی این‌جا تا برگردم. اگرم زدی به چاک و در رفتی که تویی و این جغله و هارت‌و‌پورت الکی. حالام برو کنار باد بیاد. وگرنه (...) به هیکلت.»
 
بعد، راه می‌افتد طرف مستراح پای رودخانه. چنان مغرورانه قدم برمی‌دارد که انگار مالک همۀ دنیاست. گونی آویخته را که پس می‌زند. آقای دادخواه دست‌هایش را می‌تکاند، گویی می‌خواهد از نحوست هم‌کلام‌شدن با نصرت خلاص شود. دلم شور می‌زند. صدای مادر از پشت پنجره بلند می‌شود. آقای دادخواه رو به من می‌خندد و می‌گوید: «نگران نباش... آدمش می‌کنم.»

شب بعد، بغض مادر می‌ترکد. دمبل‌هایی را که با قزاقی‌های کهنه ساخته‌ام از دستم می‌گیرد: «آدم، این‌طور قوی نمی‌شه.»

با خودم می‌گویم: پس چطور؟ و صحنۀ گلاویز‌شدن آقای دادخواه و نصرت را به‌یاد می‌آورم. مادر کتاب را به دستم می‌دهد: «با این آدم قوی می‌شه.»

صدای کوبیدن پای افسر جوان بلند شد. مادر را نگاه کردم. با لبخند غمگینش، تکیده‌تر از روزی نشان می‌دهد که نصرت به در قهوه‌خانه لگد می‌کوبید. دست افسر آرام نشست روی دستم. مادر خواب بد می‌بیند و در خواب زوزه می‌کشد. باز هم صدای کوبیدن پای افسر. چهرۀ برنزی مادر، موهای آشفته با تارهای سفید در کناره‌های پیشانی بلندش. «بدون مارگریتا برنگرد خونه!» فشار دست افسر جوان را بر پنجه‌ام حس کردم و دوباره صدای کوبیدن پایش را. کنارش یکی از مأموران ‌امنیتی، ایستاده بر درگاه با برگه‌ای توی دستش. از میرزمان خبری نبود.

وقتی مقام‌ امنیتی حکم جلبم را نشان داد، افسر جوان دستش را به‌علامت خداحافظی جلو آورد و گفت: «خداحافظ جناب... پسرِ... خاله‌آنا.»

«خاله‌آنا، من. خاله‌آنا، من.» را بچه‌های ده ملوسان می‌گفتند، وقتی که مادر برایشان گازاروک می‌گرفت و آن حشره‌های سبز و سرخ را انعام دوستی بچه‌ها با پسرش قرار داده بود. صدای هم‌بازی‌های دورۀ کودکی هنوز مثل زنگ در گوشم صدا می‌کند. اوایل که به ده ملوسان‌ آمده بودیم و هنوز پدر نرفته بود و بچه‌های ده زورشان می‌آمد یک بچۀ شهری را به بازی راه دهند، مادر برایشان گازاروک می‌گرفت. بچه‌ها گازاروک‌ها را در قوطی‌کبریت‌های خالی می‌گذاشتند با تکه‌ای قند و به پاهایشان بند می‌بستند و پروازشان می‌دادند. ویزززز و ویززززز سوسک‌های طلایی ، سبز، رنگارنگ، سوسکهایی که مثل رنگین کمان در تلألوء آفتاب می درخشیدند. « آه آه گازاروک!» گازاروک دربند که بلند می‌شد، بچه‌ها سر شوق می‌آمدند. گازاروک‌ها دور سر بچه‌ها چرخ می‌خوردند و خسته که می‌شدند، روی دوش صاحبان همان بندها می‌نشستند تا باز بروند توی همان فضای تنگ و تاریک و دل خوش کنند به تکه‌های قند.

حالا من دارم یکی از آن گازاروک‌های سبز را پرواز می‌دهم و همه می‌دانند که گازاروک من بیشتر از همه پرواز می‌کند، چون خاله آنا مادر من است و بهترین گازاروک را برای پسرش انتخاب کرده است و من شادمانم که بچه‌ها نمی‌دانند همۀ گازاروک‌ها شبیه هم هستند و کافی است که وقتی می‌خواهند بنشینند، نخشان را تکانی بدهی تا از ترس کنده‌شدن پایشان باز پروازشان را ادامه بدهند و من هنوز سرخوشم از اینکه گازاروک من همۀ گازاروک‌ها را شکست داده است و بچه‌های ده ملوسان بَه‌بَه‌کنان و چَه‌چَه‌گویان، چشم به بالای سر من دوخته‌اند و دارند پرواز حشرۀ سبزرنگ مرا تماشا می‌کنند و من، سرمست از حیرت بچه‌ها، یک‌بار دیگر نخ را می‌کشم تا گازاروک که حالا دارد پایین می‌آید و می‌خواهد روی شانۀ صاحبش بنشیند، اوج بگیرد. ‌اما یک‌باره صدای وااای‌گفتن دسته‌جمعی بچه‌ها بلند می‌شود و در پی‌اش نخ سفید پخش می‌شود روی سروکله‌ام و پای کنده‌شدۀ گازاروک را که می‌بینم، گره‌خورده به نوک نخ، دیگر از گازاروک‌بازی دست می‌کشم و به مادر می‌گویم برای بچه‌های ده ملوسان گازاروک نگیرد.»

به گفته حنیف «کلاه جادویی و مجسمه مسی»، یک داستان کاملا ایرانی است و  در آن به شیوه داستان ایرانی از داستان در داستان و نقالی و قصه گویی عامیانه استفاده کرده است. حنیف تاکنون 23 اثر به چاپ رسانده که در میان آن‌ها چهار رمان و دو مجموعه داستان دیده می‌شود. رمان «قفس» از این نویسنده برگزیده دهمین دوره جایزه کتاب سال غنی‌پور در بخش داستان دفاع مقدس شده است.

رمان «کلاه جادویی و مجسمه مسی» را انتشارات عصر داستان با قیمت 12000 تومان در 1200 نسخه منتشر کرده و بنا به اعلام این انتشارات، عنوان پرفروش‌ترین کتاب را در نمایشگاه کتاب تهران از میان آثار این ناشر کسب کرده است.

انتهای پیام/و
برچسب ها:
آخرین اخبار