امروز : دوشنبه ۵ تیر ۱۳۹۶ - 2017 June 26
۱۳:۳۷
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 92064
تاریخ انتشار: ۸ تیر ۱۳۹۳ - ساعت ۰۶:۰۰
تعداد بازدید: 7
به گزارش خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس به نقل از آلترنت، نابرابری اقتصادی شکل و اساس خانواده در آمریکا را تغییر داده است. در آمریکا ...

به گزارش خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس به نقل از آلترنت، نابرابری اقتصادی شکل و اساس خانواده در آمریکا را تغییر داده است. در آمریکا اقتصاد مشخص می کند که با چه کسی ازدواج کنید، چگونه تصمیم  گیری کنید؟ چگونه تصمیم می گیرید که اصلا ازدواج کنید یا نه؟چه تعداد فرزند داشته باشید؟ آیا مدتی کوتاه در یک رابطه آشنایی به سر ببرید یا ارتباطی  طولانی مدت داشته باشید؟ به باور آلترنت، نیروهای اقتصادی که خارج از کنترل شخصی آمریکایی ها هستند، می توانند جنبه های بسیار ی از زندگی خصوصی مردم این کشور را شکل دهند، مثل اینکه ازدواج کنند یا نه، کی بچه دار شوند و  چگونه خانواده ای تشکیل دهند.

شواهد موجود  نشان می دهد که نابرابری نه تنها در حال تغییر دادن ساختار خانواده آمریکایی است، بلکه موجب تغییر در نقشی شده است که مردان و زنان در زندگی مشترک و تشکیل خانواده ایفا می کنند. نابرابری اقتصادی هویت فردی و اجتماعی جامعه آمریکا را تغییر داده است.

نابرابری سهم افراد در ایجاد روابط خانوادگی را مشخص می کند. برای مثال موقعیت مردانی که در پله های پایین و متوسط نردبان اقتصادی قرار دارند، شانس کمتری دارند تا به عنوان شریک زندگی طولانی مدت، توسط زنان انتخاب شوند. از طرفی زنانی که به نظر می رسد چشم انداز اقتصادی خوبی داشته باشند، لزومی برای ازدواج نمی بینند، بنابراین ازدواج نمی کنند. از سوی دیگر زنان طبقه کارگر و فقیر کمتر تمایل دارند  با مردانی ازدواج کنند که ممکن است از کار اخراج شده یا تبدیل به بار مالی اضافی شوند.

در پله های بالایی نردبان اقتصاد، شرایط کاملا متفاوت است. در این بخش، افراد برای تأمین مخارج فرزندانشان، استفاده از مدارس خوب، درمان و سایر موارد مؤثر در موفقیت خانواده، به منابعی کافی دسترسی دارند. لذا مشاهده می شود که تعهدات پایدارتر و خانواده های با ثبات تر تابع میزان دسترسی به منابع مالی بیشتر است.

چگونه نابرابری موجب شکل گیری ساختار جدید خانواده آمریکایی شده است؟ نومی چان و جان کربون دو استاد حقوق  در مطالعات خود به این نتیجه رسیده اند که جامعه آمریکا در حال تغییرات عمیق اجتماعی در نتیجه ی مقاومت در برابر نابرابری های ثروت و درآمد می باشد. آلترنت  برای بررسی بیشتر این موضوع و چگونگی تشکیل خانواده های جدید با این دو استاد پس از انتشار اثر جدیدشان در این باره تحت عنوان «بازارهای ازدواج» به گفتگو نشسته است.
 
چرا شما این کتاب را در این شرایط زمانی نوشته اید؟

ما نگران این موضوع هستیم که ازدواج به یک شاخص برای تعیین طبقه اجتماعی- اقتصادی افراد تبدیل شود.

اولا ما از مطالعاتی که در مورد حقوق خانواده انجام داده ایم، دریافته ایم که تقریبا تمام احکام ساده موجود در مورد خانواده گمراه کننده هستند. نگاهی به نرخ طلاق می اندازیم. در دهه نود  میلادی اینطور شنیدیم که نرخ رشد طلاق به سطح ثابتی رسیده است. درحالیکه درحقیقت نرخ رشد طلاق ثابت نشده بود بلکه در دو جهت مخالف در حال حرکت بوده است. نرخ رشد طلاق فارغ التحصیلان دانشگاه که بعد ها اکثرا با یکدیگر ازدواج کرده اند، به طور چشمگیری کاهش یافته و به سطح اواسط دهه شصت، رسیده است در حالیکه نرخ رشد طلاق سایر افراد همچنان در حال افزایش است. حرکت خانواده ها در دو جهت مخالف مشخصا به طبقه اجتماعی و اقتصادی آنان مرتبط است.

