امروز : چهارشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۶ - 2017 April 25
۰۴:۰۳
ادموند
کمک مالی
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 90435
تاریخ انتشار: ۱ تیر ۱۳۹۳ - ساعت ۰۶:۰۰
تعداد بازدید: 31
 به‌گزارش خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس شیرین اتحادیه فارغ التحصیل مدرسه لوور و پلی تکنیک ساوت بانک لندن است و از سال 1363 به طور ...

 به‌گزارش خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس شیرین اتحادیه فارغ التحصیل مدرسه لوور و پلی تکنیک ساوت بانک لندن است و از سال 1363 به طور مرتب هر ساله نمایشگاهی از آثار نقاشی خود را عرضه کرده است. بخشی از این نمایشگاه ها انفرادی و بخشی دیگر به صورت گروهی به نمایش درآمده‌اند. شیرین اتحادیه تحصیلات دبستانی و دبیرستان خود را در تهران به اتمام رساند و در رشته ریاضی موفق به کسب دیپلم شد، او سپس به فرانسه رفت و در سال های 1360 تا 1362 به تحصیل تاریخ طراحی و هنر در مدرسه لوور پرداخت، هرچند پیش از آن در سال 1347 تا 52 موفق شده بود  تا دیپلم طراحی و معماری داخلی خود را از پلی تکنیک ثاوت بانک لندن  دریافت کند و کارشناسی اجتماع هنرمندان و طراحان صنعتی لندن را نیز به دست آورد. او سال‌هاست در یکی از نقاط مرکزی تهران ساختمانی متفاوت با معماری اطراف خود، کار می‌کند؛ این محل از سال 1358 کتابفروشی آزاد و آتلیه نقاشی شیرین اتحادیه را در خود جای داده است. شیرین اتحادیه عضو نقاش خانواده اتحادیه از همان تاریخ در همین مکان پیشه نقاشی و کتابفروشی را برای خود برگزیده است.
 
خانم اتحادیه بفرمایید چطور با هنر نقاشی علاقمند شدید و علت انتخاب تصویر بانوان برای  سوژه نقاشی‌های تان و اولین نمایشگاهتان چه بوده است؟

یکی از علل آشنایی بنده با هنر کتابخانه بی نظیر پدرم بوده است. البته در دوران تحصیل هم معلمی داشتم که به خانه مان می‌آمد و به من نقاشی درس می‌داد. به هر حال استعدادی در من بود که به تدریج تقویت شد، بعد هم به لندن رفتم و در رشته معماری داخلی به تحصیل پرداختم. در واقع بیشتر با دیدن نقاشی‌ ها با این هنر آشنا شدم و با طراحی کردن از محیط اطرافم و با استفاده از پاستل کارم را شروع کردم .

پرتره بزرگ را هم زمانی شروع کردم که کسی به این شکل و با این ابعاد کار نمی کرد و علت بزرگ کار کردنم هم این بود که میخواستم پرتره هایم با منظره هایم برابری کند. از طرفی ضرورت کار این ابعاد را ایجاب می‌کرد، نه این که بخواهم خودنمایی کنم. کاری از دل برآمده و فکری پشت آن بود. از طرفی مادرم همیشه می‌گفتند این قدر بزرگ کار می‌کنی مردم نمی‌خرند به همین خاطر آن قدر بزرگ کار کردم که مردم نخرند. یعنی خودم را رها کردم تا بیشتر بیاموزم.

