امروز : یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 11
۱۷:۰۷
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 91687
تاریخ انتشار: ۶ تیر ۱۳۹۳ - ساعت ۰۶:۰۱
تعداد بازدید: 54
خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - حسین قرایی؛ زندگی شاعران انقلاب اسلامی بخشی از تاریخ ادبی معاصر است، مواقعی که فرصتی دست می دهد به ...

خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - حسین قرایی؛ زندگی شاعران انقلاب اسلامی بخشی از تاریخ ادبی معاصر است، مواقعی که فرصتی دست می دهد به خانه همین شاعران می‌روم و در این دیدارها مهمان خاطرات شیرین ایشان می‌شوم. حسین اسرافیلی،‌ از شاعران انقلاب است که خود را در دهه شصت تثبیت کرد. زبان غزل‌های او رنگ سبک هندی دارد و از کلمات این غزل حماسه می‌تراود. خاطرات دلنشین او در مورد سلمان را بشنوید.

1- اولین باری که با سلمان هراتی آشنا شدم شب شعری بود که در دانش‌سرای تربیت معلم- واقع در خیابان دکتر شریعتی- برگزار شده بود، بعدها می‌آمد حوزه هنری، جوان پر انرژی‌ای بود؛ یک روز دوستان شاعر، من را صدا زدند و گفتند: اسرافیلی! بیا! سلمان با تعجب گفت: اسرافیلی شمایید؟! گفتم: بله. گفت من شعرهای شما را خواندم و فکر می‌کردم شما باید یک آدم پنجاه ساله باشید. گفتم: نه بابا این قدر هم پیر نیستم. شاید شعرهایم پیر باشند. گفت نه منظورم جا افتادگی و پختگی زبان است.

2- از شمال به جلسات شعر حوزه می‌آمد. بعضی وقت‌ها جلسه که تمام می‌شد دوستان شاعر به خانه ما می‌آمدند. سلمان هم همراه با دوستان می‌آمد. خیلی هم با هم صادق و بی‌ریا بودیم. یک شب رفتم در یخچال را باز کردم دیدم تنها موجودی ما فقط گوجه‌فرنگی و تخم‌مرغ است، گفتم: بچه‌ها با تخم‌مرغ و گوجه‌فرنگی داریم یک املت درست کنیم؟ سلمان گفت: حسین تو کاریت نباشد، درست کردن املت با من، من تو خوابگاه متخصص املت درست کردن هستم. گوجه‌ها را توی آب ریخت و جوش داد و پوستش خیلی راحت درآمد. پوستش را کند و همان‌ها را جوشاند و تخم‌مرغ زد و آورد و همه دسته جمعی یک وعده املت خوردیم. همه جمع بودیم، سهیل، قیصر، ساعد، سلمان، وحید امیری و ...

3- دخترش را بعد که به دنیا آمد به خانه اش در مرزدشت تنکابن رفتیم. جالب است که پسر بزرگم آن موقع کودک بود و رفته بود توی طویله و هراسان می‌گفت: بابا این‌ها گاو دارند! سلمان رفت نان محلی و ماست محلی آورد و عصرانه مفصلی نوش جان  کردیم.

دخترش را آورد و گفت: اسمش رابعه است و من هم بعد از عروج سلمان گفتم: با رابعه بگویید گرچه رسول تنهاست/ دریا و کوه و جنگل پر از صدای باباست

4- در تشییع جنازه سلمان نتوانستم شرکت کنم، چون مأموریت بودم. اما چند بار سر مزار سلمان رفتیم . با دوستان رفتیم، قیصر و عبدالملکیان و پرویز بیگی و ... سلمان نزدیک به خانه‌شان در همان روستای مرزدشت مدفون است و بعدها متأسفانه برادرش  «محمد هراتی» نیز کنارش دفن شد، او هم تصادف کرد.

انتهای پیام/
برچسب ها:
آخرین اخبار