ثانیا ما در کتاب قبلی، خانواده های قرمز در مقابل خانواده های آبی، به بررسی این موضوع پرداختیم که چرا رأی دادن با ساختار خانواده ها ارتباط دارد. ما دریافتیم که در مناطق بیشتر محافظه کار کشور، افراد را به ازدواج و باروری در سنین پایین تر تشویق می کنند که در عوض موجب معزلاتی مثل به دنیا آوردن فرزند در سنین نوجوانی و همچنین طلاق می شود. در مناطق لیبرال کشور ازدواج در سنین بالاتر، زندگی مشترک بدون ازدواج، حمایت های بیشتر برای جلوگیری از بارداری و سقط جنین  و سرمایه گذاری بیشتر منابع برای هر کودک مشاهده می شود . این وضعیت نتیجه ثروت است.

سوم و شاید مهمتر اینکه ، ما توضیحی در این مورد داریم که چرا این اتفاق روی داده است. تقریبا همه سعی در انکار این موضوع دارند که اقتصاد مستقیما  در چگونگی شکل گیری خانواده ها مؤثر است. این موضوع را در نظر بگیرید که چرا زنان بدون ازدواج صاحب فرزند هستند. محافظه کاران اجتماعی اصرار دارند که کاهش دستمزد مردان نمی تواند رویداد تغییرات فرهنگی را توضیح دهد و ریشه مشکل باید در ارزش های اجتماعی باشد. لیبرال ها موافقند که افراد درگیر محاسبات سود و زیان زوج خود نیستند. ما سعی در توضیح این مطلب داریم که چگونه تغییر در اقتصاد، ساختاری جدید برای ازدواج  بنا نهاده و چگونه این تغییرات درملاک هایی که مردان و زنان برای قبول یکدیگر به عنوان شریک زندگی دارند، تأثیر گذاشته و انتظارات متقابل آنان از یکدیگر را دگرگون کرده است.

ما دو زوج را در نظر گرفته ایم و در این کتاب به بررسی زندگی آنان پرداخته ایم. نشان داده ایم که چگونه نگرش آنان با توجه به محیط اطرافشان شکل گرفته است. امروزه هم زنان و هم مردان زوجی می خواهند که شریک واقعی زندگی آنان باشد. برای یافتن یک شریک واقعی، نیاز است به دنبال کسی باشید که بتوانید به او اعتماد کنید و ما توضیح خواهیم داد که چگونه جامعه این اعتماد را نسبت به اشخاص ترویج داده و نسبت به عده ای دیگر تضعیف می کند.

نتیجه گیری که در کتاب ما بیشترین توجه را جلب کرده است این است که، از نظر قانونی، ازدواج با یک مرد غیر قابل اعتماد یک معامله واقعا نادرست برای زنان است و وجود خیل عظیمی از مردان غیر قابل اعتماد چیزی است که جامعه امروز ما به دلیل بی ثباتی در استخدام، حبس همگانی، سوء مصرف مواد مخدر  و خشونت موجب بروز آن است.

محافظه کاران چه اشتباهی در مورد افزایش طلاق و تک والدینی شدن، در میان خانواده هایی که به منابع مالی کمتری دسترسی دارند، مرتکب شده اند ؟

نگرش بسیارآزاردهنده این است که تنها دلیل این موضوع کمرنگ شدن ارزش هاست.

بسیاری استدلال می کنند که، به خاطر هالیوود و فمنیست های دهه هفتاد، فرهنگ از تأکید بر فضیلت، به نفع صفت انسانی دور شده است. با این حال، فرزندان نخبگان لیبرال هنوز ازدواج می کنند (و اغلب متأهل باقی می مانند ) در حالیکه طبقه کارگر که  از لحاظ فکری  وابسته به افراد دیگری هستند تا به آنها دیکته کنند چه کاری باید انجام دهند، بدون القاء ارزش های درست از جانب کسی و بدون امید به بهتر شدن وضعیتشان، رها می شوند.