از طرفی بیشتر نقاشی‌هایم لایه‌های خاک است. چرا که به عقیده من خاک، زن است و از خاک رویش پدید می‌آید. ضمن این که باز هم به عقیده بنده زن‌های سیاهپوستی که کار کرده‌ام به زمین نزدیک‌ترند. بعد از آن سوژه زنان عشایر را انتخاب کردم. که هفت هشت تای آنها در گالری ماه مهر به نمایش در آمد. به نظرم عشایر ایران به خاک نزدیک‌ترند، بنابراین موضوع زن و خاک همیشه برایم مثل یک زنجیره است. از طرفی پرتره یکی از مباحثی هست که همیشه کار کرده ام و فکر می‌کنم بین انتزاعی‌های من و پرتره‌هایم فاصله زیاد است. از آنجا که غرب در مبحث پرتره جلوتر است خودم را همیشه با هنر غرب هم می‌سنجم و دائماً می‌روم و آثارشان را می‌بینم.  مثلاً آثاری از دوره لئوناردو داوینچی یا رامبراند که به نظرم پرترهایش در اوج قله جهان است. رامبراند در پرتره به جایی رسیده است که انسان فکر می‌کند فراتر از آن شدنی نیست و بعد از اینها پرتره نمی‌تواند مطرح شود، مگر این که مبحث جدیدی را در آن بگذاری. پس باید جستجویی در آن باشد. کار انتزاعی در غرب هم می‌تواند مطرح باشد، ولی رقابت با پرتره‌هایی که انجام شده خیلی مشکل است. مثلاً کسی که جرئت کرد پرتره را تغییر بدهد پیکاسو بود که شجاعت به خرج داد و پرتره را به هم ریخت. دوکونینگ هم جسم، بدن و صورت را به هم ریخته و از پرتره عبور کرده است و ... . اینها توانسته‌اند چیز دیگری از پرتره نشان بدهند. همه اینها از نقاشی ایتالیا گرفته تا  بقیه در سر من دور می‌زند تا بالاخره ببینم پرتره خودم به کدام سمت و سو می‌رود. به عقیده من هر کسی به اندازه سهم خودش باید یک مبحث را جلو ببرد. من هم سعی می‌کنم در پرتره به اندازه خودم این مبحث را جلو ببرم و خیلی هم این مبحث را دوست دارم. آدم با طبیعت خیلی آزاد، ولی پرتره خیلی دشوار است، مخصوصاً که روح انسان پخته‌تر و والاتر از سایر موجودات است، در نتیجه دستکاری کردن آن بسیار حساس و دشوار است. بنابراین پرتره برایم همیشه یک جستجوست...

چه انگیزه ای باعث شد نگارخانه آزاد را افتتاح کنید؟

یکی از عللی که فکر کردم چنین گالری را افتتاح کنم این بود که فکر کردم باید به آن دسته از افرادی که  اسم و رسمی ندارند اما آثارشان عالی است فرصت دهم که کارشان را به نمایش بگذارند. چرا که اگر شهرت نداشته و درامد زا نباشید گالری دارها سی دی کارهایتان را بدون مشاهده کردن در سطل زباله می اندازند.به همین دلیل تصمیم گرفتم فرصتی به دختران جوانی بدهم که در دانشکده ها آثارشان در سطح بالایی قرار دارد اما گمنام هستند. شاید در آینده در سال سه چهار بار فقط نمایشگاه بگذارم اما میخواهم هدفی از بر پایی نمایشگاهی که می گذارم، داشته باشم.

نگارخانه آزاد گویا قرار است تنها محلی برای نمایش آثار زنان باشد؟

بله.ولی به هیچ وجه فمینیست نیستم، برای آنکه کارم را عمیق تر انجام بدهم فکر می‌کنم با یک مجموعه کوچک‌تر و برگزیده‌تر بهتر می‌شود کار کرد و موضوع عمیق‌تر می‌شود. در میان اینها استعدادهای واقعی را می شود پیدا کرد، نه نامدارهای الکی که یک مشت خط را قاتی هم روی بوم زده‌اند . انسان در کنار افراد خلاق خودش هم بسیار می آموزد. باید این سیستم پول پول پول گالری‌ها بشکند. متأسفانه معیارها در هم ریخته است و بنابراین امثال ما باید مقاومت کنیم و نباید سر فرود بیاوریم، چون همیشه در تاریخ پیروزی با جریان اصیل بوده است.

گزینش خاصی برای آثار به نمایش درآمده در این نمایشگاه داشتید؟

نه گزینش خاصی برای انتخاب افراد نبود. بعضی‌ها را دوستان معرفی کردند و برخی را هم کارهایشان را قبلا خودم دیده بودم. البته بهتر از این افراد هم هستند، منتهی من نمی‌شناختم در ضمن اینکه موضوع یکی بود همه آزاد بودند که با هر سبک و تکنیکی که می‌خواهند کار کنند و در کل نمایشگاه متنوعی شده است.