برخی معتقدند که ثروت از ((جوامع کنترل شده)) بیرون کشیده شود و مردانی که با مشاغل کم درآمد شکست خورده تلقی می  شوند، با عنوان ((ولگرد)) سرزنش شوند. از این نگاه، زنان تنها هنگامی رشد خواهند کرد که فرزندانشان را از آنها بگیرند و به یتیم خانه بفرستند. این گونه نظرات که به دنبال سرزنش قربانیان است، مانند قلدری می ماند که در یک کافه به شخصی پشت پا می زند و او را به دلیل این کار ناپسند که چرا خونش روی فرش ریخته است، مورد انتقاد قرار می دهد.

در حقیقت افراد فقیر نیز مانند هر شخص دیگری همین نگرش را نسبت به ازدواج دارند. آنان ازدواج نمی کنند زیرا که دقیقا درک کرده اند که ازدواج خطر کردن است- ازدواج برای زنان یک تعهد نسبت به مراقبت از کسی است که شاید خود یک تهدید مالی باشد. یک کلیشه شایع این است که مردان فرزندان خود را ترک کرده اند اما در حقیقت اغلب زنان هستند که به رابطه خود پایان می دهند و مردان سعی می کنند پس از جدایی هم نسبت به کودکانشان متعهد باشند.

برخی محافظه کاران اجتماعی به اهمیت دارا بودن شغل اذعان می کنند. آنان با این امر موافقند که کاهش فرصت شغلی مردان یقه آبی حداقل عامل بخشی از این مشکلات است. مشکل اساسی این است که محافظه کاران مدرن به طور معمول به سیاست گذاری ها مثل طرح مشوق اوباما، حمله ور می شوند.

چگونه نابرابری اقتصادی، نقش زن و مرد را در ارتباط با همسری و ازدواج  تغییر داده است؟

پاسخ کوتاه این است که افزایش نابرابری اقتصادی ملاک هایی را که مردان و زنان برای انتخاب  همسرداشتند، تغییر داده است، اما در حقیقت انتظارات اساسی در مورد نقش زوج ها درزندگی مشترک را تغییر نداده است. مسئله اینجاست.

در درجه اول افزایش نابرابری اقتصادی بین مردان و زنان، هر دو گروه را در مورد همسران آینده مشکل پسند کرده است و موجب محتاطانه شدن تعهدات اولیه شده است که ممکن است موجب محدود شدن فرصت های آینده شود. مدیران مرد سابقا با منشیان خود ازدواج می کردند و آنان در خانه نیز از مردانشان مراقبت می کردند، همچنان که در اداره چنین می کردند. حالا هم مردان و هم زنان به دنبال همسرانی هستند که فرصت لذت بردن از زندگی را برایشان افزایش دهد،کسانی که شرکای خوبی در زندگی و در فرزند پروری باشند. فارغ التحصیلان دانشگاه هنوز هم تا حد زیادی روابط پایداری (مخصوصا با یکدیگر)  برقرار می کنند. اما آنان شرط خود را تأخیر در ازدواج و بچه دار شدن قرار می دهند تا در مورد اینکه چه زمانی آنها و همسرانشان که به دنبال پرورش فرزندان در امنیت مالی بیشتر با خانواده های دو والدینی هستند، به نتیجه برسند. برای این گروه، شکاف میان دستمزد دو جنس افزایش یافته است: مردان در این گروه برندگان بزرگی هستند. زنانی که درآمد بیشتری دارند، گروه بزرگتری از مردان مشتاق برای زندگی را اختیار دارند. تنها گروهی که در جامعه نرخ رشد ازدواج درآن افزایش یافته است پنج درصد برتر زنان جامعه از لحاظ درآمد هستند.

زوج های کم درآمد تر نیز درهمین ایده آل زناشویی مشترک هستند. آنان جویای کسی هستند که بتوانند به وی اعتماد کنند، کسی که به همان اندازه به خانواده کمک کند. این گروه، معتقدند که به تعویق انداختن تولد نوزاد تا هنگامی که یک شریک زندگی مناسب پیدا کنند، بی معنی است.

سخت ترین بخش، تحلیل زندگی افرادی است که جزء طبقه متوسط هستند. این گروه سابقا با عنوان (( طبقه سفید کارگر )) شناخته می شدند. این گروه از دبیرستان فارغ التحصیل شده اند، اما فاقد مدرک دانشگاهی هستند. تعداد زیادی از آنها نیز تحصیل در دانشگاه را آغاز کرده اند اما به پایان نرسانده ا ند یا دارای مدرک فنی و حرفه ای  یا مدرک دانشگاه های محلی هستند.

زنان خانواده های متوسط عملکرد بهتری دارند. بر خلاف گروه در راس،که احتمال فارغ التحصیل شدن پسران از دانشگاه بیش از دختران است و فاصله  درآمدی دو جنس بسیار زیاد است، زنان این گروه از مردان پیشی گرفته اند. آنان نمرات بالاتری را کسب کرده، سالهای بیشتری در دبیرستان درس خوانده اند و احتمال بازگشتشان به  مدارس و تکمیل تحصیلات در آینده برای آنان بیشتر است. هنگامی که زنان و مردان این گروه تحصیلات و ساعات کاری  مشابهی دارند، شکاف درآمد بین دو جنس را کاهش می دهند.گرچه مردان این گروه از رقابت بازمانده اند، با این وجود نقش های سنتی جنسیتی و انتظار اینکه مردان ریاست خانواده را به عهده بگیرند، عمیقا در این گروه نفوذ کرده است.

محافظه کاران مایلند تا نخبگان لیبرال را برای تغییرات فرهنگی که از تفاوت خانواده ها حمایت می کنند، سرزنش کنند اما در عمل چیز دیگری می بینیم. اگر نخبگان واقعا طبقه بندی خانواده واحد یا نقش های جنسیتی نوین را می پسندند، باید جامعه را نیز برای ارائه حمایت های بیشتر از خانواده های جایگزین باسازی کنند. در عوض، نخبگان قرمز و آبی هر دو، خانواده دو والدینی را می پسندند، آنان تنها با چگونگی دستیابی به آن مخالف هستند. این مخالفت سد راه حمایت  از ترتیبات جایگزین می شود.

آیا پول واقعا کلیدی است که افراد را کنار هم نگه می دارد؟

نه. پول تنها نشان یک وضعیت خاص است. در این کتاب، ما دو زوج را به عنوان نمونه در مورد این مسئله بررسی کرده ایم. یکی از آنها، دانشجوی حقوق است. ما سعی کردیم تا توضیح دهیم چرا وی با یک دانشجوی حقوق دیگر ازدواج کرده و نه با دختری که سابقا با وی دوست بوده است. وی به هر دو دختر ابراز علاقه کرده بود. در مورد اول وی با دختر مورد علاقه خود زندگی کرده بود اما با دومی تشکیل خانواده داد. قسمتی از مشکل به زمان بندی بر میگردد. او در دهه سوم زندگی خود مهیای زندگی مشترک بود اما اواسط دهه دوم چنین آمادگی ایی را نداشت. در نگاه اول به نظر می رسد او زنی را انتخاب کرده که می توانست عایدی بیشتری برایش داشته باشد، اما وی اصلا چنین فکری نکرده بود. در عوض او هنگامی ازدواج کرد که همسرش را یافته بود که با وی احساس خوبی نسبت به خودش پیدا می کرد. یعنی با کسی که در مورد زندگی موفق نظر مشترکی داشتند.

ما سعی داریم که نشان دهیم زنان و مردان بی میل به ازدواج با کسی هستند که احساس می کنند باعث عقب ماندگیشان می شود. آنان وقتی مشتاق به ازدواج می شوند که اعتقاد پیدا می کنند، شخص خاصی را پیدا کرده اند. چیزی که شخصی را ((خاص )) جلوه می دهد به وقایعی بستگی دارد که زوج ها در اطرافشان شاهد هستند.

اینکه ما از ازدواج صحبت می کنیم، به این معنا نیست که ما فکر می کنیم روابط صمیمی به پول بستگی دارد. ما به خوبی آگاهیم که مفهوم ((ازدواج)) با مقاومت همراه شده است.

انتهای پیام/
برچسب ها:
آخرین اخبار
پربازدید ها