و چرا نام آزاد را برای نگارخانه تان انتخاب کردید؟

حدود 50 سال پیش آقایی به اسم سیف آزاد در دوره جنگ جهانی دوم به عنوان خبرنگار با آلمان‌ها همکاری می‌کرد. بعد به هندوستان رفته بود و در زندان هندی‌ها افتاده بود. این به ایران برگشت و بعد از این زندان‌ها و در به دری‌های خیلی آس و پاس شده بود. پدرم دو تا اتاق اینجا را داد که او زندگی کند. خیلی هم با هم دوست بودند. پدرم عمیقاً به فرهنگ ایران علاقمند بود و حافظه حیرت‌انگیزی در حفظ کردن شعر داشت. فکر می‌کنم حافظه‌اش از نظر تصویر به من رسیده است. حتی یک بیت شعر را هم نمی‌توانم حفظ کنم، اما تصویر خوب یادم می‌ماند. سیف آزاد هم مجله‌ای به اسم ایران باستان در می‌آورد و کتاب‌هایی مثل کتاب شعر فروغی بسطامی را در می‌آورد. قد کوتاهی داشت و موهایش هم سفید و بلند بود. سال‌ها در اینجا زندگی می‌کرد و با پدرم اوقات خوشی داشتند. یک روز فوت کرد و بچه هم نداشت. بعد از سال‌ها پدرم اینجا را به من داد. من مدت کوتاهی در فرهنگسرای نیاوران کار کردم و قبل از انقلاب از آنجا بیرون آمدم و فکر کردم اینجا را کتابفروشی کنم، چون به ادبیات علاقمند بودم. یک عده دیگر هم از فرهنگسرا بیرون آمدند. یک روز همین جا دور هم نشسته بودیم که برای اسم اینجا تصمیم بگیریم. رضا فرخ‌بال گفت: «چرا اسمش را نگذاریم آزاد؟» پرسیدم: «فرخ‌بال! می‌دانی سیف آزاد سال‌ها در اینجا زندگی می‌کرد؟» جواب داد: «نه!» باورت می‌شود که اینجا شد کتاب آزاد؟ بعدها هم فامیلی از سیف به اینجا آمد. خلاصه اینجا ربطی به طراحان آزاد یا هیچ عنوان دیگری ندارد. فکر می‌کنم روح سیف‌ آزاد این فکر را به ذهن ما رساند، چون بنده خدا روشنفکر، اهل کتاب و مطالعه بود و هیچ کسی را هم نداشت. شاید این وسیله‌ای باشد که همیشه یادش کنیم. بعد از دل کتابفروشی، نگارخانه آزاد بیرون آمد.

پس این ساختمان قدمت بالایی دارد!

بله حتی روز پنج‌شنبه دو هفته پیش در یکی از نشریات مطلبی راجع به منطقه جلالیه چاپ شده بود که نصرت‌الدوله صاحب اول آن بوده است و بعد اتحادیه( پدربزرگم) اینجا را از او می‌خرد. نصرت‌الدوله عموی مادرم است که همیشه قرض بالا می‌آورد. شاهزاده بسیار خرّاجی بود و هر وقت هم که قرض بالا می‌آورد، برادرهایش باید قرض او را پرداخت می کردند. تا اینکه جلالیه را به حاجی رحیم آقا ـ که پدربزرگ من است ـ می‌فروشد. حاجی رحیم آقا هم بعدها زمین دانشگاه تهران را متری یک قرآن به رضاشاه می‌فروشد. در کل فکر میکنم قسمت این بوده که اینجا را احیا کنم. حتماً روح پدرم از این کار شاد است چرا که عاشق فرهنگ ایران بود.

بازگویی این نکات جالب است چرا که نسل جوان امروز اغلب آگاهی و شناختی نسبت به 50 سال پیش خودشان هم ندارند، چه رسد به 100 سال پیش.

واقعا مگر می‌شود زیبایی تذهیب‌ها، جلدهای قرآن، قلمدان‌ها، گل ومرغ‌ها و نقاشی‌های عجیب گذشته را نادیده گرفت. ما که نقاش هستیم وقتی به نقاشی‌های آن دوره نگاه می‌کنیم می‌بینیم مختص خودشان یک مسیر عالی را پیموده اند. پرسپکتیو هم نداشتند، کپی هم نمی‌کردند، تنها درونیات خودشان را ابراز می‌کردند که بی‌نظیر است. تا اینکه کمال‌الملک پرسپکتیو را به آن افزود، ولی چیزی که الان سه میلیون پوند خریدار دارد، باز همان اوریجینال دوره قاجار است نه کار کمال‌الملک نیست.البته این مسئله از ارزش اثار کمال الملک کم نمی کند اما حال ببینید چه شد و چه بلایی سر هنرمان  و حتی فرهنگمان آمده که دیگر خبری از آن خانه‌های دلباز با آن حوض‌ها، کاشی کاری ها و پنجره‌های زیبای رنگی نیست.

امروزه تنها خیابان‌های تنگ و آپارتمان‌های سر به فلک کشیده و ماشین‌های خشن را می توان دید. چرا باید این طور شود؟ اینها با روحیه ایرانی تناسب ندارند. در امریکا باید هفت هشت کیلومتر در بیابان بروی تا به شهر بعدی برسی و ماشین شاسی بلند بیابانی می‌خواهی، ولی این ماشین چه ربطی به خیابان‌های تنگ و باریک ما دارد؟

به نظرتان علت چیست.

برای آن که یک چیزی را گم کرده‌ایم. کسی هم که پشت آن ماشین شاسی بلند نشسته است راضی نیست.باید داشته های خوب گذشته مان را نگه می‌داشتیم. چون آن سبک زندگی تأثیر عجیبی روی انسان داشت. این بی‌هویتی اندر بی‌هویتی را پهلوی ساخت. یادم هست مانکن پاریسی را می‌آوردند که الگوی زن ایرانی کنند. زن فرنگ رفته‌اش هم باز رگ و ریشه‌های سنتی داشت، اما به زور می‌خواستند به او القا کنند نباید این طور باشی و باید فرنگی باشی.

به نظر  یک مسیر برنامه‌ریزی‌شده برای جدا کردن ما از سنت‌های خوب مان وجود داشته است که هنوز هم در سبک زندگی و فرهنگ ما ادامه دارد.

درست است. می‌دانید چرا؟ برای این که به خودمان نرسیم و پیشرفت واقعی نکنیم تا آنها هر کاری دلشان می‌خواهد با فرهنگ، هنر و اصالت‌های ما بکنند. اینجا مملکت بی‌نظیری است و حریف آن شدن آسان نیست. جهان می‌خواهد از ایران بگذرد، ولی می‌بیند نمی‌تواند.

حتی برای اداره منطقه مجبور به همکاری با ما هستند. نمی‌توانند از ما بگذرند، بنابراین تلاش می‌کنند که ضعیف شویم. سابقه امپراتوری هم که در ما هست. مثلا همین جوانمان والیبالیست مان تیم والیبال برزیل با آن همه تجربه، سابقه و امکانات را شکست دادند. برای همین سعی می کنند جوانانمان را مشغول نگه دارند و افسارهای گوناگونی را به این ملت بزنند که پیشرفت نکند، چون می‌دانند اگر آزاد باشیم، به سرعت در همه زمینه‌ها موفق می‌شویم. ما خودمان نمی‌دانیم چه پتانسیلی  داریم، اما آنها خوب می‌دانند. برای همین سرگشتگی و گم‌گشتگی ایجاد می‌کنند تا این پتانسیل به کار گرفته نشود.

مثلاً در هنر سینما به جای معرفی آثاری از قبیل «باشو غریبه کوچک» که یک فیلم اصیل، ایرانی و محکم آثار بی‌هویت و بی‌ریشه که هیچ ربطی به فرهنگ ما ندارد را مطرح می‌کنند. در کل هر چیز مفتضح و مبتذلی را علم می‌کنند. کاملاً مشخص است که دستی دارد هنر ما را به بی‌راهه می‌کشد.

در واقع هم از بیرون ما را از هویت خودمان تهی می‌کنند، هم از درون به‌وسیله افراد بی‌هویت نادان، ولی هنوزجوانان فهمیده‌ای که این مسائل را درک کنند هستند و آنها باید تلاش کنند. وقتی این جور جوان‌ها را می‌بینم خیلی به آینده امیدوار می‌شوم. مهم این است که جوان‌ها تلاش کنند آگاهی‌شان را بالا ببرند. اتفاقات خوبی دارد می‌افتد که باعث امیدواری است.
 
گفت‌و‌گو از : سمیرا صادقی
 
انتهای پیام / ا
برچسب ها:
آخرین اخبار